او را فقط میشود به رادیو مرگ تشبیه کرد رادیویی که برنامه های آن از صبح تا شب فقط راجع به نومیدی و مرگ سخن پراکنی میکنند. مجری این رادیو کسی است که بیماری جسمی منحصر بفرد و لاعلاجش که قابل افشا هم نیست او را به انزوا و یاس و نومیدی مبتلا کرده و این بیماری ناگو ، روان او را در چنگال پریشانی وسیعی دچار ساخته و بدینسان زخمی عمیق را به روحش وارد کرده است چنانکه دیگر قادر نیست به چیزی جز مرگ و نیستی بیاندیشد.  بهترین جملات او چیزی جز تبلیغاتی برای مرگ نیستند. در واژگان صادق هدایت فقط یک کلمه یافت میشود که در نظر او باارزش است و آن هم کلمه ی "مرگ" است آن هم مرگی که برابر با فنا و پوچی و نیستی است. 
 
 
صادق هدایت نویسنده ای است که با خود کشی به زندگی خود پایان داده و داستانهایش پر از نومیدی و نفرین و ناسزا به زندگی و انسانهاست. اگر کسی داستانهای او را نخوانده باشد میتواند با خواندن جملات برگزیده ی او پیام همه ی داستانهای هدایت را یکجا دریافت نماید. متاسفانه در کمال ناباوری کسانی هم پیدا میشوند که  سعی میکنند از هدایت یک نویسنده ی بزرگ بسازند. این افراد از کسی تعریف و تمجید میکنند که در اثر ضعف قدرت روحی خود حتی نتوانسته است به مشکلات شخصی خودش غلبه نماید و دست به خود کشی زده است. 
 
البته قدرت قلم نویسنده در انتقال حس نومیدی و بن بست در زندگی به خواننده قابل تحسین است. او بخوبی توانسته است که دردی را که از زندگی کشیده است به دیگران منتقل نماید. البته دردی که او کشیده است درد مقدسی نیست که با درد نویسندگان بزرگ همجنس باشد بلکه یک درد جسمی و روانی کاملا شخصی بوده است. دردی که شخصی مثل ویکتور هوگو از نابسامانی های اجتماعی خود کشیده و با قدرت با آن مقابله کرده  و آن را دست مایه ی داستانهای خود کرده است با درد بیماری جسمی و روحی که صادق هدایت کشیده و نتوانسته است در برابر آن مقاومت نماید کاملا متفاوت است و جنس این دردها با هم متضاد است.
مردی که با دردهای اجتماعی مبارزه میکند و شجاعت به خرج میدهد و مردی که توان مبارزه با بیماری جسمی اش را ندارد و آن را به یک بیماری روانی برای خود تبدیل میکند و عاقبت در برابرش تسلیم میشود بسیار متفاوت است. 
البته آن هم دست نوشته ی تاثیر گذاری از خودش باقی میگذارد ، این هم دست نوشته ی تاثیر گذاری از خودش باقی میگذارد ولی این تاثیر کجا و آن تاثیر کجا؟
مثلاً- در زمینه مشکل شخصی و درونی خود ، در نامه ۷ ژانویه ۱۹۴۶ به دوستش آقای حسن شهید نورایی می نویسد:
فقط جای خوشوقتی است که با حال سگم آشنا هستید و می دانید که نوشتن کاغذ برایم بلای عظیمی شده.
زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته ای. بدن را به کثیف ترین طرزی می چرانیم و شب ها به وسیله دود و دم و الکل به خاکش می سپریم و با نهایت تعجب می بینیم که باز فردا سراز قبر بیرون می آوریم.
و در نامه مهِ ۱۹۴۷ خود به جمال زاده:
و دیگر این که زیاد خسته و به همه چیز بی علاقه هستم. فقط روزها را می گذرانم و هرشب بعد از صَرفِ اشربه مفصّل خود را به خاک می سپارم و یک اَخ و تف هم روی قبرم می اندازم. اماّ معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می شوم و راه می افتم. 
در جواب یکی از دوستانش که کارت پستال زن زیبایی را از پاریس برایش فرستاده بود  نوشته بود:
به درد من نمی خورد، چون که غوره نشده ، تیرگی زندگانی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید تاریک، غمناک و یا مهیب باشد بیشتر دوست خواهم داشت.
 
.صادق هدایت نویسنده ی ماهری بوده است که زندگی خود را در سایه سرنوشت تباه خود از دست داده و سراسر عمرش را در چنگال بیماریهایش اسیر بوده و به همین علت بخوبی توانسته است داستان شوم زندگی پر از نفرتش را روایت کند. در واقع هر نویسنده ای توسط آثارش افکارش را و دنیایش را به دیگران سرایت میدهد و چیزی که در باره صادق هدایت میتوان گفت این است که او خوب توانسته است بیماریهایش را به دیگران سرایت دهد. این قدرت او را میرساند.
اینها جملات برگزیده ی او هستند. جملاتی که به پیامهای بازرگانی رادیو مرگ شبیه است:
 

مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند. صادق هدایت 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.صادق هدایت
 
عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی  یک ولنگاری موقتی است . عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد .صادق هدایت

 در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند .صادق هدایت

 فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! " صادق هدایت

 

مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا. صادق هدایت


مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است. صادق هدایت

 

انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است. صادق هدایت

 

ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد. صادق هدایت

   

اگر مرگ نبود فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد.صادق هدایت


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱٦ | ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

بهانه ی این پست ، کامنت یکی از خوانندگان گرامی به مطلب نگاهی منصفانه به صادق هدایت در این وبلاگ است که از برخوردهای تند دانشجوها (بقول ایشان ، جوجه دانشجوها) با صادق هدایت گلایه دارد. 

صادق هدایت

به نظر بنده نباید به هیچکس از جمله صادق هدایت فحش داد. حتی اگر آن هیچکس ، مثل صادق هدایت به شما فحش بدهد و به عقایدتان  توهین نماید. البته صادق خان با انتخاب نوع سخن و کلمات خود قصد دارد بفهماند که افراد جامعه از جمله خودش موجوداتی  بی ارزش و بی شخصیت هستند و ارزش هیچگونه احترام و  توجهی را ندارند. بنابراین از دوستانی که به او علاقه دارند انتظار میرود که از ناسزاهایی که به نویسنده گفته میشود دل آزرده نشوند زیرا نویسنده خود نیز در برخورد با اجتماع همین روش ناسزاگویی و حتک حرمت را برگزیده است. پس اگر شما فحش دهندگان را افرادی بی شخصیت تلقی نمایید به طریق اولی خود نویسنده را هم به همان صفت متهم کرده اید.

 

 

اساسا شخصیت صادق هدایت به گونه ای بود که به جامعه ی خود کوچکترین احترامی قائل نبود و برهمین اساس توقع هیج احترامی هم از جامعه نداشت . در واقع او خود را از اینکه روزی مورد احترام جامعه قرار گیرد مایوس کرده بود و به کلی این امید را در خود بطور داوطلبانه کشته بود. بقول خودش او زندگی را از دست داده بود و گذاشته بود از دستش برود.

باز هم به نظر من نباید به صادق هدایت فحش داد که کاری عبث و بیهوده است زیرا او با آثارش آنچنان چیزی برای خودش کسب نکرده است که با فحش بتوان از او سلب کرد. برعکس ، فحش ابزار کار و جزئی از شخصیت اوست. او که در آثارش خود ، مادر ، پدر ، زن و افراد جامعه را با الفاظی مثل رجاله و لکاته و خنزر پنزر و . . . خطاب میکند طبیعی است که از فحش شنیدن ناراحت نمیشود. او با زبان فحش با دیگران صحبت میکند و طبیعتا انتظار ناسزا شنیدن را هم دارد. بنابراین طرفداران هدایت نباید زیاد خود را از این بابت آزار دهند. 

البته نکته ی دیگری هم وجود دارد و آن اینست که کسانیکه از شنیدن اهانت به این نویسنده ناراحت میشوند باید بدانند که از لحاظ شخصیتی با نویسنده در تضاد هستند و از لحاظ فکری با او در جهت مخالف قرار دارند. این عزیزان فقط جذب قدرت قلم هدایت و شیفته ی روش  داستان گویی او شده اند ولی از جنبه ی جهان بینی و شخصیتی با او در تضاد هستند.

دوستداران این نویسنده اگرمایل باشند میتوانند خیلی راحت خود را بیازمایند که تا چه میزان با او همفکر هستند. برای اینکه به این واقعیت پی ببرید که تا چه اندازه با صادق هدایت میتوانید همفکر باشید  سعی کنید عزیزان خود را بجای شخصیتهای داستانهای صادق هدایت قرار دهید و ببینید که آیا میتوانید آنها را با همان القابی که هدایت از آنها استفاده میکند مورد خطاب قرار دهید؟ آیا میتوانید پدر یا مادر یا زن خود را با عناوینی مثل رجاله ، لکاته و . . . صدا بزنید. اگر نمیتوانید پس بیخودی خود را آزار ندهید زیرا شما هیچ قرابت فکری و شخصیتی با هدایت نمیتوانید داشته باشید و فقط از روی غلبه ی احساسات رمانتیک به او علاقه نشان میدهید. 

یک آزمون راحت تر این است که اصلا اگر در زندگی شما یک نفر هم وجود داشته باشد که برای شما عزیز باشد پس دیگر شما نمیتوانید به صادق هدایت به دیده احترام نگاه کنید زیرا عزیر شمردن دیگران در نظر نویسنده کاری احمقانه است و در این دنیای بزرگ کسی وجود ندارد که ارزش دوست داشتن را داشته باشد. به همین خاطر هم هست که در داستانهای او حتی یک نفر هم وجود ندارد که لایق احترام و دوست داشتن باشد. 

دوست دار واقعی صادق هدایت کسی است که از فحش دادن و فحش شنیدن لذت ببرد و هیچ کس را در دنیا دوست نداشته باشد حتی خود صادق هدایت را.  اگر غیر از این هستید بدانید علاقه ای که به این نویسنده در شما هست از پشتوانه شعور و شناخت کافی برخوردار نیست.

سخن دیگر :

صادق هدایت در زندگی دردهایی سنگین و زخمهایی عمیق داشت که تحملش برای هرکسی ممکن نیست و برای خود نویسنده هم امکان پذیر نشد و همین غول دردها بود که روحش را در کمال بی رحمی به گوشه ی انزوا کشیده و در حال خوردن بود. دردهایی ناگفته در جسمش و زخمهایی نا نوشته در روحش لذت زندگی کردن را از او گرفته بود. 

از همه لذتهای زندگی فقط لذت نوشتن برایش قابل درک  بود که بخوبی از آن استفاده میکرد و  بدین سان تحمل سایر بخشهای زندگی را برای خود کم دردتر میکرد. غرض او از نوشتن گمراه کردن یا هدایت دیگران نبود و اصلا چنین مفاهیمی برای او پوچ و احمقانه بود و بعید نیست که مفهوم هدایت یا گمراهی در ذهن او شاید یکبار هم عبور نکرده باشد. او مینوشت تا به گمان خود کمی از دردش را بیرون ریخته باشد. شاید بهتر این باشد که بگوییم نوشتن ، یک رفلکس بی اراده ی روح و جسم او بود که نویسنده ، مثل یک تهوع ،  قدرت کنترل آن را نداشت و اگر جلوی آن را میگرفت به قیمت خفگی و مرگش تمام میشد. 

از ادبیات قوی و در عین حال زشت او نباید بی طاقتی کرد زیرا رنجهای زندگی او امانش را بریده بود و نوشته های او سخنانی هستند که  از شدت درد ، بی اراده به ظهور رسیده اند و از کسی که زیر تیغ ناجوانمرد زندگی درد آلودش بی اراده فریاد میزند نباید انتظار شنیدن سخنان حکیمانه و محترمانه داشت. 

او دردمندانه مینوشت و هیچ امیدی به خواندن یا نخواندن دیگران نداشت و اهمیتی هم نمیداد که حرفهایش خوانده شوند و نیازی هم نمیدید که آثارش خوانده شوند. تنها نیازی که او از خوانده شدن آثارش احساس میکرد تسکین دردهای خود و ارضای هر چند اندک آمال سرکوب شده ی خود بود و برای تامین نیازهای خواننده هیج فکری در سر نداشت. آیا او حق نداشت فقط به دردهای خود بیاندیشد؟ اصلا آیا او میتوانست از کمند زخمهای عمیق زندگی خود برهد و به نیازهای دنیای دیگران سرک بکشد و بخواهد برای آن اقدامی بکند؟ 

صادق هدایت را بعنوان کسی که قلمی قوی و دردی قویتر داشت و میتوانست محرومیتها و دردهای شخصی خود را به صورت تاثیر گذار روایت نماید قبول نمایید و سعی نکنید او را در قالبی فراتر از آن قرار دهید که برای آن ساخته نشده است. بهتر است او را همانگونه که خود معرفی مینماید قبول نماییم نه آنگونه که خودمان دوست داریم. 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ٧:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امیدوارم این آخرین مطلبی باشد که در باره صادق هدایت مینویسم و آخرین قاشقی باشد که از دست پخت زهرآلود این نویسنده ی چیره دست میچشم. زیرا نوشتن در باره ی این رجاله ، رجّاله با تشدید همین لغت را میجستم ، همانقدر مسموم کننده است که خواندن آثار او . 

البته از خوانندگان محترم بخاطر بکار بردن این کلمات سخیف پوزش میخواهم ولی فکر نمیکنم خود نویسنده از این عبارات بدش بیاید. برعکس ، او از شنیدن چنین عباراتی خیلی هم حال خواهد کرد چون این رجاله ، کلمات دیگری را نمیفهمد و بایدباهمین کلماتی که خودش توسط آنها با دیگران حرف میزند با او حرف زد. زیرا او همه مردم غیر از خودش از جمله خوانندگان آثارش را رجاله خوانده و میگوید : 

فقط برای مردمان معمولی ، برای رجاله ها ، رجاله ی باتشدید ، همین لغت را میجستم. برای رجاله ها که زندگی آنها موسم و حد معینی دارد.

70 سال پیش زمانی که او این توهین ها را میکرد ما نبودیم و الان هم که ما همان الفاظ را به خودش برمیگردانیم او نیست. این به آن در.

البته اگر نویسنده ، این کلمات رکیک را از زبان شخصیت منفور داستانش میگفت هیچ ایرادی نبود و خواننده میتوانست آن را از شخصیت نویسنده تفکیک نماید. اما او این درشت گویی ها را از زبان قهرمان داستان که کسی جز خود نویسنده نیست بیان میکند. او این حرفها را نه بعنوان یک رذیله اخلاقی و مردود بلکه بعنوان چیزی که مورد تایید هست و نویسنده به آن اعتقاد دارد بیان میکند. براین اساس ، او به یقین هیج ارزشی برای هیچ بنی بشری قائل نیست. او حتی به پدر و مادرش هم توهین میکند ودرداستان بن بست میگوید : یک جور نفرین یک جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همه مردمان حس کرد . یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند.

این دیو پلیدی که به درون او مسلط شده است به همه مردم بغض و نفرت دارد و در میدان این نبرد نفرت انگیز حتی به پدر و مادر خود هم رحم نمیکند.

این مطلب را مینویسم و امیدوارم که کسانیکه صادق هدایت را نمیشناسند و آثار او را نخوانده اند هرگز موفق به خواندن این نوشته نشوند. چون ممکن است این نوشته ، آنها را برای خواندن داستانهای او کنجکاو کند. و من نمیخواهم باعث زهر آلوده شدن کام دیگران شوم در عین حال خودم را با این امید خوشبین میکنم که خواننده ها به همین مقدار اکتفا کنند و نخواهند برا ی اطمینان خاطر خود مستقلا طعم زهر را بچشند.

نمیدانم شاید بهتر بود اساسا از نوشتن چنین مطلبی خودداری کنم اما این احتیاج به نوشتن است که در این لحظه یکجوری برایم اجباری شده و مرا وادار به نوشتن میکند. میخواهم این دیوی که ساعتهاست درون مرا شکنجه میکند بیرون بکشم و دل پری خودم را روی کاغذ بیاورم . دیوی که از خواندن آثار صادق هدایت به درون من راه یافته است. 

این جمله ی آخری که الان نوشتم اعترافی به چیره دست بودن این نویسنده ی توانا است. زیرا فرو رفتن دیوی در درون امثال من درست همانچیزی بود که نویسنده اراده کرده بود. و با قوت و قدرت تمام موفق به انجام آن میشود. آنجا که می نویسد :

این احتیاج نوشتن بود که برایم یکجوری اجباری شده بود. میخواستم این دیوی که مدتها بود درون مرا شکنجه میکرد بیرون بکشم. دل پُری خودم را روی کاعذ بیاورم. بالاخره بعد از اندکی تردید ، پیه سوز را جلو کشیدم و اینطور شروع کردم.

اکنون میبینم دیوی که او از درون خود بیرون کشیده و در قالب داستان روی کاغذ آورده است به محض اینکه کسی شروع به خواندن داستان میکند این دیو لعنتی بیدار میشود و سطر به سطر که داستان خوانده میشود آرام آرام در درون کالبد خواننده فرو میرود و بر فضای درونش چنبره میزند و شکنجه ی خود را شروع میکند. همچنانکه نویسنده را شکنجه میکرده است.

 

فرو بردن دیو به کالبد ، به اختیار خواننده است زیرا او با اختیار تمام به خواندن داستان اراده کرده است اما خارج شدن دیو از درون ، دیگر به اختیار خواننده نیست زیرا زهری که به درون ریخته است عضلات عقل را سست و کرخت کرده است و اراده ای برای سم زدایی باقی نمانده است. مگر اینکه دانش خواننده به اندازه ای باشد که اجازه ی چنبره زدن به دیو را ندهد. مگر اینکه از قبل پادزهری مهیا شده باشد. پادزهر معجزه میکند. من دیده ام. 

وقتی تصمیم به نوشتن این مطلب در ذهنم قوام یافت ابتدا در نوشتن تردید داشتم و میترسیدم که نکند من نیز مثل این نویسنده ی بیمار ، دیو شکنجه گری را به خوانندگان هدیه بدهم و روزگارشان را تباه گردانم اما دیدم که هرگز چنین نخواهد شد. یا لااقل امیدوارم که چنین نشود زیرا بین من و نویسنده یک تفاوت عمده وجود دارد وآن این است که نویسنده دکانی باز کرده و روی گونی های پر از سمومش برچسب عطاری زده است اما من دکانی سم شناسی بازکرده ام و روی گونی هایم نام سمها را نوشته ام . این با اولی خیلی متفاوت است. 

الغرض دیروز برای دومین بار در عمرم داستان بوف کور را خواندم . این کار شاید 4 ساعت از وقت مرا گرفت . بهتر بگوبم من در مدت 4 ساعت این زهر را جرعه جرعه سر کشیدم تا بار دیگر از زهر بودنش مطمئن شوم. 

 

به نظر میرسد بوف کور(جغد کور) نامیست که نویسنده برای خود اختیار کرده است و در هنگام نوشتن "بوف کور" سایه ی خود را روی دیوار به شکل جغد می بیند و قصه را برای او تعریف میکند. نویسنده خود را مثل جغد ، کور و طبیعت درون خود را شوم میبیند. زیرا جغد در روشنایی قادر به دیدن نیست و از روشنایی متنفر است و در بیغوله های تاریک زندگی میکند. درست مثل خود نویسنده.

در فرهنگ عامه ما نیز جغد به شوم بودن مشهور است و مردم از دیدن جغدی که به روی دیواری نشسته است یقین حاصل میکنند که دیوار بزودی فرو خواهد ریخت.

این خصوصیات دقیقا چیزی است که نویسنده دارای آن است. کور بودن و ندیدن خورشید حقیقت و تخریب پایه های زندگی سالم مردم دو خصوصیت بارز آثار نویسنده است. این اعتراف خود نویسنده است و او برای گفتن این حقیقت هیچ نگرانی از خود نشان نمیدهد. او براحتی خود را بوف کور مینامد و از شیوه ی نامگذاری او معلوم است که این نام گذاری نه ازروی استعار بلکه توصیف حقیقی شخصیت خویش است. او صراحتا و موکدا در باره ی شخصیت واقعی خود چنین میگوید :

در این وقت شبیه یک جغد شده بودم ولی ناله های من در گلو گیر کرده بود ، و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند! سایه ام به دیوار درست مثل جغد شده بود وبا حالت خمیده نوشته های مرا به دقت میخواند. حتما او خوب میفهمید ، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه ی چشمم که به سایه ی خودم نگاه میکردم میترسیدم. سایه ی من خیلی پررنگتر و دقیقتر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود. سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود.

صادق هدایت به گفته ی خودش جغد شوم ادبیات ایران است. این جغد کور شوم بر شانه ی هر خواننده ای که بشیند ویرانی وحشتناکی به بار می آورد. این اعتراف خود نویسنده است اما کسانی هستند که این را هرگز باور نخواهند کرد. اینها هوادار او هستند اما حرفش را قبول نمیکنند. آیا "فریب پذیری" و "خود فریبی عناد آلود" ابنای بشر را پایانی خواهد بود؟  او در قالب یک جمله ی  اعتراف گونه میگوید :

 

من به معنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه خودم حرف میزدم.

 

او حتی خودش هم نمیداند که چه میگوید. حرفهایش چیزی جز پریشان گوییهای یک روان ناهنجار نیست. بنابراین طبیعی است که کسی متوجه حرفهایش نشود. اما همین مبهم گوییهای او را برخی منفعلانه به ضعف خویش و هوش او تعبیر میکنند. آنها فکر میکنند که هدایت حرف مهمی زده است که اینها علی رغم اینکه بارها داستانش را خوانده اند نتوانسته اند به کنه آن ژی ببرند و یا توان درکش را ندارند. در صورتیکه خود نویسنده هم نمیداند که چه گفته است و تایید میکند که همه ی این داستانها زاییده ی ذهن بیمار اوست.

او میگوید : شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. حال این چه مرضی بوده است که نویسنده مبتلا به آن بوده ولی هیچگاه آن را آشکار نکرده و جرات برملا کردن آن را نداشته است؟ آیا وقتی نویسنده با ابراز کینه مبهم به والدینش میگوید :

 

یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند..

 

منظور او اشاره به همین بیماری بوده است ؟ بیماری لاعلاجی که مادرزادی بوده و نویسنده ، والدینش را به آن متهم میکند و کینه ی مبهمی را نسبت به آنها در دلش میپروراند؟ آیا نویسنده از یک مرض جنسی در عذاب بوده است؟

آیا اینهمه تباهی که فکر نویسنده را احاطه کرده و از او شخصیتی جنایتکار ساخته بود از همین مریضی ناشی میشده است؟ آیا اینکه نویسنده ، همه مردم و حتی پدر ومادر خویش را یک بیدادگر و مورد نفرت می بیند معلول همین بیماری مرموز است؟ آیا ازدواج نکردن نویسنده رابطه مستقیمی با این بیماری داشته است؟ آیا جنایتهای هولناک و وحشیانه ی  داستانهای او مثل تکه تکه کردن اعضای یک زن و دفن مخفیانه ی او در بیابانهای شابدالعظیم حکایت تجربیات شخصی نویسنده و از آثار بیماری مرموز نویسنده است؟ خدا میداند. اما از این واقعیت که خصوصیات جسمی و روانی قاتل داستانهای او عینا با خصوصیات خود نویسنده مطابقت کامل دارد ، احتمال یکی بودن این دو را بشدت افزایش میدهد و غیر قابل تکذیب میسازد. آیا ما در حال مطالعه ی داستانهای یک نویسنده ی جنایتکار هستیم که خاطرات جنایتهای فجیع خود را در قالب هنر بیان میکند؟ باز هم خدا میداند. 

ساعت 5 دقیقه به 9 بود. وقتی صدای دلنشین اذان مغرب بگوش رسید من در دفتر کارم در حال خواندن ثلث آخر کتاب بودم چیزی از جام زهر باقی نمانده بود و من مصمم بودم که تا جرعه آخر را بنوشم. تلاشم برای برخاستن از سر سفره ی زهر جهت ادای نماز اول وقت بیهوده بود. چسب پرقدرت متن داستان ، قوی تر از اراده ی من شده بود. شاید هم زهر اثر خود را گذاشته بود .میخواستم ببینم که نویسنده چه بر سر این لکاته خواهد آورد و زن خود را چگونه به دست دیو درون خود خواهد کشت. آیا این را هم مثل زن قبلی خود با دشنه تکه تکه خواهد کرد و پس از دفن کردنش بر سر منقل به تریاک کشیدن خواهد پرداخت ؟

آخرین جمله های داستان ساعت ده و ربع شب به پایان رسید و نویسنده ، با فروکردن گزلیک دسته استخوانی به چشم زنش او را با وضع فجیعی کشته بود و چشمش را در مشت خونینش گرفته بود و من با خواندن آخرین جنایت این روح چرکین و خبیث طعم تلخ کامم را به نهایت رسانیده بودم . احساس میکردم از ته زبانم شوکران میتراویدو به درونم میریخت و  بدین ترتیب تا جرعه آخر جام زهر را نوشیده بودم.

بازهم داستان دوقسمت دارد:

قسمت اول : زنی بطور اتفاقی به خانه نویسنده می آید و در رختخوابش میخوابد و بلافاصله میمیرد و نویسنده پس از همخوابگی با مرده ، جسد او را تکه تکه میکند و در چمدانی ریخته و با کمک پیرمردگورکن در بیرون شهر چال میکند و بر میگردد کنار منقل و وافور و آنقدر تریاک میکشد که توهم سراغش می آید. همین

قسمت دوم : نویسنده در توهم افیونی خود زنی دارد که لکاته(روسپی) صدایش میزند. او یک روسپی است و به غیر از نویسنده به همه تمکین میکند. یک شب نویسنده وارد اتاق زنش میشود و بعد از اینکه از او کام میگیرد. خنجری را در چشم او فرو میکند و او را میکشد و از شدت ترس و وحشت از توهم خارج میشود و به انتهای قسمت اول برمیگردد و خود را کنار منقل و وافور باز می یابد.

کل داستان همین است و بقیه ی داستان به فضا سازی اختصاص دارد که نویسنده با تمام مهارتی که دارد سعی کرده است تا از حداکثر توان خود برای تاریک و بی ارزش نشان دادن زندگی انسانها  و همینطور توهین به مقام انسانیت و انبیا و خدا و مذهب استفاده کند. روی زمین هیچ چیزی برای او با ارزش نیست و در آسمان هم که به خدایی اعتقاد ندارد. پس به خود اجازه میدهد به همه کس توهین کند و هرچیزی غیر از خود را خوار و خفیف بداند و حتی خوانندگان آثارش را نیز به درک واصل میکند:

. . . وانگهی چه چیزی  روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزشی داشته باشد؟ آنچه که زندکی بوده از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود. . .  وبعد از آنکه من رفتم ، به درک ! میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.

صبح ساعت چهار و بیست دقیقه بود که با صدای اذان مسجد از خواب بیدار شدم ولی اراده ای برای برخاستن نداشتم . پسر 6 ساله ام که خوابیده بود با صدایی زمخت که به زمختی صدای مردان بدصدا بود فریاد ترسناکی زد و از خواب پرید. خواب ترسناکی دیده بود. نمیدانم چه عاملی بلافاصله مرا بیاد صادق هدایت انداخت. احساس کردم روح خبیث او مرا تعقیب کرده و تا خانه ام نیز آمده است و اکنون باعث کرختی خودم و کابوس پسرم شده است. 

به هر زحمتی بود برای ادای نماز بلند شدم اما بیش از چند قدم نتوانستم بردارم . فشارم افتاده بود و سرم گیج میرفت و دلم پیچ میخورد. خواستم برای درست کردن آب قند وارد آشپزخانه شوم ولی اختیار پاهایم دست خودم نبود مثل نویسنده ی خبیثی بودم که پس از به تحریر درآوردن خاطرات جنایتهایش در قالب داستان از کنار منقل و وافور برخاسته و از شدت زیاده روی در مصرف افیون دچار بی وزنی شده باشد. در گوشه ای از پذیرایی دراز کشیدم و پایهایم روی کاناپه جایی که بلندتر از بدنم باشد گذاشتم تا حالم سرجایش بیاید. دوباره به یاد نویسنده افتادم . احساس کردم دیوی که به درونم خزیده بود از نصف شب شکنجه ی خود را شروع کرده است و میخواهد مرا نیز به سرنوشت شوم نویسنده ی بیچاره گرفتار نماید. دیو ملعون ، جرعه های زهر را در فضای درونم هم میزد تا خوب با ذره های تنم مخلوط شود و تلقینات مسموم نویسنده در ذهنم چرخ میزدند :

. . . وانگهی چه چیزی  روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزشی داشته باشد؟ آنچه که زندکی بوده از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود. . .  وبعد از آنکه من رفتم ، به درک ! میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.

 

من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جوربجور شنیده ام . . . حالا هیچ چیز باور نمیکنم . به ثقل و ثبوت اشیا ، به حقاقیق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم . . .  آیا من یک موجود مجزا . مشخص هستم؟ نمیدانم.

 

. . . ولی زندگی من همه اش یک فصل و یک حالت داشته ، مثل اینست که در یک منطقه سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است.

. . . نمیدانم چرا هرجور زندگی و خوشی دیگران دلم را میزند

. . . رفتند حکیم باشی را خبر کردند. من پیش خودم کیف میکردم که اقلا این احمقها را به زحمت انداخته ام.

خوابم برد . ناگهان دیدم در کوچه های شهر ناشناسی گردش میکردم . . . ولی مردم این شهر به مرگ غریبی مرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند  . . . به هر کسی دست میزدم سرش کنده میشد می افتاد.

 

 

 مرد قصاب روی ران گوسفندها را نوازش میکرد. . . لابد فکر میکرد اگر زنش را میکشت چقدر پول عایدش میشد!

روی کرانه آسمان را ابرهای زرد غلیظ مرگ آلود گرفته بود.

ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد.

من به معنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه خودم حرف میزدم

 آنوقت به برتری خودم پی بردم ، برتری خودم به رجاله ها ، به طبیعت ، به خدا. . . یک خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر شده بودم.

دوده ها مثل برف روی صورتم می نشست. وقتی دایه ام غذا برایم آورد از زور ترس و وحشت فریاد زد ، عقب رفت و سینی شام از دستش افتاد . من خوشم آمد که اقلا باعث ترس او شدم.

 اگر صبر نیامده بود همانطوری که تصمیم گرفته بودم همه گوشت تن او را تکه تکه میکردم میدادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. 

 

ناله های این جغد شوم مثل ویروسی سمج فضای ذهنم را پر کرده بود و سعی میکرد از عمقی به عمق دیگر منتقل شود. اما من میدانستم که چگونه از شرشان خلاص شوم. خوشبختانه آنتی ویروس من فعال بود و میدانستم که بزودی عملیات خود را شروع خواد کرد و قبل از اینکه ویروسها فرصت تکثیر و تسلط پیدا کنند کارشان را یکسره خواهد کرد و بسرعت ، دوباره ذهنم پاکسازی خواهد شد.

چون قرار ما در این نوشته بی پرده بودن با نویسنده است میگویم که وقتی آثار شکنجه را احساس کردم گفتم : خدا لعنتت کند هدایت. چه دیو وحشتناکی به جان مردم انداخته ای. 

 

با اولین نشانه های سپیده دم که صدای عطرآگین قرآن و مناجات فضای خانه را پرکرد ، جغد شوم چشمهای کورش را بست و از روی دیوار خانه مان پرید و ناپدید شد. فقط نگرانی من از دیوارهای همسایه هاست.

حال که این نوشته را به پایان میبرم با خود و خدای خودم عهد میکنم که این آخرین تماس من با این شیطان باشد. و به خدا قول میدهم که در اولین فرصت  روحم را غسل دهم تا بدین ترتیب این دیو شکنجه گر را از درونم خارج کنم و درونم را از زهر مهلک این روح پلید اما چیره دست رها کنم. میدانم روح را چگونه باید غسل دهم.

پی نوشت : برای قولی که هم اکنون به خود و خدای خود دادم تا روحم را غسل دهم و درونم را از خباثت ناشی از مطالعه ی آثار هدایت پاک کنم به همین خاطر و با عرض پوزش :

1- از قبول دعوت کامنتهایی که دعوت به مباحثه میکنند معذورم. زیرا کسانیکه پس از خواندن این مطلب به زهرآگین بودن و ویرانگر بودن نوشته های این نویسنده پی نبرند با هیچ منطق دیگری پی نخواهند برد زیرا عشق به هدایت چشم عقلشان را کور کرده است. یا بهتر بگویم دیوی که گریبان آنها را گرفته تا آنها را نکشد رهایشان نخواهد کرد. شاید آنها اراده ای برای جدا شدن از افکار هدایت ندارند یا اصلا خارج از خواست دیو درون خویش اراده ای ندارند. شاید رمقی برایشان نمانده است. شاید آنها در حال احتضارند. کاش کسی میتوانست کمکشان کند. 

 2- کامنتهایی که دارای آدرسی هستند که به نوشته های هدایت یا حمایت از او ختم میشوند تایید نمیشوند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٤ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

در چند روز قبل بصورت کاملا اتفاقی بخاطر مطالبی که در فضای مجازی دیدم ، سه مطلب در باره آثار و شخصیت صادق هدایت منتشر کردم. در این مطالب ، صادق هدایت  بعنوان فردی که دچار بیماری روانی بود معرفی میشود. این چیزی است که از سالها پیش من به آن معتقد بودم و هستم. امروز وقتی همان مطالب را دوباره مرور میکردم با خود گفتم که آیا از این اظهار نظر خود مطمئن هستی؟ نکند برداشتهای سال قبلت اشتباه بوده است ؟ بخاطر همین سوال که به ذهنم خطور کرد و بخاطر اینکه دوست ندارم حرفی بی منطق زده باشم و بدتر ازآن ، کسی را بیخودی متهم کنم تصمیم گرفتم به سخن خودم دوباره فکر کنم و در باره میزان استحکام آن تحقیقی بکنم و اگر اشتباه قضاوت کرده ام اصلاح کنم. برای همین خاطر تصمیم گرفتم یکی از آثار این نویسنده را بطور تصادفی انتخاب کنم و بخوانم و بار دیگر در باره این نوسنده قضاوتم را تازه کنم. قرعه بنام داستان سه قطره خون افتاد. وحال حکایت این داستان را باز گو میکنم.


سه قطره خون

این داستان دو قسمت دارد که هردو قسمت ، روایتی نا تمام و بی نتیجه دارند:

1-     قسمت اول : راوی در یک دیوانه خانه تحت مداواست، ناظم دیوانه خانه ، یک گربه را با تیر زده و سه قطره خون پایین درخت کاج چکیده ، ولی ناظم منکر آنست و تقصیر را به گردن مرغ حق می اندازد. وقصه تمام میشود. فقط همین.

2-     قسمت دوم : رفیق صمیمی و همسایه ی راوی ، یک گربه نر را با تیر زده و سه قطره خون پایین درخت کاج چکیده ولی او تقصیر را به گردن راوی می اندازد و راوی به گردن مرغ حق می اندازد. وباز هم قصه تمام میشود. باز هم فقط همین.

 

نویسنده ، همین اتفاق مضحک و بی معنی را در اثر پریشانی روان خود چنان در پرده ی ابهام بیان میکند که خواننده پس از تمام شدن داستان اصلا متوجه نمیشود که همه ی جریان قصه فقط یک موضوع بی ارزش بوده است زیرا خواننده به خاطر اعتمادی که به نویسندگان دارد مطمئن است که نویسنده قصد انتقال پیام با ارزشی را قالب داستان دارد و به هیچ وجه احتمال نمیدهد که نویسنده قصد تمسخر او را داشته است ،لذا علت عدم دریافت پیام داستان را حمل به ضعف خود میکند و  چنین تصور میکندکه او خودش نتوانسته است منظور نویسنده را متوجه شود و در اکثر موارد خواننده تصمیم میگیرد زیاد کنجکاوی نکرده و به حس کاذبی که از داستان گرفته است بسنده کند.

در واقع صادق هدایت به همان بی رحمی که آرزو میکند بجای دکتر باشد و به غذای همه زهر بریزد و همه را بکشد و دست به کمر به جنازه ی آنها نگاه کند ، قصد کرده است که خواننده ی داستانهای خود را که بدون پرده پوشی همه ی آنها رجاله و احمق میداند ، تا سرحد مرگ به تمسخر بگیرد و برای یک حرف مفت ، ساعتها ذهن او را پریشان و کلاف پیچ کند. او از این کار خود کیف میکند و تصور میکند به این طریق توانسته است انتقام زندگی پوچ خود را ازنسل بشر بگیرد.

داستان هر دو قسمت در این عبارت کوتاه خلاصه میشود : به دو گربه تیراندازی شده و سه قطره خون درپایین دو درخت کاج چکیده است. ولی قاتلین دو گربه به کار خود اعتراف نمیکنند.

باور نمیکنید که همه ی حرف داستان همین باشد؟ ولی باور کنید ، چون همه ی قصه همین است و با خواندن این دو سطر ، هیچ چیز نا گفته ای از داستان ، باقی نمانده است. یعنی اگر شما همین دو خط را بخوانید کل ماجرای داستان را دانسته اید وبا خواندن همه داستان چیز جدیدی دستگیر شما نخواهد شد. ماجرایی که هیچ است و هیچ معنایی و پیامی ندارد. شما باور میکنید بخاطر نوشتن یک چنین متنی به آدم بگویند : نویسنده تراز اول ؟  راستش خود صادق هم باورنمیکرد و به همین خاطر هم گفته است : وای بحال مملکتی که بزرگترین نویسنده اش من باشم. اما ما دوستانی در داخل مملکت داریم که حرف خود صادق را هم قبول ندارند. هوادارش هستند ولی حرفش را قبول نمیکنند. بگذریم. 

تنها چیزی که غیر از اینها به داستان اضافه شده است چند اسم و نشانه های نا مربوط و متناقضی است که هیچ منطقی ندارند و خواننده را در یک کلاف سر درگم ذهنی سرگردان میکنند. این نشانه ها به مقتضای ذهن پریشان نویسنده طوری گفته شده است که خواننده خیال میکند حتما رابطه ای منطقی وجود دارد که من نفهمیده ام ولی تا به الان من کسی را ندیده ام که توانسته باشد بین نشانه هایی که در داستانهای این نویسنده وجود دارد ارتباطی منطقی و معنی داری برقرار نماید.

البته ناگفته نماند که من معتقدم که فن داستانسرایی نویسنده قویست زیرا او بخوبی بلد است که خواننده را با کمترین کلمات با حس خود همراه نماید واین قدرت نویسنده را میرساند. اما با وجود تکنیک قوی معلوم است که نویسنده حرفی برای گفتن ندارد. حرفهایی میزند که پوچ و بی معناست. هیچ دانشی را به خواننده منتقل نمیکند. داستانهای او همه بی سروته و بدون ارتباط منطقی هستند. شما اگر صد بار هم مثلا بوف کور را بخوانی منظور نویسنده را درک نمیکنی. برخی این را به قدرت فهم نویسنده مرتبط میکنند در حالیکه اینگونه نیست زیرا خود نویسنده هم نمیداند که منظورش چیست. هدف آن از نوشتن این است که فقط درگیریهای ذهنش را بیرون بریزد و خود را سبک نماید. به همین خاطر هم هست که هیچ منطق روشنی در نوشته های او نیست.


با خواندن این داستان به برداشت قبلی خودم مجددا اطمینان حاصل کردم . زیرا مجانینی را در طول سالها دیده ام که حرفهای نامربوط میزنند و عبارات متضاد را کنار هم می آورند که اگر کسی حضور ذهن قبلی در مورد آنها نداشته باشد نمیتواند به نامربوط بودن آنها پی ببرد. زیرا حرفهای متضاد تامل برانگیز است و گاهی وقتها اگر آنها را نشناسی از حرفهایشان احساس عمق و معنای کاذب  به تو منتقل میشود در حالیکه هیچ مفهومی غیر از پریشان گویی ندارند. دیوانه هایی را دیده ام که با اینکه  خودشان  نمیدانند که چه میگویند اما قادرند که با حرفهایشان تو را مبهوت کنند و درست در زمانی که تو به حرفهای آنها فکر میکنی خنده ی دیوانه واری میزنند و از تو دور میشوند و تازه متوجه جنون آنها میشوی.

واما به داستان برگردیم :

قسمت اول : تصویر کننده محیط دیوانه خانه و تعریف چندسطری یک ملاقات چند دقیقه ایست

راوی داستان در یک دیوانه خانه بستری است و یکسال است که شبها تا صبح از صدای ترسناک گربه نخوابیده است.او از همراهانش که در دیوانه خانه با او هستند چند نفر را نام میبرد ولی به همان معرفی یک سطری قناعت میکند و در ادامه داستان هرگز از آنها یادی نمیکند :

  • حسن ناوه کش که آدمی احمق ، کوتوله و طاس است.
  •  فردی بنام محمد علی که بغیر از یک جمله ناقص ، اطلاعاتی از او به دست نمیدهد
  • یک دکتری که چیزی سرش نمیشود. همین
  • صغرا سلطان که پیرزن است ولی فکر میکند دختری 14 ساله  است.
  • تقی که از زنها متنفر است ولی عاشق همین پیرزن شده است.
  • اتاقی آبی که تا کمرش کبود است.
  • یک دیوانه تازه وارد که شکمش را دریده و با روده هایش بازی میکند
  • دیوانه دیگری که با ناخن چشم خودش را ترکانیده و خون چشمش خشکیده است
  • ناظم دیوانه خانه که همه این بدبختی ها زیر سر اوست و همیشه با دماغ بزرگ و چشمان ریز بشکل وافوری ها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند و گاهی خم میشود و پایین درخت را نگاه میکند. راوی میداند که آنجا زیر درخت سه قطره خون چکیده است. گربه ای قناری او را خورده و او دیروز به قراول دم در گفته است که گربه ای را که در حال بالا رفتن از درخت کاج بود با تیر بزند و این سه قطره خون مال همان گربه است ولی ناظم میگوید که مال مرغ حق است.
  • عباس زشت آبله رو که رفیق و همسایه راوی است. دو هفته است که او را آورده اند و ادعا میکند پیغمبر و شاعر است. شعری دارد که دائم میخواند و تار میزند.
  • یک زن و یک مرد و یک دختر جوان با یک دسته گل به دیدن عباس آمدند که راوی آنها را میشناسد و 5 بار دیگر هم قبلا آمده اند. راوی دید که دختر به او میخندد و فهمید که دختر او را دوست دارد ولی عباس دختر جوان را کناری کشیده و بوسیده است. پایان قسمت اول به همین شکل است.

 

قسمت دوم : فقط یادآوری یک خاطره توسط بیمار روانی از بهترین رفیق و همسایه دیوار به دیوارشان است

  • سیاوش بهترین رفیق و همسایه ی اوبود و تنها کسی بود که به ملاقات راوی آمده بود. با او به مدرسه میرفتند و راوی به سیاوش تار یاد میداد
  • رخساره دختر عموی سیاوش نامزد راوی بود و خواهر رخساره ، نامزد سیاوش بود ولی یکماه قبل از عقدشان گفته بودند که سیاوش مریض شده است.
  • راوی یکروز غروب بطور اتفاقی صدای تیری شنیده بود و به خانه سیاوش رفته بود و دیده بود که زیر درخت کاج سه قطره خون چکیده است.
  • یک اتاق آبی رنگ که تاکمرکش آن کبود بود اتاق سیاوش بود. کنار اتاق یک تار بود.
  • سیاوش یک گربه ماده داشت بنام نازی. که یک معشوقه پیداکرد و به سیوش کم محلی کرد و سیاوش هم گربه نر را باتیر زد و کشت. و پس از نازی و جسد گربه ناپدید شدند.
  • جندی بعد دوباره هرروزگربه ی نر میآمده و روی درخت کاج مینشسته و ناله میکرده و شب سوم سیاوش با تیر او را کشته و سه قطره خون پایین درخت چکیده است. از آن شب تا حالا باز هم گربه نر هرشب می آید و با همان صدا ناله میکند و فقط سیاوش صدای او را میشنود و دیگران میخندند و باور نمیکنند. از آنشب تاکنون شبها نخوابیده زیرا گربه هر شب با حنجره دردناکش ناله میکشد و جفت خودش را صدا میکند. امشب هم دوباره باز هم شلیک کرده و گربه را کشته و سه قطره خون از آن بالا چکیده است.
  • در همان حال که آنها در اتاق سیاوش هستند رخساره با یک دسته گل با مادرش وارد میشود. و سیاوش به  آنها راوی را که الان میدانیم اسمش احمدخان است شاهد میگیرد که سه قطره خون وجود دارد و البته شلیک کننده هم راوی بوده به او .  راوی هم تایید میکند و میگوید که آن سه قطره خون مال گربه نیست بلکه مال مرغ حق است. یا متعلق به گربه ای بوده که قناری همسایه را خورده و او را با تیر زده اند و وقتی از آنجا میگذشته سه قطره خون روی زمین ریخته است.
  • راوی تار میزند و شعر میخواند (همان شعری را که عباس در دیوانه خانه میخواند)
  • مادر رخساره ناراحت شده و میرود و رخساره  راوی را دیوانه خطاب کرده و دست در دست سیاوش از اتاق به حیات میروند و همدیگر را میبوسند.

پایان قسمت دوم  به همین شکل است و داستان به همین مقدار است و دیگر هیچ. یعنی دو گربه با تیر کشته شدند و سه قطره خون از آنها پایین درخت کاج چکید.


همینطور که ملاحظه کردید داستان دو قسمت دارد. که از لحاظ پیوستگی هیچ ربطی به هم ندارند و هر دو ناقص و بدون نتیجه رها شده اند. وتنها نشانه هایی  مشابه دو قسمت را بهم مربوط میکنند.اما این ارتباط بقدری در هم و برهم است که نه تنها اطلاعات شفافی به خواننده منتقل نمیشود ، بلکه او را به توهم وجود رمز ورازی عمیق بین دو داستان به تفکری پوچ و بی انتها وامیدارد. در صورتی که هیچ رازی بین این دو قسمت وجود ندارد و بهترین مصداق مثل نخود سیاه همین جاست. و خواننده به دنبال چیزی فرستاده میشود که اصلا وجود خارجی ندارد. یعنی این داستان توهمی عمیق به خواننده هدیه میدهد که ممکن است او را به همان جایی رهنمون شود که نویسنده خود رفته است. انزوا ،جنون و انتحار!

 

به دنبال کشف منطق قصه:

 

داستانهایی که اپیزودیک یا همان چند قسمتی هستند. میتوانند هیچ ارتباطی روایی با هم نداشته باشند یا میتوانند بهم مرتبط بوده و مثل تکه های یک پازل پیام واحدی را به خواننده منتقل نمایند.  در این داستان ملاحظه میشود که ظاهرا نویسنده قصد دارد دو جریان مرتبط به هم را روایت کند،دو داستانی که با هم رابطه ی تنگاتنگ دارند. با توجه به متن داستان به نظر میرسد که نویسنده با قرار دادن هشت نشانه ی مشابه در هر دو قسمت داستان میخواهد از یک رابطه ی منطقی بین دوقسمت داستان پرده بردارد. نشانه های هشتگانه عینا درهردوقسمت تکرار میشوند. بنابراین انتظار میرود که بین شخصیتهای دو قسمت مجزای داستان که نشانه های مشابهی به آنها اشاره میکنند یک وابستگی هویتی برقرار باشد.

بعنوان مثال در قسمت اول ، شخصی در یک اتاق آبی با کمرکش کبود زندگی میکند که شبها از ناله های ترسناک گربه ها خوابش نمیبرد. در قسمت دوم هم عین همین شخص وجود دارد. طبیعی است که خواننده به دنبال یک رابطه ی "این همانی" بین این نوع شخصیها باشد. 

با بررسی ارتباطات قسمت اول و دوم ، پریشان گویی ناشی از آسیبهای روانی نویسنده قوت میگیرد. نشانه های مشابهی که در دو قسمت داستان آمده اند و طبیعتا میبایستی منطق معینی را دنبال میکرده اند اما نکرده اند اینها هستند :

1-     گربه ای که هر شب با حنجره ی دردناک ناله میکشد ، این ناله ها در قسمت اول راوی و در قسمت دوم سیاوش را بی خواب کرده است. (آیا راوی قسمت اول همان سیاوش قسمت دوم است. که هر دو از ترس ناله های گربه بیخواب شده بودند؟)

2-     اتاق آبی که تا کمرکش آن کبود است . این اتاق در قسمت اول متعلق به راوی و در قسمت دوم متعلق به سیاوش است. (آیا راوی همان سیاوش است که هر دو اتاق آبی دارند؟)

3-     درخت کاج و سه قطره خون پایین آن. سه قطره خونی که در هر دو قسمت  زیر درخت کاج چکیده است باید ارتباطی بین این دو قسمت برقرار نماید در صورتی که چنین ارتباطی کشف نمیشود.

4-     قناری که در قسمت اول متعلق به ناظم دیوانه خانه و در قسمت دوم متعلق به همسایه سیاوش است که یکی از همین همسایه ها خود راوی است. (آیا راوی که همسایه سیاوش است همان ناظم دیوانه خانه است که هر دو قناری دارند؟ در قسمت اول ناظم که صاحب قناری است به گربه تیر زده و در قسمت دوم تقصیر تیر انداختن صاحب قناری به گردن راوی انداخته میشود)

5- رفیق و همسایه راوی. که در قسمت اول عباس آبله رو است که شعر میخواند وتار میزند  ولی در قسمت دوم سیاوش است (آیا عباس دیوانه خانه همان سیاوش قسمت دوم است که هردو رفیق و همسایه راوی هستند ؟)

6-     کسی که تار میزند و شعر میخواند. درقسمت اول عباس است ولی در قسمت دوم  راوی است. (آیا راوی همان عباس دیوانه خانه است که هردو تار میزنند و هردو یک شعر را میخوانند و هردو ادعا میکنند که خودشان آن شعر را گفته اند؟)

7-    مرغ حق. مرغ حقی که سه قطره خون به او نسبت داده میشود. در قسمت اول ناظم سه قطره خون را به گردن مرغ حق می اندازد ودر قسمت دوم راوی است که این کار را میکند. (آیا ناظم و راوی یک نفر هستند یا وابستگی خاصی میانشان موجود است؟)

8-     دختری که دسته گل بدست دارد. این دختر در قسمت اول به دیدن عباس آمده و در قسمت دوم به دیدن سیاوش می آید.(آیا عباس همان سیاوش است که هر دو همسایه و رفیق راوی هستند و به دیدن هر دو دختری دسته گل بدست می آید که آن دختر در اصل راوی را دوست دارد و توسط هر دو رفیق راوی بوسیده میشود؟ )

با توجه به نشانه های مشترک بین دوقسمت ، وقتی احتمالات گفته شده در 8 بند فوق را کنار هم قرار میدهیم متوجه میشویم که باید راوی همان ناظم و عباس و سیاوش باشد. یعنی هر چهار نفر باید یک نفر باشند. در صورتی که این امکان ندارد. زیرا راوی به صراحت میگوید که عباس زشت است و دختر بجای او مرا دوست دارد. یا میگوید که من رخساره را دوست دارم و سیاوش با خواهر رخساره نامزد است. راوی ناظم هم نمیتواند باشد زیرا راوی بیمار است و ناظم مراقب آنهاست. ملاحظه میشود که نویسنده ، نشانه های دو قسمت داستان را چنان به هم پیچ در پیچ کرده است که بین دو قسمت داستان هیچ ارتباط منطقی برقرار نمیشود. البته شاید رابطه ی "این همانی" برقرار نشود ولی در این آشفته بازار موجود در داستان ، هیچ رابطه ی دیگری نیز قابل کشف نیست. و این یکی از نشانه های روان پریشی نویسنده است. 

نکته ی جالب دیگر اینجاست که حتی اگر نویسنده بین این نشانه ها ارتباط منطقی هم برقرار میکرد بخشی از مشکل برطرف میشد ولی بازهم مشکل اصلی که همان محتوی و پیام داستان بود باز هم سر جای خودش باقی بود. یعنی کشته شدن دو گربه و ریختن سه قطره خون چه پیامی دارد که باید خواننده آن را دریابد؟

خاطره : اولین باری که من کتاب سه قطره خون را خواندم حدود سی سال قبل شاید سال 62 بود که دبیرستان میخواندم. در آن زمان 4 یا 5 سال بود که انقلاب پیروز شده بود و دوران دفاع مقدس را سپری میکردیم . من با دیدن عنوان سه قطره خون در میان قفسه کتابخانه چنین فکر کردم که شاید این یک کتاب انقلابی باشد که به مبارزات مردم علیه رژیم شاه مربوط بشود. به همین خاطر آن را به امانت گرفتم و مطالعه کردم. از همان سطرهای اول کتاب متوجه شدم  که برداشت من از محتوای کتاب واقعیت ندارد. بار اول که خواندم چیزی دستگیرم نشد. روز دیگر دوباره خواندم . باز هم گیج شدم . به خودم گفتم شاید سواد من قد نمیدهد. این بود که از اصرار برای فهمیدن آن منصرف شدم و لی نام نویسنده ی آن در ذهنم ماند. "نوشته : صادق هدایت" . من که نمیشناختمش ولی بعدها که کتابهای دیگری از او خواندم بهتر با او آشنا شدم و وقتی که زندگینامه ی او را خواندم و عاقبت سرنوشتش را فهمیدم ، پی بردم که چرا من متوجه پیام داستانهای او نشده ام.


الان که برای او نقدی مینویسم 30 سال از اولین آشنایی ام با آثار او میگذرد و اکنون من 48 سال دارم و صادق هدایت هم درست در 48 سالگی خود را کشته است. اکنون بخوبی متوجه میشوم که فردی در سن من وبا مشخصات او اگر مثل صادق هدایت و در آن شرایط اجتماعی زندگی میکرد چه سرنوشت هولناکی ممکن بود در انتظارش باشد. اکنون تنها فکری که به نظرم میرسد این است که آرزو میکنم ای کاش در آن زمان فرد دلسوزی در کنار او می بود تا کمکش میکرد و نمیگذاشت در این ورطه ی هولناک بیافتد. حال که در خانه ی پدری اش پدری لایق و تاثیر گذار بالای سرش نبود ، کاش در کافه نادری یکی از رفقایش پدری میکرد و بجای نوش گفتن نیشی میزد و در حقش رفیقی میکرد.اگر چنین میکردند و اورا امیدوارانه به دنیای انسانیت رجعت میدادند با وجود مهارت و استعداد ادبی او شاید اکنون جامعه ما نویسنده ای داشت که مهارت ادبی و حکمت متعالی را در هم آمیخته و برای نسل ما تحفه ای به یادگار گذاشته بود که هر ایرانی از خواندن آن روح و روانش تازه میگشت و میتوانست در ساختن دنیایی پرثمرتر از آن استمداد کرده و با تمام وجود به آن افتخار کند.

اما چیزی که الان داریم دستگاه قدرتمندی است که به فضای تنفسی نسل ما سم مهلک میپاشد. سم جنون ، سردرگمی ، جامعه ستیزی ، نا امیدی ، سم انتحار ، سم پوچی ، انزوا ، رخوت ، نفرت از دیگران ، مرگ ، بیهوده گی و تخریب و تمسخر فضائل انسانی.

این است هدیه ی صادق هدایت به دنیای ما : سخنان مخربی که ماهرانه با کلمات تاثیر گذار گفته شده است. 

 

 

کاش روی کتابهای صادق هدایت بنویسند : 

هشدار : نویسنده ی این کتاب که از همه ی مردم بشدت متنفر بوده ، هرگز ازدواج نکرده و در 48 سالگی با خودکشی به زندگی خود خاتمه داده است ، مظنون به درجه ای از جنون است و نوشته هایش بنیه ی عقلانی قابل قبولی ندارد.

شاید این هشدار ، خوانندگان این کتابها را هشیار کند تا کمتر در معرض آسیبهای روحی و فکری این داستانها قرار گیرند.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امروز دانسته های قبلی ام را به کناری نهادم و بار دیگر خواستم منصفانه تر در میان آثار صادق هدایت گشتی بزنم تا شاید نشانه هایی بیابم که از شدت کویری که از دنیای او در ذهن من است کمی کاسته شود. با خودم گفتم شاید در میان این بیابان لم یزرع  ذهن او ، بوته ی گلی ، برکه ی کوچولویی یا حتی تکدرختی و سایه ی دلچسب تخته سنگ بخشنده ای بیابم و از شدت فضای تفتیده و مرگ آلوده و سراسر تباهی اش بکاهم. به این نیت به سراغش رفتم.

پرونده:Sadegh hedayat.jpg

وقتی در سه قطره خون  این جمله را خواندم که :

آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد .

از خواندن کلماتی مثل گل و باغچه و بوی گلها ، کمی امیدوار شدم و تبسم کردم که بالاخره ما هم در آثار این نویسنده ، کلمات امیدوار کننده ای دیدیم. اما تبسم در صورتم نشکفته پرپر شد وقتی که دیدم بلافاصله اضافه کرده است : 

ولی چه فائده ؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانیکه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست

بعد وقتی میخوانم که :

یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه زهرمیریختم میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمرمیزدم و مرده ها را که میبردند تماشا می کردم.

با خودم فکر میکنم که نه خیر !  این آدم درست نمیشود. تمام شد و رفت پی کارش .  اگر دست او بود واقعا همه را میکشت و بعد هم خودش را میکشت. بعدش وقتی به خود کشی او و این داستانهای کشنده اش فکر میکنم به ذهنم می آید که او وقتی دیده بود که نمیتواند اول همه را بکشد و بعد خودش را بکشد تصمیم گرفته بود که اول خودش را بکشد در حالیکه وظیفه ی کشتن دیگران را به کتابهایش سپرده بود. او سالهای زیادی دندان روی جگر گذاشته بود و با این قصد ، داستانهایش را نوشته بود و بعد خودش را کشته بود و خیالش راحت بود که به وظیفه اش عمل کرده است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

خوانندگان این وبلاگ با یک نظر متوجه میشوند که مطالب آن از روی ضرورت و مستعجل نوشته شده اند و از لحاظ علمی بهره ناچیزی دارند. واقعیت هم همین است و نویسنده مطالب ، فقط به منظور اینکه از روی ضرورت و احساس تکلیف حرفی زده باشد در عرض چند دقیقه و بدون ویرایش اقدام به انتشار پست میکند. 

با این وجود و علی رغم اینکه در حال حاضر برای پرداختن جدی و عالمانه به مسائل اجتماعی ، صرف نظر از عدم بضاعت علمی ، به دلیل مشغله ی کاری زیاد فقط صفر ثانیه وقت دارم اما به دلیل پاسخ خردمندانه ی یکی از خوانندگان به مطلب ماقبل این وبلاگ ، خود را مجاب میکنم که از ساعات کاری حرفه ای ام بدزدم و مطلب حاضر را منتشر کنم و به خودم اجازه میدهم که اظهار نظری گذرا و از روی وظیفه و البته نه درخور بنمایم. به این طریق اعتذار خود را اعلام کرده و آماده میشودم که چند مطلب را بطور خلاصه یادداشت کنم. 

نگاه اول : 

میدانیم که ذکر نام صادق هدایت همیشه حاشیه هایی را در پی داشته و همیشه مملو از نقدهای تند بوده است و این تندی بخاطر نوشته های تند و نیش دار هدایت بوده است که شخصیت و عقاید ریشه دار مردم را مورد حمله و بی مهری قرار داده است. اما در نقطه ی مقابل ، وقتی منتقدین با همان لحن و کنایه ، خود هدایت را مورد نقد قرار میدهند برخی ناراحت میشوند و اعتراض میکنند که چرا از ادب و نزاکت بدور شدید و به یک نویسنده و اهل قلم اهانت کردید. ولی همین اشخاص ، هرگز هدایت را به ترک ادب و اهانت به مردم متهم نمیکنند.  این نگاه اول من است که با یک مثال روشن میکنم.

مثلا هدایت در داستان بوف کور در کمال بی ادبی همه مردم عادی را با صفت زشت و موهن "رجاله"(مردپست‌وفرومایه‌) خطاب میکند و مینویسد : فقط برای مردمان معمولی ، برای رجاله ها ، رجاله ی باتشدید ، همین لغت را میجستم. برای رجاله ها که زندگی آنها موسم و حد معینی دارد.

حال شما از خواننده ای که بعنوان یکی از مردم معمولی مورد توهین نویسنده قرار میگیرد انتظار چه جور عکس العملی را دارید؟ مثلا با عرض معذرت اگر کسی در اعتراض خود بگوید : صادق هدایت یک رجاله است!  آیا میتوان به او خرده گرفت ؟ یا حتی اگر توهینی شدیدتر بکند آیا میتوان به توهین کننده ایراد وارد کرد؟

یا میگوید : اتاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج ، دنیای رجاله ها دارد.... این دو دریچه مرا با دنیای خارج ، دنیای رجاله ها مربوط میکند. در اینجا او اهانت را به کل انسانها تعمیم میدهد و همه ی آدمها غیر از خودش را رجاله (پست و فرومایه) میداند.

یا در اظهار نظر توهین آمیز به اعتقادات دینی مردم و مسخره کردن نماز میگوید : ولی هیج وقت ، نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید با زبان عربی با او اختلاط کرد ، در من تاثیری نداشته است.

حال وقتی که از مهمترین ارزش و اعتقاد قلبی مردم یعنی نماز ، به "اخ و تف" و "دولا و راست شدن" تعبیر میشود ، چه نوع رعایت احترامی میتوانیم از نقد کنندگان انتظار داشته باشیم ؟ من طرفدار این نیستم که به اهانت کنندگان متقابلا اهانت کنیم اما اگر کسی خواست که از این حق خود استفاده کند آیا ما مجاز هستیم که این حق را از او سلب نماییم ؟ آیا اگر چنین کنیم و حق اعتراض متناسب را از مردم بگیریم آنگاه ما برای دفاع از یک فرد موهن به مردم و اجتماع ظلم نکرده ایم؟ اگر قرار است که جلوی اهانت گرفته شود باید ابتدا  شروع کننده توهین مورد مجازات قرار گیرد نه مقابله کنندگان. حال اگر اهانت کننده ، یک کتاب باشد مجازات کتاب موهن روشن و واضح است و اگر کسانی بخواهند جلوی مجازات کتاب موهن را بگیرند کار خطایی کرده اند.

اگر بخواهیم "ارزش صادق هدایت" و "ارزش نماز" در اعتقادات مردم فرهیخته را باهم مقایسه کنیم و اهانتی همسنگ اهانت نویسنده را به خودش برگردانیم که عدالت رعایت شود ، از چه لفظی باید استفاده کنیم که حق مطلب را ادا نماید؟ مثلا اگر کسی بگوبد : "لعنت خدا بر صادق هدایت" آیا حرف ناروایی گفته است؟ آیا با خواندن درشت گوییهای نویسنده و با این حساب که او به با ارزشترین مقدسات حمله میکند، میتوانیم شدیدترین توهینها به صادق هدایت را ناروا انگاشته و به توهین کننده اعتراض کنیم ؟ آیا مردم حق ندارند سهم کوچکی از توهین های یک فرد را به خودش باز گردانند؟ آیا باید صدای اعتراض مردم را در گلو خفه کرد؟ 


نگاه دوم :

صادق هدایت به هر حال بر اساس حس فردی خود یادداشتهایی کرده است و مطابق با حالات روانی خود قضاوتهایی درمورد زندگی ، خدا ، مذهب ، مرگ ، دنیا و مردم داشته است و این قضاوتها را روی کاغذ آورده است. این حق هر کس است که عقایدش را بنویسد. ما به عنوان یک منتقد ، صادق هدایت را مورد خطاب قرار نمیدهیم تا بگوییم که چرا نوشته است. اعتراض ما به صادق هدایت در این حد میتواند باشد که کتابهایش را نخوانیم و جامعه را از آسیب کتابهایش حفظ کنیم.  که البته خود هدایت هم نگرانی از این موضوع نداشته است وخودش میگوید که : "به درک میخواهند بخوانند ، نمیخواهند صد سال سیاه هم کسی اینها را نخواند " ولی برای ناشران و مبلغان صادق هدایت حرفهایی داریم که دوست داریم بشنوند و خردمندانه عمل نمایند. یکی از این حرفها را در جواب به این اظهار نظر طرح میکنم:

 

 

 

بعنوان مثال یکی از طرفداران این نویسنده چنین میگوید :درسته که خیلی ها ممکنه اون رو غم انگیز بدونن یا با خوندنش افسرده بشن ولی صادق، چیزی جز حقیقت نگفته. حرفش واقعیت محضه.

 

با عرض معذرت اگر کسی گفته های او را حقیقت محض بداند پس به ادعای صادق هدایت رجاله بودن خود را پذیرفته است. زیرا او همه کس بغیر از خود را رجاله میدانست. اما آیا واقعا به نظر شما گفته های صادق هدایت حقیقت محض است ؟ یا واقعیت زندگی شخصی او هستند ؟ ما نباید واقعیت زندگی شخصی یک فرد را بعنوان حقیقت محض تلقی کنیم. نباید واقعیت را با حقیقت مخلوط کرد اینها دو مقوله ی جدا از هم هستند.

این پریشان گوییها واقعیت زندگی صادق هدایت هستند نه حقیقت زندگی ! او واقعیت زندگی خود را صادقانه گفته است و آسیبهای روانی خود را در قالب داستانهای قوی طرح کرده است. هرگز نباید واقعیتهای تلخ زندگی یک فرد را بعنوان حقیقت زندگی به فرزندانمان نشان دهیم.  روایت زندگی او نشان میدهد که صادق هدایت دارای یک اراده ی فوق العاده ضعیف بوده است که باعث شده است او خود را در آغوش بحرانهای زندگی رها کند. او بدون ذره ای تلاش برای غلبه بر بحرانها و ناملایمات فقط تصمیم به تسلیم گرفته است. هیچ تلاش سازنده ای که حاکی از اراده باشد در او دیده نمیشود. تنها کاری که او کرده است نوشتن ماهرانه ی قصه تسلیم خویش است. تسلیم محض !  او در برکه ی زندگی خود در بلمی نشسته و به توهم دریایی متلاطم ، زندگی خود را تسلیم توهمات کرده و در گوشه ای از بلم نشسته و قصه ی غرق شدن خود در دریای طوفانی را نوشته است. در آخر کار هم از ترس غرق شدن در دریای موهوم،  خود را در برکه خود غرق کرده و دست به خود کشی زده است.

اینکه صادق هدایت فن داستان سرایی را خوب میداند آیا این کافیست که نوشته های او را عین حقیقت بدانیم؟  آیا اینکه او همه مردم را رجاله و فرومایه میداند عین حقیقت است؟ آیا اینکه او راز ونیازهای مردم با خدای خود را در حد اخ و تف میداند عین حقیقت است؟ 

یا در جایی در داستان بن بست میگوید : چیزی که در زندگی باعث عقب افتادن او شده بود عرق و تریاک نبود بلکه خوش طینتی و دلرحیمی او بود

آیا اینکه اعتیاد باعث عقب ماندگی انسان نمیشود ولی خوش طینتی باعث عقب ماندگی میشود حقیقت محض است ؟ 

گذشته از مسائل اعتقادی ، اخلاق زشت دیگری سرتاسر وجود او را فراگرفته بود و آن بدبینی محض به همه کس و همه چیز بود. او به همه چیز با بدبینی نگاه میکند و حتی چین و چروکهای صورت خواهرش را به پنجه ی کلاغ تشبیه میکند : خواهر کوچکش ... حالا شوهر کرده بود . چین و چروک برداشته بود . . . و شیارهائی مثل جای پنجه کلاغ گوشه چشمش دیده میشد.

آیا بدبین بودن به همه چیز حقیقت محض است ؟

او حتی به باران هم نگاه نفرت آلودی دارد : باران دور او تار تنیده بود. او میان تارهای نازک شده خیس بود و دانه های باران مثل جانورهای لزجی بود که این تارها را میگرفتند و پایین می آمدند.

به نظر می آید نویسنده از حوادث نامعلومی ضربات روحی شدیدی متحمل شده که آثارش هرگز از روان او پاک نشده است و او چنان با خود لج کرده است که عمدا نمیخواهد با هیچ چیزی پاک شود و احساس پاکی نماید. حتی باران که همه چیز را میشوید و پاک میکند و در نظر همه ، نمادی برای تطهیر است برای او مثل جانوران چندش آور جلوه مینماید. حال که او در اثر بیماری روانی با خود لج کرده و از دنیا و همه ی انسانهای خوب و بد بیزار شده است ، ماهم احساس او را عین حقیقت بدانیم و از زندگی بیزار شویم؟ و دنیا را از وجود انسانهای خوب کاملا خالی بدانیم؟ اتفاقات مبهمی که در زندگی او افتاده و او را بیمار کرده است شاید پریشان شدن را برای او موجه کرده باشد اما این موارد در زندگی ما نیافتاده است و انتشار داستانهای روان پریش و افکار ویرانگر او برای ما موجه نیست. ما موظف به نشر امید هستیم نه نومیدی !

ما اگر در دنیا گاهی بدی هارا نقل کنیم در نحوه ی گویشمان غیر منظره بودن آن را هم میرسانیم و علاوه بر آن ، بازگویی زشتیها به منظور عبرت گرفتن و کاستن از بدیها باید باشد نه برای اینکه بگوییم دنیا همین است و همینطور باید باشد و تنها راه فرار از آن خودکشی است. 

در داستان بن بست میگوید : یک جور نفرین یک جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و هم مردمان حس کرد . یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند

همه ی مردم پدر و مادر خویش را دوست دارند. احترام به پدر و مادر یک غریزه فطری و سپس یک شعور انسانی است. هیچ کس به والدین خویش بی مهری نمیکند اما هدایت کوچکترین ارزشی به پدر و مادر خود قائل نیست. و نسبت به آنها بخاطر به دنیا آوردن او کینه میورزد. در واقع هیچ چیزی در این دنیا نیست که هدایت را برای ساختن یک جمله ی بانشاط و امیدوار کننده برانگیزد. او با تمام نفرت منتظر مرگ است و سرانجام هم تحملش بپایان میرسد و منتظر مرگ نمیماند بلکه به استقبالش و با خود کشی به زندگی خود خاتمه میدهد.

حرف نگاه دوم ما این است که برخی دوستان علاقه مند به ادبیات ، تجربیات بینهایت تلخ و روان پریشی های ناشی از بیماری نویسنده را بعنوان حقیقت محض تلقی کرده و خود را تسلیم تفکرات مخرب و اراده ی ضعیف نویسنده میکنند. بهانه ی این تسلیم هم قوی بودن متن هست. واقعا هم قلم نویسنده قدرتمند است و در همان لحظات اول ، آدم را در حس و حال خود غرق میکند. اما آیا این عاقلانه است؟

در یک کلام اینطور میشود اظهار نظر کرد که :

صادق هدایت، نویسنده ای با قلمی قوی و اراده ای ضعیف.

در نهایت باید بگویم به نظر من کسی که در حمایت از صادق هدایت صادقانه و عالمانه حرف بزند وجود خارجی ندارد مگر اینکه به محض اتمام سخنش در حمایت از صادق هدایت فورا خود را بکشد.زیرا تنها توصیه ی هدایت به خوانندگانش بیزاری از دنیا و خود کشی است. کسانیکه از صادق هدایت حمایت میکنند ولی هنوز زنده هستند متاسفانه در ادعای خود صادق نیستند. حتی اگر خودشان این را ندانند. 

تذکر : احساس میکنم بخاطر کمی وقت و عدم ویرایش متن ممکن است برخی جاها لحن کلام مناسب یک متن ادبی نباشد و شاید گاهی واژه های نامناسب استعمال شده باشد. اگر بعنوان یک فرد علاقه مند به این نویسنده ی قوی احساس کردید که در این نوشتار به شما بی احترامی شده است حمل به قصد عمد نفرمایید ، از شما پوزش میطلبم و صراحتا میگویم که هیچ قصد بی ادبی در کار نبوده است. مخلص همه ی دوستانی هم هستم که تصور میکنند صادقانه از صادق هدایت حمایت میکنند. عقیده ی شما نیز محترم است. یاعلی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

صادق هدایت در سال 1281 ه‍.ش. در یک خانوادة اشرافی رو به زوال، که اعضای آن در هر دو رژیم قاجار و پهلوی، صاحب مناصب بالای سیاسی، نظامی و قضایی بودند، به دنیا آمد. او پس از یک دوره زندگانی دردآور 50 ساله در اواخر سال 1329 به پاریس رفت، و پس از حدود چهار ماه اقامت در این شهر و درست سی و سه روز پس از ترور شوهر خواهرش ـ ‌رزم‌آرا‌ـ در نوزدهم فروردین 1330، در آپارتمان استیجاری مسکونی‌خود در پاریس ، با گاز اقدام به خودکشی کرد؛ و در بیست و هفتم فروردین همان سال، جسدش ـ‌ بدون رعایت تشریفات اسلامی‌ـ در گورستان مسیحیان این شهر، موسوم به پرلاشز، به خاک سپرده شد.

پرونده:Sadegh hedayat.jpg

هدایت در بوف کور میگوید : 

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

باز هم در بوف کور مینویسد : 

«آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.»

برای من که حدود 25 سال پیش برخی از کتابهایش از جمله "بوف کور" او را خوانده ام جای تعجب دارد که میشنوم عده ای آثار او را کاملا بی ارزش میدانند و از طرفی ، عده ای دیگر برای نوشته های این شخص از دیدگاه ادبی و فرهنگی و اجتماعی ارزش فوق العاده میدهند و از او و عقایدش تمجید میکنند و القاب تحسین آمیز به او میدهند که از حد او افزون است. به نظر من هر دو طرف راه خطا میروند و از نگرش منصفانه به آثار این نویسنده ی موفق بدورند.

زیرا اگر بخواهیم در مورد صادق هدایت بدون جبهه گیری و پیش داوری قضاوت کنیم باید بگوییم که فایده هایی در آثار صادق هدایت نهفته است که متاسفانه هیچگاه توجهی به آن نشده است.

صادق هدایت علی رغم نداشتن تحصیلات عالی و عدم کسب موفقیت در عرصه علم و دانش ، در فن ادبیات فرد موفقی بوده است و این از تاثیر عمیق آثار مکتوبش بر روی خواننده کاملا آشکار است زیرا او بقدری بامهارت ، احساس خود را به کلمات تبدیل کرده است که خواننده ی آثارش در همان چند سطر اولیه ، حس نویسنده را بخوبی دریافت میکند و با فرو رفتن در احساس یاس آور نویسنده بخوبی در می یابد که صادق هدایت چگونه در ستیزی دائمی و طافت فرسا با روان پریشان خود زندگی رنج آلود و بی روح خویش را به سر برده است. از این رو میتوان گفت که صادق هدایت در انتقال حس خود به خواننده بسیار موفق بوده است.

صادق هدایت  بخاطر زندگی دردآلود خود نیازی به تخیل برای یافتن سوژه به منظور خلق آثار خود نداشته است. زیرا هر روز زندگی او سوژه ای آماده و ساخته و پرداخته برای داستانهای او بود. به همین خاطر ، او در داستانهایش حکایت زندگی خود را میکند داستانهایی که با گوشت و پوست خود آنها را لمس کرده است و بدیهی است که او برای بیان چنین حکایتهایی که با زندگی خویش عجین است مناسبترین واژه ها را به مناسبترین وجه بکار خواهد برد. او بطور طبیعی و خیلی ساده از کلماتی استفاده میکند که با تمام وجود آنها را در زندگی خود تجربه کرده است. واژگانی که هر کلمه ی آن به مثابه یک نت موسیقی برای تکمیل سمفونی زندگانی نافرجام اوست. سمفونی مرگ ! آری آثار هدایت سمفونی مرگ نافرجام است. او سمفونی مرگ را درمجموعه ی آثار خود به قسمی تاثیر گذار می سراید که هر خواننده ای خود را نوازنده ای از ارکستر او تصور میکند و چه بسا خوانندگانی که آواز مرگ را با او زمزمه میکنند.

ممکن است بپرسید که ارزشمندی این حرفها کجاست ؟ مگر هر حرفی که تاثیر گذار باشد خوب است؟ مگر هر فیلمی که بیننده را بر روی صندلی ها میخکوب کند پیام خوبی دارد؟ وقتی که نوشته ای سعی میکند خواننده را به یاس و نومیدی بکشاند و سرانجام انسان را بیهوده میداند و انسان را پوچ می پندارد ، گیرم که در هدف خود موفق شود ، آیا میشود به این نوشته نمره خوب داد و از آن بعنوان یک اثر ادبی و فرهنگی یاد کرد؟ این نوشته یا داستان چه ارزشی دارد ؟ 

به نظر من نوشته های صادق هدایت چون روایت صادقانه ی زندگی واقعی یک انسان است ، از دیدگاه علم روانشناسی ارزشمند است زیرا این نوشته ها میتواند برای روانشناسان و محققان رشته ی روانکاوی همانند نتیجه ی سلسله ای از تحقیقات بالینی با ارزش باشد. روانکاوان میتوانند از این طریق آسیبهای ناشی از بیماری های روانی را شناسایی کرده و برای درمان بیماران روانی از آن استفاده نمایند. زیرا هدایت که با خودکشی به زندگی خود پایان داده است توانسته است صادقانه حالات روانی خود را در نوشته هایش برملا سازد و درد دلهای سوزناکی را از سرگذشت خود به یادگار بگذارد. روایتهایی که نشان میدهد چه عواملی او را گام به گام به انزوا کشیده و سرانجام به خود کشی دردناکی هدایت کرده است.


اگر به نوشته های نویسنده توجه کنیم حتی خود صادق هدایت هم ادعای نویسندگی نکرده است. (نویسنده به این معنی که شخص هنرمندی بخواهد برای سعادت بشری و یا اعتلای یک فرهنگ گامی بردارد و به این منظور آثار مکتوب خلق نماید)  البته روشن است که او ذوق ادبی داشته است اما به نظر میرسد افسردگی های روانی او که احتمالا بخش عمده ای از آن ناشی از کاستیهای جسمی اش بوده است  انگیزه ای برای خلق آثار مثبت و مفید برایش باقی نگذاشته است. او از شدت درد به نوشتن روی آورده و فقط خواسته است با نوشتن رنج های ناگفته اش ، روح خسته اش تسکین و تخفیفی ناچیز بیابد. او دردهایش را نوشته است و شاید هم اصلا دلش نمیخواسته است که دیگران به سرنوشت او دچار شوند و ادعای رهبری فکری دیگران را نداشته است. زیرا کسی که به پوچی معتقد است انگیزه ای برای تحمل سختی ها برای هدایت مردم ندارد. حتی اگر به اندازه نوشتن یک داستان کوتاه باشد.

باردیگر به بخشهایی از نوشته های او دقت میکنیم :

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

به نظر میرسد که این سخنان سوزناک را کسی گفته است که یک بیماری جسمی نادر و عجیبی داشته است که از ترس تمسخر اطرافیان قادر نبوده است آن را با دیگران مطرح نماید یا حتی بنویسد و به همین خاطر روحش را افسردگی عمیقی احاطه کرده و مثل "خوره" جان او را خورده و به انزوا کشانده است و در نهایت با کمال بی رحمی او را به مرگ اختیاری مجبور کرده است. و سرنوشت دردناکی را برایش رقم زده است.

باز هم در بوف کور مینویسد : 

«آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.»

یا میگوید : 

  • انسان در زندگی یک سرمایه بزرگ دارد. آن سرمایه خود کشی است
به نظرم روح صادق هدایت از نوشته هایش در عذاب است و هر بار که خواننده ای از خواندن آثار او افسرده میشود به عذابش افزوده میگردد. بیشترین خدمت را کسی به او میکند که از دسترسی جوانان به آثارش جلوگیری کند. من در آثار او مطلبی که بوی زندگی بدهد و امید و نشاط از آن استنباط شود و احترام به مقام انسانیت باشد ندیدم.
ما از کسانیکه از افکار و آثار این نویسنده چیره دست حمایت میکنند میپرسیم که آیا شما حاضر هستید صادق هدایت را بعنوان الگو به فرزند جوانتان معرفی نمایید؟ کسی که خود کشی را سرمایه بزرگ انسان میداند و خودش هم به آن عمل میکند؟ آیا شما دوست دارید پیکر بی جان فرزند عزیزتان را که خود کشی کرده است ببینید؟
من بعنوان یک فرد عادی و هموطن ایشان ، هرچه سعی میکنم از ایشان بخاطر هموطن بودن و نویسنده متقدم بودن حمایت کنم دلیلی برای این کار نمی یابم. چون نویسنده بودن اگر در راستای خدمت به انسانیت نباشد چه ارزشی دارد؟ شخصا معتقدم تکنیک ادبی او قویست ، اما مگر هرچیزی که تکنیک قوی داشته باشد خوب است ؟ آیا ما حق داریم از بمب اتم بخاطر اینکه تکنیکش قوی است حمایت کنیم؟ تشویق به خود کشی در "غیر انسانی بودن" کمتر از بمب اتم نیست. دمیدن روح یاس و نومیدی و نفرت از جامعه بشری کاری پسندیده نیست. اگر یکی از رسالتهای هنرمند نشان دادن نقاط ضعف جامعه بشری است در کنار آن ارائه ی یک روش بهتر نیز وظیفه هنرمند است نه نا امید کردن مردم از کل مردم . اگر از بدبویی دکان قصاب و دباغ سخن میگویی در عوض از  عطر خوش عطاری هم حرفی بزن تا شنونده یا خواننده فکر نکند که همه ی دنیا همان بر فرض دکان دباغی و قصابی است و او چاره ای جز انتخاب بین اینها و مرگ  ندارد. لابد کسانیکه از آثار او حمایت میکنند ادعای تمدن و فرهنگ و انسانیت هم میکنند. چه بگویم ، شاید عقل ناقص ما قد نمیدهد.

من امروز بوف کور را به این امید خواندم که شاید برداشت من از این کتاب در دوران جوانی اشتباه بوده باشد اما باز هم چیزی غیر از افسردگی و نفرت از زندگی برایم حاصل نشد. در ضمن ذهن پریشان این نویسنده چنان بانفرت ، حوادث داستان را به در و دیوار کوبیده است که مغز خواننده را در کلافگی دیوانه واری گرفتار میکند.
به نظر من فقط روانشناسان دلیلی قانع کننده برای رجوع به کتابهای صادق هدایت خواهند داشت آنهم برای تحقیق در مورد روانکاوی آسیبهای روانی این نویسنده برای اهداف درمانی در جهت درمان بیماران روانی مشابه.  و کسانیکه برای انتشار و ترویج آثار بیفایده و مخرب او تلاش میکنند هیچ خدمتی به کشور و انسانیت نمیکنند. 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.