طبل قیامت زدند

ای دل غافل مباش خفته درین مرحله

طبل قیامت زدند خیز که شد غافله

روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید

پیک اجل در رسید ساخته کن راحله

آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت

نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله

خیزو درین گورها در نگر و پند گیر

ریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله

حکیم سنائی

راحله : توشه سفر

خِله : نیام شمشیر

/ 2 نظر / 7 بازدید
بهار آذر

سلام خیلی لطف کردی اومدی وممنون به خاطر نظرت. البته با توجه به اینکه کل داستان رو نخوندی نمیتونم حدس بزنم تا آخرش بگی خیلی خوب. مرسی

شیرین

سلام؛ از اينكه به وبلاگم آمديد و نظر خود را نوشتيد خيلي خيلي ممنونم. وبلاگ خيلي قشنگ و دوست داشتني‌اي داريد. از اين شعر سنائي كه نوشتيد خيلي خوشم آمد مخصوصاً از قسمت رنگ قرمز! واقعاً حقيقت دارد! منتظر شعرهاي ديگرتان نيز هستم. ممنون. موفق باشيد و سربلند