ای خواجه ترا غم جمال و جاهست

اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست

ما سوختگان عالم توحیدیم

ما را غم لا اله الا الله است

دیوان شمس تبریزی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩٦/٥/٢ | ٤:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

زملک تا ملکوتش حجاب بردارند          هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

این بیت عجیب را حافظ گفته است و من دنبال تعبیری از بیت فوق میگشتم که به این مطلب از استاد دینانی برخورد کردم که بسیار شیرین و قریب به حقیقت یافتمش که میفرماید: 

به یک معنی اینکه تا عالم ملکوت... حجاب هست که اگر ملکوت را غایت بدانیم تا آنجا حجاب هست اما معنی بهتر که من می‌پسندم اینکه حتی در ملکوت هم حجاب هست و هم حجاب مُلکی را برمی‌دارند و هم حجاب مَلکوتی حالا از پیش چشم چه کسی حجاب بر می‌دارند؟ از پیش کسی که خدمت جام جهان نما بکند و جام جهان نما دل است و یعنی در خدمت دل بودن یعنی کدورات دل را زدودن جام جهان نماست وقتی که کدورت ‌های معاصی کدورت ‌های شهوات ،غضب‌ ها، حیله ‌ها و ریاها و همه چیزهایی که ضد انسانی است و به عبارت دیگر امور غضبی و امور شهوانی و امور ضد اخلاقی و اگر کسی این کدورت‌ها را زدود همه چیز در دل مشخص می‌شود و چون آینه می‌شود و هم حجاب ‌های ملکی و هم حجاب ‌های ملکوتی برداشته می‌شود. اگر کسی این حجاب‌ ها را نزداید و با حجاب از این دنیا برود این حجاب در ملکوت هم با او هست انسان وقتی از این عالم می‌رود و به ملکوت می‌رود و ملکوت هم مرز جغرافیایی ندارد و مرزش باطنی است و ملکوت و آخرت باطن این عالم است اگر کسی در این عالم نتواند حجاب‌ های دل را بزداید و کدورت‌ ها را پاک کند و با دل ناپاک وارد آخرت شود به ملکوت هم که وارد شود آن حجاب ‌ها با اون هست اما کسی این حجاب ‌هایش برداشته می‌شود که در این عالم حجاب‌ ها را بزداید ملکوت دارای مراتب است و ما ملکوت اسفل داریم و ملکوت اوسط و ملکوت اعلی و این تشکیک و ذو مراتب بودن که هم در این دنیا هست در عالم ملکوت هم هست چنانچه فرشتگان همه در یک رتبه نیستند و مادامی که انسان به اخلاص کامل نرسد یعنی زدودن تمام این کدورات کامل دل و طهارت کامل دل و طهارت از چی؟ شهوت و غضب، حب دنیا و حب مال و جاه و معصیت  و… اما در یک مرحله‌ای دیگر کدورت‌های دیگری هست یعنی عُلقه به غیر حق باز کدورت است و آنچه غیر حق است کدورت است و اون مرتبه‌ی اعلی مراتب این است انسان می‌تواند غیر حق را از دل براند و این دل را پاک پاک کند برای حق تعالی که اصلاً دل برای حق است و منزل حق است و منزل خداوند دل است اَنأ عِندَ القُلوبٌ مُنکَسراً من در دل شکسته هستم و شکسته یعنی دلی که کدوراتش پاک شده باشد و من در آسمان نمی‌گنجم و در زمین هم نمی‌گنجم در ملک و ملکوت هم نمی‌گنجم من در دل مومن و عارف و موحد جا دارم من در دل مرد خدا می‌گنجم یعنی منزل خدا دل آدمی است کعبه‌ی حقیقی دل آدمی است. کعبه‌ خانه‌ی خداست اما خداوند تو کعبه نشسته؟ خدا کجاست؟ در دل خودت بستگی دارد دلت چقدر وسعت داشته باشد :

در راه خدا دو کعبه آمد حاصل

 یک کعبه ی صورت است و یک کعبه ی دل

 تا بتوانی زیارت دل‌ها کن

 کافزون ز هزار کعبه باشد یک دل .

 

منبع : سایت استاد دینانی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , شعر


تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٦ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

بازم نوای ناب اذان می رسد به گوش

گلدسته است جام نگارین می فروش

هر روز و شب صلا زند ای صاحب نیاز

زین باده ی گران طلبان ،  رایگان بنوش 

نماز


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: نماز , شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٤ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

کاشکی منو صدا کنه 

حاجتمو روا کنه 

یعنی میشه ببینمش؟

دلم میگه خدا کنه . . . 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/٤ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

مکش به­ خون، پر و بالم که من هرآن­چه پریدم

به غیر گوشـــه­ ی بامت نشیمنی نگزیـدم

هـزار دانه فشاندند و رامشان نشـدم مـن

هـزار سـنگ به بالـم زدی و مـن نپریـدم

ندیدم آن­که توانم بـه او گـریختن از تـو

که بود دام تو گسترده هر طرف که دویدم

نظاره­ ی گل و گشت چمن به مرغ­ چمن خوش

که مـن به دام فـتادم چـو، زآشـیانه پریـدم

سـزد اگر نفروشم غـم تو را بـه دو عـالم

که نقد عمـر ، ز کف دادم و غـم تو خریـدم

مرا به جرم چه کردی برون ز گلشن کـویت؟

بری ز نخل تو خوردم؟گلی ز شاخ تو چیدم؟

وطـن به بـیدگل امّا کسی ندیـده صباحی

به دست شاخه ی گل یا به فرق سایه ی بیدم

شعر از : صباحی بیدگلی یا صباحی کاشی (وفات 1218)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

دیروز وقتی شنیدم که مشفق کاشانی مرحوم شدند شعری از سالهای دهه ی شصت به  گمان اینکه از سروده های مشفق کاشانی است به یادم آمد که بسیار دوستش داشتم و لی بعدا از بررسی دیدم که آن شعر متعلق به مرحوم سپیده کاشانی بوده است نه مشفق کاشانی. ولی شعر بقدری دلنشین است که دلم نیامد از انتشار آن منصرف شوم و در هر حال این اتفاق بهانه ای شد که شعری از او منتشر شود و یادی از او بشود. در اینجا از هردو بزرگوار با انتشار شعری یاد میکنیم و به روح شان فاتحه ای نثار میکنیم.


ابتدا شعری از خانم سپیده کاشانی : 

 

برادر مبارزم زمزمه کن بهار را

 

بچین ز شاخه یقین میوه انتظار را

 

بهار شد بهار شد وطن چو لاله زار شد

 

تا که شمارد این همه لاله بی شمار را

 

به خون رقم زدند تا غصه روزگار من

 

بخوان بخوان ز دفترم شوکت این تبار را

 

خصم پلید را بکش به چاه شب بیفکنش

 

ز نیستی بکش بر او پرده استتار را

 

نشسته خصم خار وَش به ساقه نگاه تو

 

به حربه مقاومت بکَن ز ریشه خار را

 

سلاح گل فشانتان همیشه بوسه می زند

 

به دوش و دست هایتان پینه افتخار را

 

اوج دعای من توئی تو ای طلیعه فلق

 

به سینه تو دیده ام زلال چشمه سار را

 

سوخته پر منم منم به شعله مراد خود

 

وه که به جان خریده ام لذت این شرار را

 

یوسف کربلا مگر به پیشباز آمده

 

که عطر جامه اش چنین برد زما قرار را

 

فرات تشنه می دود ز سوگ تشنگان ما

 

به موج موج دارد او ترانه بهار را

 

به خون وضو گرفت تا برادر شهید من

 

به اشک شویم این زمان ز چکمه اش غبار را

 

دعای ما نثارتان دلاوران عصر ما

 

که استقامت از شما رسیده کوهسار را

 

کشیده پر ز آشیان پرنده های جانشان

 

غبار جامه هایشان گرفته بوی یار را

 

ستاره زار شد زمین ز اختران میهنم

 

به قاب روزگار بین شکوه شاهکار را

 

سپیده در سپیده دم طلوع آفتاب بین

 

که سیل نور می کَند ریشه شام تار را


 

 و استاد مرحوم مشفق کاشانی چنین میسرایند: 

 

دارم دِلَکی که بنده ی کوی علی است

 

روی دل او همیشه بر سوی علی است

 

هر چند هزار رو سیاهی دارد

 

می نازد از اینکه منقبت گوی علی است

 

***

 

من شیفته ی علی شدم شیدا نیز

 

پنهان همه جا گفته ام و پیدا نیز

 

این پایه مرا بس است و بالاترازین

 

امروز طلب نمی کنم فردا نیز

*************

 

با دست طلب پای تو در سلسله تا چند
آه ای دل من غافلی از قافله تا چند
ره توشه‌ی تو عشق و فرا راه تو خورشید
نگشوده به تیغ سحری سلسله تا چند
زین آتش افروخته بر دامن فریاد
فریاد که بریان جگر حوصله تا چند
این شعله زبانی که تو را سوخته چون شمع
گل کرده ز آتشکده‌ی دل گله تا چند
زین دایره خورشید سواران همه رفتند
ای سایه‌نشین خواب در این مرحله تا چند
بر روزن جان تو فرو ریزد جهان‌تاب
در کعبه‌ی تن دور از این مشعله تا چند
برخیز که گل جوک زده‌ست خون بهاران
با خار هوس همقدم آبله تا چند
بر حضرت جانان دل ما یکدله باید
ای بیخ بر از عالم جان دهد له تا چند
بر باره‌ی گلگون سرشک از سر جان خیز
ای سالک سودا زده بی راحله تا چند

روحش شاد و یادش گرامی باد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

مرحوم استاد شهریار در روز مبارک عید غدیر عیدی ارزشمندی را به مردم تقدیم کردند که بسیار شیرین و شنیدنیست که مطلع آن چنین است :

یا علی نام تو بردم  نه غمی ماند و نه همّی      بابی انت و امی

 گوئیا هیچ نه همّی به دلم بوده نه غمّی          بابی انت و امی

توکه ازمرگ وحیات اینهمه فخریّ ومباهات   علی ای قبله حاجات

 گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سَمّی          بابی انت و امی

. . . 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عید غدیر , شهریار , امام علی , شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢٢ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

خدایا همینقدر هم که هوامو داری میدونم از سرم هم زیاده ، اما میگم این چه بدبختی بزرگیست که فقط اینقدر تونستم عنایت تو رو کسب کنم. می بینم که ظرفم کوچک است ، حالا من با این ظرف کوچکی که فراهم کرده ام چه کار میتونم بکنم؟ از تو ممنونم ، از خودم مغبون.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱۱ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

اگر نور حرکت نمیکرد  انسان برای دیدن خورشید باید بیش از 4000سال بدون توقف و استراحت به سمت خورشید پیاده روی میکرد اما خوشبختانه  نور خورشید بی حرکت و بی تفاوت نمیماند بلکه عاشقانه و دیوانه وار باسرعتی سرسام آور در عرض 8 دقیقه مشتاقانه خود را به انسان میرساند و روشنایی خویش را به او هدیه میکند. 4000 سال کجا و 8 دقیقه کجا ؟ بیشترین سرعتی که شما به سمت عشقتان رفته اید چه سرعتی بوده؟ قدمهایتان را تند برداشته اید؟ دویده اید؟ سوار تاکسی شده اید؟ 

اگر خورشید عاشق دیدار تو نبود ، اگر او با اشتیاق غیر قابل وصف به سمت تو نمی آمد تو هرگز نمیتوانستی به دیدار خورشید نائل شوی. به سمت او میرفتی اما هرگز به او نمیرسیدی. 4000 سال یعنی هرگز.  نور خورشید اگر به سمت تو حرکت نمیکرد ، رفتن تو هیچ فرقی با نرفتن نداشت. منظورم همین بود.

اگر از جانب معشوق نباشد کششی  

     کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

--------------------------------

ای عشق همه بهانه از توست

   من خامشم این ترانه از توست

---------------------------------

نام عاشق بر من و  او را ز من خود صبر نیست

عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده

--------------------------

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو

گرنه معشوقش بود جویای او

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , عشق , شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٠ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

دست من چرک نداشت

مثل قلب من و تو

و پریشب ز دلم رنجیدم

که چرا چرک کف دست مرا میخواهد

تو که میدانی خوب

دستم امروز چو قلبت پاک است

و تو میدانی خوب

که مرا سینه به عشقت چاک است

الغرض بار سخن سنگین شد

و دلم  زار گریست

و شب و روز گذشت

شب دیگر آمد

محکمه برپا شد

دل من شاکی بود

متهم من بودم

جرم گریاندن بود

گفت دیشب به فلان وقت کجا میگشتی

بازگو  بیخود و بی وقت چرا بد گشتی

گفتم ای دوست مرا عذر پذیر

بنده هم یک بشرم

ضعف و قوت دارم

کوره که تنگ شود ممکنه در بروم

بده آن دست که بر رسم وفا بوسه زنم

گفت اینک خاموش

جرم تو ثابت گشت

حکم تو صادر شد

گفت بشنو به تلافی خطای دیشب

که ازین پس  هر صبح

حکم کردم که مرا بوس کنی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٩ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

چیز خوبیست که در پیش تو ناچیز شوم

بهر دیدار رخت از دو جهان سیر شوم

زود در مجلس دیدار تو حاضر باشم

لیک در وقت وداع تو کمی دیر شوم

(تقدیم به کسی که دوستش دارم)

 

 

 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , خامنه ای


تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٩ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

ای چارده ساله قرة‌العین                         بالغ نظر علوم کونین

آن روز که هفت ساله بودی                     چون گل به چمن حواله بودی

نظامی در نصیحتی دلسوزانه به فرزند خود پندهای ارزشمندی میدهد و خطاب به او چنین میگوید که ای نور چشم 14 ساله ام  حالا که دیگر کودک 7 ساله نیستی و بزرگ شده ای گوش کن چه میگویم :

1- بازی نکن وقت بازی تو تمام شده است : حالا که 14 ساله شده ای ، دیگر وقت بازی تو گذشته است و وقت هنر آموزی و سرافرازی فرا رسیده است.
اکنون که به چارده رسیدی                     چون سرو بر اوج سرکشیدی

غافل منشین نه وقت بازیست               وقت هنر است و سرفرازیست

 

2- دانش بیاموز :  برای اینکه بزرگوار شوی و روز به روز بهتر شوی باید دانش بیاموزی
دانش طلب و بزرگی آموز                     تا به نگرند روزت از روز
3- به فضل پدر قانع مباش :  بهره مند شدن از آوازه پدر برای خرد سالی خوب است اما وقتی بزرگ شدی ، دیگر نام و شهرت من برایت سودی ندارد پس برای خودت اسباب بزرگی فراهم کن.

نام و نسبت به خردسالی است          نسل از شجر بزرگ خالی است

جایی که بزرگ بایدت بود                     فرزندی من ندارت سود

چون شیر به خود سپه‌شکن باش       فرزند خصال خویشتن باش

4- از خداترسی غافل مباش :  هر اندیشه ای که داری از ترس خدا غافل مباش

آنجا که فسانه‌ای سکالی                      از ترس خدا مباش خالی

5- با مردم مودب باش :  اگر میخواهی به دولت برسی با مردم مودب باش

دولت‌طلبی سبب نگه‌دار                          با خلق خدا ادب نگه‌دار

6- شغل آبرومند اختیار کن:  شغلی را اختیار کن که از آن خجالت زده نشوی

وان شغل طلب ز روی حالت        کز کرده نباشدت خجالت

گر دل دهی ای پسر بدین پند       از پند پدر شوی برومند

7- شاعر نشو:  اگر چه استعداد سخنوری داری ولی به شاعری مشغول مباش زیرا در شعر و شاعری ، از من بلند آوازه تر نتوانی بود.

گرچه سر سروریت بینم                    و آیین سخنوریت بینم

در شعر مپیچ و در فن او                   چون اکذب اوست احسن او

زین فن مطلب بلند نامی                 کان ختم شده‌ست بر نظامی

نظم ار چه به مرتبت بلند است        آن علم طلب که سودمند است

 

8- به خود شناسی بکوش : برای اینکه بهترین معرفت ها را بدست بیاوری ، خودت را بشناس.

در جدول این خط قیاسی                می‌کوش به خویشتن‌شناسی

تشریح نهاد خود درآموز                   کاین معرفتی است خاطر افروز

9- پزشک باش یا فقیه : به گفته ی پیامبر دو علم فقه و طبابت بهترین علوم هستند. پس یا فقیه خوب یا طبیب خوب باش . اگر هردو باشی بهترین سعادت است و در هر دو عالم عزیز خواهی بود. زیرا با علم طبابت آسایش دنیای مردم را تامین میکنی و با علم فقاهت سعادت اخروی را به مردم می آموزی.

پیغمبر گفت علم علمان                       علم الادیان و علم الابدان

در ناف دو علم بوی طیب است            وان هر دو فقیه یا طبیب است

می‌باش طبیب عیسوی هش              اما نه طبیب آدمی کش

می‌باش فقیه طاعت اندوز                   اما نه فقیه حیلت آموز

گر هر دو شوی بلند گردی                   پیش همه ارجمند گردی

صاحب طرفین عهد باشی                   صاحب طرف دو مهد باشی

 

10- هر کار که میکنی استاد آن کار باش: درکار خود مهارت کامل کسب کن و در آن کار ، حرفه ای باش. پالان دوز خوب از کلاه دوز بد بهتر است. از من گفتن !

می‌کوش به هر ورق که خوانی                 کان دانش را تمام دانی

 

پالان گریی به غایت خود                             بهتر ز کلاه‌دوزی بد

 

گفتن ز من از تو کار بستن                          بی کار نمی‌توان نشستن

11- کم حرفی را پیشه کن : کم سخن بگو اما سعی کن تا سخنان تو همچون دُر ارزشمند باشد تا در تمام عالم تأثیر بگذارد. به سخنان ارزشمند می توان افتخار کرد اما پر گویی مثل خشت زدن است که افتخاری ندارد.

آب ار چه همه زلال خیزد                              از خوردن پر ،  ملال خیزد

کم گوی و گزیده گوی چون دُر                      تا ز اندک تو جهان شود پر

لاف از سخنِ چو دُر ، توان زد

آن خشت بود که پر توان زد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٧ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

توصیف هنرمندانه ی "رفتن شب" و "آمدن صبح" در آثار شعرا زیاد است . هرکس به نوعی این پدیده ی دل انگیز طبیعی  را وصف  کرده است که البته  کمابیش مطلع هستید. نظامی نیز با هنر مندی تمام ، تعبیری آورده است که لذت بخش است . او برای توصیف این تحول طبیعت چنین میگوید که : در نتیجه ی آمدن صبح ، شب تاریک ، احساس نا امیدی میکند و بقول خودمان آیه ی یاس میخواند و میرود که تعبیر جالبی است و در ادامه ی این توصیف زیبا بیت بعدی را با قدرت میسراید و میگوید : بهای برآمدن و دیده شدن یک گل زرد آن است که بواسطه ی رفتن شب ، هزاران ستاره (نرگس) از آسمان فرو بریزد.

سپیده دم چو سر برزد سپیدی  

سیاهی خواند حرف نا امیدی

هزاران نرگس از چرخ جهانگرد

فروشد تا برآمد یک گل زرد

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٦ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

چه خوب میشه 

بهش زنگ بزنی که : اگه نمیترسی بیا بیرون

و او بدون ترس ، خیلی زود بیرون بیاید با خنده 

دو تا نان فتیر بذاری کف دستش

یکی برای صبحانه ، یکی ناهار

و او برگردد تا با آنها تکه های زندگی را به هم بدوزد

و تا در قاب در ناپدید نشده

نگاهت را از او برنداری

اینطوری او فکر میکند که تو همچنان ایستاده ای و راه رفتنش را تماشا میکنی

او از راه رفتن در مقابل چشمان تو خسته نمیشود


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

کاش گل قاصدک بودم

و با وسوسه ی نسیمی ملایم

پرپر میشدم

هزاران قاصدک میشدم در آسمان لاجوردی

و هر تکه ام بدست سربه هوایی میرسید

که همیشه زودتر از همه ، قاصدک ها را میبیند از دور

و با ذوق فریاد میزند : ببینید قاصدک! قاصدک!

آنگاه باشوق بسویم می دود و دو دستش را گنده باز میکند

انگار میخواهد دنیا را در دست بگیرد

با ظرافت تمام گو اینکه بخواهد حبابی را محافظت کند

با نیاز بسیار برای مدتی اندک ، مرا از نسیم قرض میگیرد

بانرمی عجیبی مرا میان فضای دستانش پرواز میدهد

و از لمس نکردن من احساس لذت میکند

هیچ نمیگوید

و بی هیچ دلیلی و فقط به دلیل قاصدک ، میخندند

و قاصدک را به سمت آرزوهایش فوت میکند

و اینگونه ،

من خنده آمیز میشدم

و بی هیچ دلیلی و فقط به دلیل یک خنده

به شهر آرزوها میرسیدم . . . کاش . . . 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٤ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

فکر خوبیست که از ما و منی پاک شویم

حس خوبیست که در پای علی خاک شویم

خدمت  آل علی را به جهانی ندهیم

اذن خدمت به کف آریم و بر افلاک شویم

شعر از : جوادزاده 

میلاد مولای رستگاران مبارکباد



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , امام علی


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

شعری بسرا که طنز باشد

طنزی که مثال کنز باشد

کنز است بیان اهل معنا

گرچه به زبان طنز باشد

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۸ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

کرد مردی از سخندانی سوال 

حق و باطل چیست ای نیکو خصال

گوش را بگرفت و گفت : این باطل است

چشم ، حق است و یقینش حاصل است

مولانا


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٥ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان‌ها غوغا فکنم

سبو بریزم ساغر شکنم

با ماه و پروین سخنی گویم

وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شب‌ها

می کاهم از غمها

ماه و زهره را به طرب آرم     

از خود بی خبرم ز شعف دارم

نغمه‌ای بر لب‌ها

نغمه‌ای بر لب‌ها

 

 

 

آهنگ با صدای محمد اصفهانی

 

شعر از : کریم فکور


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۳ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

حاشا  که جواب  تلخ هر کس  گویم   

  یک بد  شنوم از کس و با کس گویم

 

این نیست بدِ  من که  بدم  گوید کس     

این  است  بدِ  من  که  بدِ کس گویم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٧:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

شاعر برای غلیان طبعش از طبیعت استمداد میکند اما حقیقت این است که محال است که طبیعت به ظرافت خیال شاعر باشد. الحق که خیال سحرانگیز شاعر چیز دیگریست که در این دنیا یافت نمیشود و شهریار ملک سخن حق داشت که چنین با شهامت و قاطعانه  بگوید : بو طبیعت ،او طراوتده محال دیر اولا بیلمز

 

 

استاد شهریار در قسمتی از شاهکار سهندیه ی خود در وصف بی نظیری از عالم خیال انگیز شاعر چنین هنر نمایی میکند : 

شاعرین عالمی ئولمز ،اونا عالمده زوال یوخ

آرزیلار اوردا نه خاطیرلیه امکاندی ، محال یوخ

باغ جنت کیمی اوردا بو حرام دیر بوحلال یوخ

اومحبتده ملال یوخ اوردا حال دیر داها قال یوخ

گئجه لر اوردا گوموشدندی ، قیزیلدان نه گونوزلر

نه زمرد کیمی باغلاردی ، نه مرمر کیمی دوزلر

نه ساری تئللی اینکلر ، نه آلا گوزلو ئوکوزلر

آی نئجه آی کیمی اوزلر؟  

گول آغاجلاری نه طاوس کیمی چترین آچیب الوان

حلله کروانیدی چوللر ، بزه نر سورسه بو کروان

دوه کروانی دا داغلار ، یوکی اطلس دی بو حیوان

صابرین شهرینه دوغرو ، قاطاری چکمه ده سروان

او خیالیمداکی شیروان  

اور دا قاردا یاغار ، آمما داها گوللر سولا بیلمز

بو طبیعت ،او طراوتده محال دیر اولا بیلمز

عومر پیمانه سی اوردا دولا بیلمز 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , شهریار


تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢۸ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()


شعر زیر شعری است که شهریار سال 1363 با عنوان ((پای خطبه ها)) خطاب به آقای خامنه ای سروده است :

ای غریو تو ارغنون دلم 
سطوت خطبه‌ات ستون دلم 
خطبه‌های نماز جمعه تو 
نقشه حمله با قشون دلم

چه فسونی است در فسانه تو 
که فسانه‌است از او فسون دلم 
با دلی لاله‌گون ترا گوشم 
ای لبت لعل لاله گون دلم

چشم از نقش تو نگارین است 
می‌نگارد مگر بخون دلم 
عقل من پاره می‌کند زنجیر 
که به سر می‌زند جنون دلم

من هم از آن فن و فنون دانم 
که جنون زاید از فنون دلم 
کلماتت چو تیشه فرهاد 
می‌شکافند بیستون دلم

وز مواعظ که می‌کنی آنگاه 
صبر میزاید از سکون دلم 
انقلاب من از تو اسلامی است 
که حریفی به چند و چون دلم

بازوان امام آنکه دگر 

بی قرین است در قرون دلم 
چشم امیدی و چراغ نوید 
هم شکوهی و هم شکون دلم

در رکوع و سجود خامنه‌ای 
من هم از دور سرنگون دلم 
خاصه وقت قنوت او کز غیب 
دست‌ها می‌شود ستون دلم

او به یک دست و من هزاران دست 
با وی افشانم از بطون دلم 
عرشیان می‌کنند صف به نماز 
از درون دل و برون دلم

من برونی نیم خدا داند 
کاین صلا خیزد از درون دلم 
من زبان دلم ولی افسوس 
بسکه بی همزبان زبون دلم

پیرم از چرخ واژگون و علیل 
بشنو از بخت واژگون دلم 
چون کمانی خمیده ایم لیکن 
تیرآهی است در کمون دلم

طوطی عشقم و زبان از بر 
جمله ماکان و ما یکون دلم 
در ترازوی سنجشم مگذار 
ای کم عشق تو فزون دلم

درس من خارج است و حاشیه نیست 
که دگر فارغ از متون دلم 
دگرم بخشی از تن و جان نیست 
دل به جانان رسیده جون دلم

شهریارم لسان حافظ غیب 
شعر هم شانی از شئون دلم

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهریار , شعر , امام خامنه ای


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

با یاوه گوییهایی که این روزها از سوی استکبار جهانی در سطح جهان علیه کشور عزیزمان ایران پراکنده میشود.  ناگاه به یاد شعر و آوازی می افتیم که در دوران جوانی ما یکی از اشعار دلنشین و بسیار پر طرفدار بودکه باصدای حماسی شهرام ناظری حس شورآفرینی آن صد چندان میشد . این شعر شنونده را به اوج شور میبرد و باز میگرداند. چقدر زیباست :

 

برخیز که دشمن به دیار آمده امروز

ای شیردلان وقت شکار آمده امروز

برخیز که از دشمن آشفته بپرسیم

در خاک دلیران به چه کار آمده امروز

این خصم زبون آگه از اسرار درون نیست

در ساحت خورشید غبار آمده امروز

این همره باد آمده همدست خزان است

پاییز به پیکار بهار آمده امروز

ما عاشق و سرمست و علمدار و سلحشور

او بی خبر از عالم یار آمده امروز

مست رخ جانانه ز بیگانه نترسد

این شعله به مرگ شب بکار آمده امروز

در خاک شهیدان نتوان خون سحر ریخت

از دامن این گرد سوار آمده امروز

این خلق وفادار به میثاق حسین است

دشمن سر آن عهد و قرار آمده امروز

این مرده ی رزم رهایی اثر توست

با خصم بد اندیش به کنار آمده امروز



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

شعری بسیار عارفانه و زیبا  از  ملا محمد فضولی به دو زبان ترکی و فارسی : 

 

ای خوش اول مست، کی بیلمز غم عالَم نه ایمیش،

نه چکر عالم اوچون غم، نه بیلر غم نه ایمیش

بیر پری سیلسیله‌ نین عشقینه دوشدوم ناگه،  

شیمدی بیلدیم سبب خیلقت آدم نه ایمیش.

واعظ اوصاف جهنم قیلیر، ای اهل ورع!          

وار اونون مجلسینه، بیل کی جهنم نه ایمیش!

اوخو کؤکسومده ئوتوپ، قالمیش ایمیش پیکانی،       

آه! بیلیدیم سبب آه دمادم نه ایمیش!

ای فضـولـی! مـزه‌ی ساقی و صهبــا بیلـدیـن، 

توبه قیل تا بیله‌سن، زَرق و ریا هم نه ایمیش!

 =============================

ترجمه فارسی : 

 

خّرم آن‌کس که نداند غم عالم چه بوَد

نه بداند غم عالم، نه که خود غم چه بوَد

ناگهان بندی زنجیر نگاری شده‌ام

حال دانم سبب خلقت آدم چه بود

گفت واعظ همه اوصاف جهنم، زاهد!

باش در مجلس او، بین که جهنم چه بود

تیر بر دل بزد و مانده بجا پیکانش

آه، دانم سبب آه دمادم چه بود

ای فضولی مزه ی باده ساقی دانی

چو کنی توبه بدانی که ریا هم چه بود


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فضولی , شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

نو خطان را دوست می‌دارد دل دیوانه‌ام

من چو مجنون نیستم در عاشقی مردانه‌ام

 خضر می‌گویند بر سر چشمه ای بردست راه

قطره ای  گویا چکیده جایی از پیمانه‌ام

 عقل را هر لحظه تکلیفیست بر من در جهان

بی‌تکلف با عجب دیوانهٔ همخانه‌ام

درد دل با سایه می‌گویم نمی‌یابم جواب

غالباً او را بخواب انداخته افسانه‌ام

 متصل از درد عشق و طعنهٔ عقلم ملول

می‌رسد هر دم جفا از خویش و از بیگانه‌ام

 تا کشیده بر گلت از سنبل مشگین نقاب

می‌خلد صد خار هر دم بر جگر از شانه‌ام

 به که بر دارم فضولی رغبت از ملک جهان

 نیستم گنجی که باشد جای در ویرانه‌ام

 

محمد فضولییاملامحمدبن سلیمان بغدادی‏(۱۴۸۳-۱۵۵۶)

 شاعر و ادیب ترک است. او را «بزرگترین شاعر ترکی آذربایجانی در سدهٔ دهم» می‌دانند. پدر وی ساکن حله در عراق امروزی بود و محمد فضولی در آن‌جا به‌دنیا آمد و در بغداد پرورش یافت از این روی، سه زبان ترکی، فارسی و عربی را به خوبی می‌دانست و به هر سه زبان شعر سروده‌است. او را یکی از پایه‌گذاران سبک هندی می‌دانند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , فضولی


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٠ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

نگین گم شده

 

شهریار

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم

آخر نه باغبانم شرط است من نباشم

ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار

چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم

عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی

زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم

اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به

تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم

بی چون تو همزبانی من در وطن غریبم

گر باید این غریبی گو در وطن نباشم

با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان

من بیش از این اسیر زندان تن نباشم

بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان

گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم

بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار

من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , شهریار


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٦ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

حافظ شاعری غیر قابل پیش بینی است . او یک استثناء و برگزیده است. اگر قرار باشد حافظ و صاحب سخن زبردست دیگری در باره یک موضوع معینی شعری بسراید و سخنی بگوید یقینا سخن حافظ وقتی که شنیده شود سخنی خواهد بود که هیچ کس انتظار شنیدنش را نداشت و حتی تصورش را هم نمیکرد. شاید حتی گاهی احساس شود که سخن حافظ ربطی به موضوع ندارد زیرا حافظ طور خاصی سخن میگوید که بدیع و غیر منتظره است. و همین غیر منتظره بودن است که هر شنونده ای را مجذوب میکند. آری این حقیقت دارد که سخن حافظ ، هر شنونده ای را متعجب میکند. آیا این خصوصیت بی دلیل است ؟ تصادفی است؟ 

 

صدها سال پیش این مرد خوش ذوق عارف گنجینه ای سروده است که هنوز خزائن درون آن نسل به نسل در حال کشف شدن و بهره دادن است و تمام شدنی هم نیست و برای نمونه از پس سالهای دراز ، هنوز هم کنجکاوی دانشمندان ارزشمند در اطراف این چهار خط کوتاه حافظ به جای قابل اتکایی نرسیده است که میفرماید :

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند


هرکس تصور کند که حافظ خواسته است که سخن منظوم بگوید و مجلسی را گرم کند و حظی بدهد و صله ای بستاند ، معلوم است که نه حیران است و نه سرگردان و حسابش جداست. اما بی خبرانی هستند که هنوز هم درپی آنند که بدانند نظر بازی حافظ چه معنی دارد ؟ بی خبران از چه حیرانند؟ و عاقلان کیستند؟ پرگار کدام است؟ نقطه کجاست؟ دایره چیست؟ و سرگردانان کیانند؟

در این باره بسیار گفته شده است و میشود. و همین دلیل آنست که هیچ گفته نشده است. و البته دانشمند گرانقدری در اینجا سخن در خور دیگری دارد. یا حق

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

یاد تو اینگونه زارم میکند 

شوق دیدارت خرابم میکند 

آب زمزم را جمال روی تو

در کویر دل سرابم میکند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

گفتم که به پیری رسم و توبه کنم 

آنقدر جوان مرد و یکی پیر نشد

 

روایت داریم که اگر به 40 سالگی رسیدی و رابطه ای با خدا برقرار نکردی ، شیطان پیشانی ات را میبوسد و میگوید قربان شکل ماهت بروم که تو دیگر هدایت نمیشوی.

 پند دلنشین

فرهنگ نیوز: در سالگرد آیت الله مجتهدی تهرانی گلچین نکته هایی شنیدنی از نصایح ارزشمند و دلنشین درس اخلاق آیت الله مجتهدی(ره) را به عنوان توشه ای معنوی عرضه می شود..

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

بهر دیدار تو من لحظه شماری میکنم

در دل پاییز مشق نوبهاری میکنم

برده ای قلب مرا و سرنوشتم  دست توست

من تو را ای حس زیبا خواستگاری میکنم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۱۱ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

شعر بسیار زیبای  مرحوم صافی بنام استمداد یکی از نوحه های قدیمی آذربایجان است که از سالها قبل در هیات های حسینی با آهنگی دلنشین خوانده میشود.  آهنگ این نوحه حس جذاب و غریبی دارد که خواننده و شنونده را به اوج لطافت و همدلی و غمخواری رهنمون میکند. این شعر زبانحال حضرت ابوالفضل العباس (ع) در هنگام شهادت و خطاب به امام حسین علیه السلام است. 

می فرماید : این قوم ، مشک آبم را بهانه کرده و مرا آماج خدنگ ظلم کرده است. بیا و ببین که چگونه گلت پژمرده شده و مشک آبش از خون مالامال شده است...  مثل آهوی زخمی رام هر تیر شده ام  و اگرچه ساقی هستم ولی شکسته جامم . . . 



سو مشکیمی بو قوم ائدوب بهانه قارداش

خدنگ ظلمه اولموشام نشانه قارداش

گه گور نجه گُلون سولوبدی

سو مشکی قانیله دولوبدی


سالوب بو قوم سنگدل منی نفسدن

یاخونلاشوبدی آیریلا صدا جرسدن

بو مرغ روحیم ایستوری چخا قفسدن

ز بسکه تنگ اولوبدی آشیانه قارداش


نظرده هر زمان اولور اولوم مجسّم

دوشوبدی قولّاریم اولوب قلم قدیم خم

ییخیلمیشام عُقابیدن عَلَمله باهم

گوزیمی تیکمیشم او آستانه قارداش


یِریندن اوینادی قوشون تمام صفلر

آلوب آرایه بیر منی بو قدر لشکر

او شاهبازم آچمیشام خدنگیله پر

که اوج وحدته اولام روانه قارداش


گَلِیدون آخِر عمریده یوزون گورِیدیم

او جلوه ی جمالیوی گوروب اُلِیدیم

قدم لریوه یوز قویوب اَلون اُپِیدیم

یِتَم نولور بو عزّت و بو شانه قارداش


یارالی آهو تک گَلَن خدنگه رامم

اگرچه ساقیم ولی شکسته جامم

پیمبر اوغلیسان سنه اوزوم غلامم

آنام کنیزیدور بو دودمانه قارداش


اگرچه پیکریمده چوخ جراحتیم وار

ویرینجه تشنه جان گنه حمایتیم وار

سو اولمادی سکینه دن خجالتیم وار

گرک گَلَم بو باره ده فغانه قارداش


گَل ای بو چولده هر سنق گوگل پناهی

امیدیسیز قالانلارین امیدگاهی

یوخومدی اَل دورام دوتام رکاب شاهی

دولوبدی قان بو چشم خون فشانه قارداش


آلان شکسته قلبیدن قرار و طاقت

نه تشنه لیقدی نه یارا نه درد غربت

همین بودور عدو تاپار سنه جسارت

تمام انتظاردور بو آنه قارداش


اگرچه غم یِتر سنه بو نسگلیمدن

باشیم سینوب ویریلمیشام اَخا بِلیمدن

مبارک آدیوی سالام چَتین دلیمدن

اُلونجه مشقیدور بو خوش ترانه قارداش


چوخ ایسترم گَلَنده سَن دیلیم اولِیدی

دوروب اوتورماقا نولور بِلیم اولِیدی

یِتنده باشیم اوسته کاش اَلیم اولِیدی

یِتِیدی تا او دامنِ امانه قارداش


اگرچه چوخ ایدوب خطا بو صاف صافی

نبوّت و امامته وار اعترافی

قبول اولا بو سوز اولور علاج کافی

سو مشکیمی بو قوم ایدوب بهانه قارداش

 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حضرت ابوالفضل , نوحه , شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٠ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو


بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

 

در باره شاعر : قیصر امین‌پور در سال ۱۳۳۸ در گتوند شوشتر در استان خوزستان به دنیا آمد و سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت و در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.. شعر عاشقانه و عارفانه ی فوق یکی از آثار بسیار شور انگیز ایشان است که با یکبار خواندن سیر نمیتوان شد و همین نشان از زلالی طبع عارفانه ی او دارد. دو روز دیگر سالگرد وفات این شاعر خوش ذوق است . خدا رحمتش کند

 

نیلوفرانه نام آلبومی از علیرضا افتخاری خواننده ایرانی است.این آلبوم پس از انتشار با محبوبیتی زیاد در نزد مردم روبرو شد. بطوریکه پرفروشترین آلبوم تاریخ موسیقی ایران لقب گرفت. این آلبوم مشتمل بر هشت تراک موسیقیایی است.سراینده همه ی اشعار این آلبوم قیصر امین پور است. خود افتخاری بعدها در تلویزیون این آلبوم را بهترین اثر عمرش بیان کرد و گفت :من در تنهایی خویش ترانه های آن را با خود زمزمه میکنم. تنطیم موسیقی این اثر بر عهده عباس خوشدل و تکنواز اثر هم مرحوم جلال ذوالفنون بود. 

آهنگ زیبای نیلوفرانه با صدای روحانی استاد افتخاری


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٦ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

آنجه در زیر آمده است شعر بسیار شور انگیزی از یحیوی ملقب به تاج الشعرا است که دارای مضامین عالی از واقعه ی کربلاست . شعرهای یحیوی از قدرت تصویرسازی بسیار بالایی برخوردارند و در حد یک شاهکار هستند و واقعا تاج الشعرایی برازنده ی اوست. دیدن و شنیدن فیلم شعر خوانی شور انگیز رهبر انقلاب که با حس و حال بسیار عالی ، بخشهایی از این شعر را قرائت میکردند انگیزه ای برای انتشار آن شد.

 

آی باتدی صبح آچیلدی زینب نوایه گلدی
زهرا دئدی حسین وای عالم صدایه گلدی

چون ییخدیلار آتیندان سلطان تشنه کامی
دنیایه اولدی اعلان قتل الحسین پیامی
جناتیدن ائشیتدی پیغمبر گرامی
نعلین سیز عباسیز کرب و بلایه گلدی

پیمانه عالم اولدی جانانه وئردی جانین
شوق و شرافتی لن طی ائتدی امتحانین
شمر دغا توکه نده خاک منایه قانین
یوزدوتدی آسمانه حمد و ثنایه گلدی

خون خدا توکولدی گودال کربلایه
یئرلر تزلزل ائتدی رعشه دوشوب سمایه
کروبیان لاهوت آغلاشدی بو بلایه
یئل اسدی گون دوتولدی ظلمت فضایه گلدی


خون حسین بوغازدان جاری اولان زمانی
جبریل آپاردی عرشه بیر شیشه ده او قانی
اول شیشه دن نمودار اولدی بلا نشانی
قوزاندی بوی ماتم اهل سمایه گلدی


نور حق اولدی لامع باشسیز قالان بدنده
راس حسین مظلوم سر نیزیه گئدنده
باد سیاه اسنده یئر زلزله ائدنده
سیندی نظام دنیا حد فنایه گلدی


نزدیک ایدی یئریندن چیخسون مدار دنیا
آل امیه ائتسون دستور شرعی ملغا
سرنیزه دن ائدنده نور حسین تجلا
دین محمد اوسته نورانی سایه گلدی


فرمان غارتیلن تللی آشوب عربلر
گوردی اوهای و هویی اطفال زار و مضطر
قاچیپلا خیمه گاهه بیردن اوجالدی سسلر
عمه آماندی لشگر خیمه سرایه گلدی


صحرانورد عربلر خرگاهی یاندیراندا
باشی آچیخ حرملر اوتدان چیخوب قاچاندا
قالخیب بحتر آتش گیزلندیلر دوماندا
توسدی اوجالدی قاره پرده هوایه گلدی


بیر خیردا قیز قاچیردی دوتموش آلوعباسین
مرد یهودی دوتدی خاموش ائدب لباسین
گتدی اله حسینون دلبندینون رضاسین
احسن او شیخه مشکل وقته هرایه گلدی


گرائتمه سئیدی زینب نسل حسینه امداد
اولموشدی اود ایچینده سوزان امام سجاد
قیلدی رشادتیله اوتدان امامی آزاد
بیر تازه زندگانلیق زین العباده گلدی


زهرا گزه ردی گوندوز اطراف ماجراده
تا کوفیه حسینون گئتدی باشی جیداده
نعش حسینی آخشام باشسیز قویوب آراده
گون باتجاقین او خاتون مطبخ سرایه گلدی


حوران باغ جنت محزون گرفته سیما
حوا خدیجه خاتون مریم جناب سارا
آشفته مو سیه پوش دیللرده وای حسین وا
زهرایه همدم اولسون بزم عزایه گلدی


اللی اوچ ایل قاپوندا وار یحیوی حسین جان
نوحه یازیب غمونده اولموش مریض و نالان
دست مبارکونله دردینه ائیله درمان

امید صحت ایله باب شفایه گلدی

---------------------------------------------------------

مرحوم تاج الشعرای اردبیلی متخلص به یحیوی

نثار روح پاکش صلواتی ختم کنیم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: محرم و صفر , عاشورا , شعر , امام حسین


تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٦ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

شعر زیر هدیه یکی از خوانندگان عزیز است و نمیدانم سراینده اش کیست ، ولی از جانب هرکس که صادر شده است  پشت این زبان ساده ،  روحی لطیف و عاشق نهفته است . عنایت کنید :

دوست دارم خانه ی من سبز باشد چون بهار

 خاستگاه شعرهای نغز باشد چون بهار

 سقف آن از عشق باشد سر ستون هایش امید

 پشت بام خانه ام ماوای مرغان سپید

 در میان هر اتاقش یک کمد رویای خوش

پرده ها را می برم از جنس یک فردای خوش

 فرشی از لبخند بگشایم میان خانه ام

می نمایم یاس ها را میهمان خانه ام

روشنی خانه ام از قلب های بی ریا

هر چراغش می شود یک جلوه از نور خدا

می پزم هر روز در آن خانه عشق زندگی

دور ریزم شب به شب هرچه به دل آلودگی

خانه ام را دوست دارم با وفا تزیین کنم

با محبت کام اهل خانه را شیرین کنم

تابلوهایی بیاویزم همه کار خدا

هرطرف را بنگری تصویر تکرار خدا

گرخدا خواهد به ذکری خانه ام را جان دهم

 با کلام یا علی هرکار را سامان دهم

 

یاعلی

یاعلی !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , امام علی


تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٧ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امشب به بر من است  آن مایه ناز

یارب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/٢ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

در نظر آمدی مرا

باز دلم دچار شد

این دل بی تفاوتم

خر شد و دست به کار شد

جور و جفا ز یاد رفت

تجربه ها به  باد رفت

باز به کودکی خزید

تجربه دیده پیر من


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳۸۸/٩/۱٩ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.