مورچه ای در داخل یکدستگاه  کامپیوتر متولد شده بود و در ساعات اولیه زندگی خود پدر و مادرش را از دست داده وبه تنهایی در آنجا زندگی میکرد . مادرش قبل از مرگ به او گفته بود که این خانه را انسان ساخته است. مورچه کوچولو هیچ انسانی ندیده بود ولی انسان را دوست داشت چون انسان خانه ای برای او ساخته بود.  او علاقه زیادی برای دیدن انسان داشت و جستجوی زیادی هم به دنبال یافتن انسان کرده بود اما تلاش او برای دیدن انسان به جایی نرسیده بود. تصمیم گرفته بود که از روی نشانه های انسان شناخت بیشتر و بهتری از انسان بدست بیاورد .  او به دستگاهها و سیم کشی هایی که بطور منظم کنار هم چیده شده بودند نگاه میکرد و نتیجه میگرفت که انسان یک موجود منظمی است و به او علاقه مند میشد و سعی میکرد انسان را برای خود مجسم نماید.  او حتی گاهی فکر میکرد که عاشق انسان شده است .  او در میان تخته مدارها و قطعات الکترونیکی و " آی سی یو " ها  و ترانزیستورها و خازنها و لحیمها  راه میرفت و به انسان فکر میکرد. او در ذهن کوچک خود شکلی از انسان را متصور میشد و به آن موجود ذهنی خود ، "که فکر میکرد انسان است"  عشق می ورزید. موجودی که او مجسم میکرد موجودی بود به شکل یک مورچه که اندام آن ترکیبی از قطعات کامپیوتر مثل سیم و ترانزیستور و خازن و "آی سی یو "بود.