تابلویی در دست داشت و میخواست در بهترین جای دیوار نصبش کند. دستش نمیرسید ، دنبال چارپایه گشت اما چیز مناسبی پیدا نکرد . مادرش گفت : پسرم  همانجا که دستت میرسد نصبش کن ، اما پسر میخواست این تابلوی نفیس را جای بلندی نصب کند تا بهتر و با ارزشتر دیده شود. از مادرش خواست قلاب بگیرد . پسر از قلاب دستهای مادرش بالا رفت اما بازهم کمی پایین تر بود ، مادر که سعی  میکرد وزن پسر را تحمل کند با صدای خفه  ای که نشان از تحمل بار سنگین  داشت گفت : همانجا خوب است  زود باش نصب کن،  اما پسر قانع نشد باید تابلو را در محل بالاتری نصب میکرد این بود که پاهایش را روی شانه های مادر گذاشت  وخود را بالاتر کشید . از مادرش پرسید : اینجا خوب است ؟ مادر با صدای رنج آلوده و ضعیف  گفت : نمیدانم !  

پسر بالاخره موفق شد تابلو را نصب کند. از روی دوش مادر پایین آمد و عقب عقب رفت و تابلو را از فاصله دورتر برانداز کرد. چند بار عقب و جلو رفت و به چپ و راست متمایل شد. از کارش راضی بود  تابلو در جای مناسبی قرار گرفته بود و رنگ دیوار با رنگ قاب تابلو ترکیب هنرمندانه ای ساخته بود  و مهمتر از همه عبارتی بود که با خط زیبا و تذهیبی زیباتر در وسط تابلو  می درخشید :  ای مادر عزیز که جانم فدای توست

. . . آیا براستی نقض غرض سنت ما شده است ؟  آیا واقعا نمیدانیم ، یا خود را به ندانستن زده ایم ؟ ما را چه میشود که چشممان را بسته و دهانمان را باز میکنیم ! وقتی که رئیس تبلیغات اسلامی کاغذ دولتی را در بازار سیاه  قاچاق میفروشد تا هزینه مراسمات مذهبی را تامین کند !؟  این پسر هم بخاطر توهم تکریم مادر ، ابتدا مادر را زیر پا میگذارد . و نامزد ریاست جمهوری از احقاق حقوق شهروندی و جامعه مدنی داد سخن سر میدهد و مسجد به آتش میکشد و مغازه غارت میکند و مقدسات مردم را به مسخره میگیرد.و نماینده و کاندیدای محترم مجلس  از صبح تاشب با صدای بلند گوی ستاد خود "یار دبستانی من " صدا میکند و انواع تبلیغات غیر قانونی میکند و پس از نقض قانون عزم مجلس قانون گذاری میکند. . . .

انگار عادت ما شده است  که : اصل را زیر پا بگذاریم و فرع را بالای دست بگیریم. واجب را پایمال و مستحب را حلوا حلوا کنیم.   شاید اولین مجرم  مدعی باشد .