اگر نور حرکت نمیکرد  انسان برای دیدن خورشید باید بیش از 4000سال بدون توقف و استراحت به سمت خورشید پیاده روی میکرد اما خوشبختانه  نور خورشید بی حرکت و بی تفاوت نمیماند بلکه عاشقانه و دیوانه وار باسرعتی سرسام آور در عرض 8 دقیقه مشتاقانه خود را به انسان میرساند و روشنایی خویش را به او هدیه میکند. 4000 سال کجا و 8 دقیقه کجا ؟ بیشترین سرعتی که شما به سمت عشقتان رفته اید چه سرعتی بوده؟ قدمهایتان را تند برداشته اید؟ دویده اید؟ سوار تاکسی شده اید؟ 

اگر خورشید عاشق دیدار تو نبود ، اگر او با اشتیاق غیر قابل وصف به سمت تو نمی آمد تو هرگز نمیتوانستی به دیدار خورشید نائل شوی. به سمت او میرفتی اما هرگز به او نمیرسیدی. 4000 سال یعنی هرگز.  نور خورشید اگر به سمت تو حرکت نمیکرد ، رفتن تو هیچ فرقی با نرفتن نداشت. منظورم همین بود.

اگر از جانب معشوق نباشد کششی  

     کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

--------------------------------

ای عشق همه بهانه از توست

   من خامشم این ترانه از توست

---------------------------------

نام عاشق بر من و  او را ز من خود صبر نیست

عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده

--------------------------

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو

گرنه معشوقش بود جویای او

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , عشق , شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٠ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

به نظر من برای جامعه ما خیلی جای نگرانی باید باشد وقتی می بینیم دخترها توی وبلاگهاشون خیلی راحت جمله ی "عشق اول هیچوقت از یاد نمیره" را مینویسند و در باره اش بحث میکنند. این خیلی معنای تلخی داره. فکر میکنم توضیح زیادی لازم نداشته باشه که چرا تلخه. من که با خواندن این حرفها دلم آشوب میشود ، فضای دهانم نزدیکهای گلو ، طعم گنگ کشنده ای  تولید میشه که حالمو بد میکنه. نگران میشم. رسما مسموم میشم. با خودم میگم چه بلایی داره سر بچه های این ملت میاد؟ چرا؟ 

یادم افتاد که توی سریال شوق پرواز ، شهید بابایی به زنش میگفت : عشق اول من خداست و عشق دوم من تویی.

او هم از عشق اول حرف میزد ولی این کجا و آن کجا ؟ 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عشق


تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۸ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

بواسطه کاری که کرده ام شرمساری مناسبترین عنوانیست که برای سربرگ دفتر خاطرات امروز من میتوان نوشت. حرفی که آدم میزند مثل تیری است که از چله رها میکند. امکان باز گشت نیست . بقول مولانا :

نکته ای کان جست ناگه از زبان 

   همچو تیری دان که جست آن از کمان

وا نگردد از ره آن تیر ای پسر 

       بند باید کرد سیلی را زسر

اما همیشه که حواس آدم جمع نیست . امان از این حواسهای نا جمع ! بقول شاعر :هر سر موی حواس من به راهی میرود . ...

در آن سالهای دور در دانشکده ای که من تحصیل میکردم دختران و پسران زیادی مشغول تحصیل بودند . من هم یکی از همین پسرها بودم که مثل یک آدم بسیار معمولی برای خودش برو بیایی با دوستانش داشت با اینکه خوش پوش بودم اما سرم به کار و درس خودم بود . آدم سر به راهی بودم وقتی به دانشکده می آمدم فقط دوستانم و همدانشگاهی هایم را می دیدم و استادان و کارمندان و کتابخانه و بوفه و مشد علی بوفه دار و . . .  را .  اما بعضیها فکر میکردند که من خیلی بیش از حد به خودم میرسم و اینو به خود من هم گفته بودند. بقول خودشان در حسرت بودند که دوروز متوالی (از مبالغه ایشان بود) حقیر را با یک لباس ببینند. حتی یکبار یکی از آقایان انجمنی هایی که شناختی نسبت به من نداشت به من تذکری هم در ارتباط با مسائل مرتبط داده بود و من باکمال احترام تذکرش را شنیده و با تبسمی در چهره و قهقهه ای در دل از کنارش رد شده بودم که البته تفسیر تبسم لبی و قهقهه دلی جایش اینجا نیست اگر چه عارفان نا گفته میدانند.

القصه ! در میان همدانشکده ای های ما یک دختری بود اهل شیراز (جای خواهرم) که از لحاظ چهره و قد وقامت و  رفتار ، مزیتهای زیادی نسبت به بیشتر دختر خانمهای دانشکده ما داشت . یک روز یکی از دوستان نزدیکم آمد و با هیجان اما با صدای خفه به من گفت : خبر داری چی شده ؟؟؟ 

 گفتم نه !

گفت اگر بشنوی از خنده روده بر میشی.... شاخ در میاری ! اینجـــ ... ــــووووریییــــیی  ..... و با انگشتاش دوتا شاخ روی سر خودش گذاشت !!!

گفتم خوب  !

با هزار اطوار در حالی که به سختی جلوی خنده اش را گرفته بود گفت آن پسر انجمنی را که میشناسی ؟ 

گفتم کدام ؟

گفت : همان دهاتی که قیافه خنده داری داره ، آن کوتوله که چشمش . . .  رنگ صورتش . . . بالانس داره ؟ . . . شلخته هه؟

اصلا دوست نداشتم که با این مشخصات و با آن لحن در باره یک شخص صحبت بشه و از دوستم گلایه مند شدم اما چیزی نگفتم و برای اینکه به توصیفاتش ادامه ندهد فوری گفتم : شناختمش ! خوب !

گفت : عاشق دختر شیرازی شده !!!!!!!!

آقا منو میگی ؟...  همینطور 10 دقیقه دهن باز . . . و بعد هم خنده ای که قطع نمیشد. آخه تصور او با آن قد کوتاه و چشمهای ریز و با آن مشخصات در کنار آن دختر قد بلند با آن خصوصیات واقعا یک حالت عجیبی بود که اختیار آدم را میگرفت. عجیب تر از آن انجمنی بودن این پسر بود. من که اصلا اهل تمسخر دیگران نبودم اما آنقدر خندیدم که حد و حساب نداشت حتی وسط کلاس هم یادم می افتاد و میخندیدم.

گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت بابا طرف خواستگاری هم کرده و جواب رد هم شنیده و رسواییش را هم کشیده . . .

خواستم بگم رسوایی چرا ؟ اون که گناه نکرده

ولی به خودم گفتم : آخه یکی نیست به این بیچاره بگه عزیز من تو باید دنبال کسی باشی که لایقش باشی  ، در حدش باشی ، در حدت باشه . . . شرم نمیکنی ؟!

 

و اما اصل ماجرا :

ببخشید که بی پرده حرف میزنم . دلبر زیبا و نازنینی دارم که سالهاست مخفیانه دلم با اوست و خیلی زیاد دوستش دارم و لی بعلت اختلاف شدید شخصیت حقیقی و حقوقی من و او هیچ وقت جرات ابراز این علاقه را در هیچ جایی و نزد هیچ کسی نداشته و ندارم  . حتی از لحاظ خانوادگی هم اختلاف فاحشی با هم داریم . خانواده او از یک تبار ریشه دار و بسیار معروف و معتبر است و خانواده من در مقایسه با خانواده او صفر است . هیچ کس نمیداند که من دوستش دارم و حتی خودم هم باورم نمیشود که جرات کنم دوستش داشته باشم . اما این یک واقعیتی اجتناب ناپذیر است زیرا عشق قبل از آمدنش در نمیزند و من بدون اینکه بفهمم گرفتارش شده بودم . نمیدانم ، شاید چشمهای نافذش مرا سحر کرده بود یا طنین خوش آهنگ کلامش دلم را ربوده بود. هرچه بود مرا آلوده کرده بود و من وقت و بی وقت در خاطرم او را مرور میکردم . طنین عجیب صدایش برایم ترانه ای منحصر بفرد بود.  صدایش را که میشنیدم بدون اغراق گوشهایم برای صداهای دیگر کر میشد و دیدن سیمایش جای خود داشت و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . حدیثی که عاقبتی اینچنین یافت.

القصه . . . امروز  ناباورانه در یک سایت در باره این دلبر مطلبی دیدم که پاهایم را سست کرد و مشتاقانه و در عین حال در نهایت یاس و حیرت مرا بسوی خود کشید . خدایا ...... چه میبینم؟!  راستش را بخواهید انتظارش را نداشتم که در باره اش مطلبی نوشته شود. مخصوصا که نویسنده سایت هم برایش ابراز علاقه کرده بود و بدتر از آن عکس زیبایی هم از او که از نمای نزدیک بود منتشر کرده بود. عکسی بود که تا حالا ندیده بودم  ، در نهایت ملاحت ! حجب و حیا در چهره اش موج میزد. چشمهایش حتی از درون عکس موجی از احساس بر دلم پاشید. کدام عکاس خوشبخت توانسته بود این لحظه بی نظیر را شکار کند؟  عکس را که دیدم بی اختیار دلم لرزید ، چشمهام موجی شد ، برجکم پرید و دیگر نوشته های لرزان برایم مفهوم و مهم نبودند . مدت زیادی بود که چهره ای و تصویری از او ندیده بودم انگار که به باغ رضوان دری گشوده باشند و من محو تماشا شدم. مدت زیادی خیره به تصویر ماندم و قطرات اشک روی میزم را خیس کرد. فقط گفتم الهی . . . . بخت با من یار بود که  همه رفته بودند و خودم در محل کارم تنها مانده بودم  و صدای بلند گریه ام را کسی غیر از خدا نشنید.

از اینکه می دیدم نویسنده سایت با کمال صراحت از دلبر من تعریفها و تمجیدها میکند  حالم دگرگون شد اما چه میتوان کرد. بی اختیار به یاد شعری افتادم که  :

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن 

   روز وشب عربده با خلق خدا نتوان کرد.

در آن حال پریشانی که من داشتم ، احساسم به غلیان آمد و جریان مخفی بودن عشقم به کلی از یادم رفت و نا خواسته شعری فی البداهه از زبان جاری شد و در کامنت نوشتم . بعد از اینکه از سایت خارج شدم تازه فهمیدم که چه دسته گلی به آب داده ام و چه رد پایی از خودم جا گذاشته ام. اما دیگر کار از کار گذشته بود ودیگر نمیتوانستم شعرم را حذف کنم . تنها کاری که میتوانستم بکنم تاسف خوری و لب گزیدن و افسوس بود و پریشان گویی و با خودم میگفتم که : آخر آدم نابخرد این چه کاری بود که کردی ؟ اگر کسی آن را بخواند و ترا بشناسد چه ؟ چرا فکر آبروی خود نیستی ؟  آیا نمیگوید که عزیز من تو باید دنبال کسی باشی که لایقش باشی  ، در حدش باشی ، در حدت باشه . . . شرم نمیکنی ؟!

اینجا بود که به یاد آن جریان دانشکده افتادم و از این شباهت خنده ام گرفت و به این ناهمگونی من و آن یار عزیز خندیدم و گرییدم. حال من مانده ام و شرمندگی از این همه ناهمگونی من و معشوقم و دهانی که بی موقع باز شد و سخنی که از زبان نالایق جاری گشت و باز هم . . .  منم و حسرت با تو بودن . . . .

از من که دیگر گذشت ! ولی برای اینکه به عمق حسرت این ناچیز و به بی تقصیری اش پی ببرید شما را به جمال دلبر عاشق کشم راهنما میشوم و از سویدای قلب خواهش میکنم قبل از تماشای عکس ، دلتان را صاف و نگاهتان را پاک کنید و آنگاه به جمالش از روی صدق نظر کنید.

 عکس تمام تنه و نمای نزدیک و بسیار زیبای او  اینجاست  و سایت مورد نظر اینجا و  شعری که گفتم اینه :

از عشق من گفتی سخن زنهار تکرارش مکن !

ور باز گفتی باز گو ! این بار کوتاهش مکن !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عشق


تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢٩ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

آتش عشقم بسوخت خرقه ی طاعات را        سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئله ی عشق
نیست درخور شرح و بیان   
به که به یکسو نهند لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی
دهد آن کو که یافت   
در دل شبهای تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از توپیامی دهد              پی نبرد هر کسی رمز اشارات را
جای
دهید امشبم مسجدیان تا سحر             
مستم و گم کرده ام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر            رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم             از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل               هر نفسی میکنند سیر سماوات را
در سر بازار عشق،کس نخرد ای
عزیز           
از تو به یک جو،هزار کشف و کرامات را
وحدت از این پس مده دامن رندان ز دست      
صرف خرابات کن جمله ی اوقات را


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عشق


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/۳ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

عشق آخرین و ازدواج اولین نقطه دوست داشتن است!

دهکده عشق تقریبا جایی نزدیک شهر آرزوها ست . وقتی به شهر آرزوها رسیدی دیگر آرزویی نخواهی داشت . کسی که هیچ آرزویی نداشته باشد بلافاصله خواهد مرد.
عشق به چیزهایی که در دسترس است تعلق نمیگیرد اما گاهی مردم سعی میکنند به خود بقبولانند که به چیزی یا کسی در همین نزدیکی عاشق شده اند و تابلو عظیم عشق را روی دیواری نصب میکنند که تحمل سنگینی آن را ندارد و به تابلو عشق تکیه میکنند و بدینسان عشق را و خود را در درون خود نابود میکنند.

ای برتر از قیاس و گمان و خیال و وهم    وز هرچه دیده ایم و شنیدیم و خوانده ایم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عشق


تاريخ : ۱۳۸۸/٧/٧ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.