میگفت : در جبهه کردستان روزی یک نفر را گرفته بودیم که قصد بمب گذاری در محل تجمع رزمندگان را داشت . او را به چادر فرمانده بردیم (فکر میکنم گفت اسم فرمانده خواجه ای بود) کناری نشسته بود و داشت سلاحش را روغن کاری میکرد. همینطور که مشغول بود پرسید :

- قصد چه کاری داشتی؟

- میخواستم بمب منفجر کنم

- میخواستی ما را بکشی ؟

- بله

- اگر ما را بکشی یا زنده بگیری با ما چکار میکنی؟

- با فجیع ترین وجه میکشمتان و پوستتان را میکنم.

(راوی میگفت همینطور هم میکردند و بارها دیده بودیم که پوست سر برادران شهید ما را از پشت سر کنده و به صورتشان کشیده بودند و مثله شان کرده بودندو . . . )

- حالا ببین من با شما چکار خواهم کرد؟ بگو ببینم چند سالته ؟

- . . .  سال

- زن و بچه داری ؟

- بله

- چقدر از حزب کومله حقوق میگیری ؟

- . . . ریال

درهمین حال یک نفر وارد شد و با اسم  حاج آقا خواجه ای را صدا کرد. طرف همینکه اسم خواجه ای را شنید و فهمید که داشته با فرمانده صحبت میکرده ترس برش داشت و خودش را جمع و جور کرد . خواجه ای گفت حالا ببین من با تو چه خواهم کرد  با این حرفش طرف بیشتر ترسید. بعد فرمانده گفت : تو به خاطر نان زن و بچه ات به این کار تن داده ای و به بچه ها دستور داد کمی روغن و برنج و آذوقه به همان کوله پشتی که بمب را در آن حمل کرده بود گذاشتند و اورا آزاد کردند .

آن جوان رفت و چند مدت بعد با دهها نفر از اهالی بومی برگشت و گروه پیش مرگان مسلمان کرد را تشکیل داد و  در کنار پاسداران به نبرد با دشمن متجاوز پرداختند.

دیشب که خسته از کار روزانه به خانه میرفتم این خاطره از رادیو از زبان یکی از پاسداران دوران دفاع مقدس پخش میشد. خاطره ای که نمونه ای از عظمت رزمندگان ما را که تربیت شده مکتب امام علی هستند به تصویر میکشید.

علی آن شیر خدا شاه عرب          الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است        دل شب محرم سر الله است

....

پیشوایی که ز شوق دیدار            می‌کند قاتل خود را بیدار

مینهند پس‌ لب او کاسه شیر        می‌کند چشم اشارت به اسیر

 

یاحق


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مجازات


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٥ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.