حرف چند لحظه پیش است تر و تازه . نمیدونم چرا خواستم بنویسمش . شاید بخاطر معصومیت این دختر خانم است یا شاید هم بخاطر مبتلا بودن تعداد زیادی از افراد به مورد مشابه .

دختر خانم محترم و با ادبی بود . با معرفی یکی از دوستاش برای تدریس مراجعه کرده بود . فوق لیسانس اقتصاد را تازه تمام کرده بود. چند تا سوال ساده کافی بود که برداشت نسبتا کاملی از ایشان دستم بیاد . اهل جنوب ، خونگرم ، ساده ، 28 ساله و تاحد قابل قبولی خوش برخورد.

گفت میخوام برم آنور آب ، سویس !  دکترا بگیرم و زندگی کنم . البته 12 سال !! درجه شهروندی بهت نمیدن ولی بعد از آن کارها درست میشه !!!

پرسیدم چرا؟  گفت برای خدمت به خودم !  اینجا کنار گذاشته شده ام ، هویت ندارم !

گفتم : آنجا هویت پیدا میکنی؟  ساکت شد.

سکوت او باعث نشد که من در حرف زدن زیاده روی کنم . من هم کمی ساکت شدم .

از میان این همه حرف نگفته که در مورد سه جمله این دختر جوان وجود دارد . یک نکته را دوست دارم بگویم و برای همین نکته این مطلب را منتشر کردم و آن این است : بعضی از این جوانهای عزیز احساس طلا بودن دارند و به خودشان حق میدهند که بنشینند گوشه ای و منتظر طلایاب شوند که بیاید و کشفشان کند و اگر نیامد همه عالم و آدم گناهکار میشوند و ایشان مدعی .

اما بدون اینکه کمبودها و ناشایستگیهای و بی عدالتیهای موجود را نادیده بگیرم به این دوستان عرض میکنم که اولین متهم دعوی شما خودتان هستید . اگر طلایابی خوب است چرا خودتان سعی نمیکنید طلایاب شوید؟ آیا طلایی بهتر از شما در این دنیا نیست ؟ چرا شما کشفش نمیکنید ؟ اگر همه مثل شما طلا باشند که مملکت زیر خروارها خاک مدفون میشود.

بجای اینکه طلا باشید و در زیر خاک منتظر طلایاب بمانید ، طلایاب شوید تا طلا یابید!