یادم می آید در یکی از روزهای زمستان سال 1357 شاید دیماه بود و رژیم دیکتاتور شاهنشاهی پهلوی روزهای آخر عمر نفرت انگیز خود را سپری میکرد. در آن سال هرچقدر روزها پیشتر میرفت اعتراضات مردمی پیوسته تر میشد و روزی نبود که اعتراضی در کشور اتفاق نیافتد. وهر چه اعتراضات مردمی بیشتر میشد سخت گیری ها و جنایات رژیم هم شدت میگرفت. 

مرگ بر شاه

من نوجوانی 13 ساله بودم و در یکی از همان روزها بود که به همراه برادر بزرگم به قصد شرکت در راهپیمایی ضد شاه به حرم حضرت عبدالعظیم رفتیم . جمعیت در صحن حرم موج میزد. یکی از روحانیون سخنرانی کوتاهی کرد و مردم را به راهپیمایی آرام دعوت کرد. پس از پایان سخنرانی جمعیت از حرم خارج شد و از داخل بازار به سمت خیابان حرکت کرد. 

مردم در صفهای منظم و با قدمهای آرام طول بازار را طی کرده و  با دادن شعارهایی که آهنگ ملایمی داشت به سمت میدان در حرکت بودند. من در صف دوم دست برادرم را گرفته بودم و جلوتر از ما در صف اول عده ای از مردم شخصی و تعدادی از روحانیون حرکت میکردند . درست در جلوی من یک روحانی سید بود.  اولین صفهای جمعیت از بازار بیرون آمد و چند قدمی بیشتر برنداشته بود که  با ارتشیان مواجه گردید که در طرف میدان مستقر شده و مسلح و آماده باش در کنار چند دستگاه کامیون نظامی و تانک موضع گرفته بودند.

فرمانده ارتشیان به جلوی سربازهایی که صف کشیده بودند آمد و با یک بلند گو که در دست داشت یک جمله ی کوتاه گفت : از آقایون میخواهم که متفرق شوند ولی هنوز جمله اش تمام نشده بود که شروع کردند به تیراندازی و در جلو چشمان خود من  سیدی را که جلوی من بود زدند و شهیدش کردند. به محض اینکه این سید و چند نفر دیگر از صف اول و دوم که روی زمین افتادند و در خون غلطیدند نظم صفهای مردم به هم خورد و تظاهرات آرام مردم به خشونت کشیده شد. مردم وحشت زده خود را از مسیر گلوله های ارتشیان شاه به کناری میکشیدند و شعارهای تند میداند.  صدای رگبار گلوله بود که به گوش میرسید و مردم به کوچه های اطراف پراکنده شدند. 

پرتغالهای مرد دستفروش روی خیابان ولو شده بود و مردم ، سراسیمه از مقابل دژخیمان بیرحم شاه خود را نجات میدادند. برادرم در حال فرار دست مرا محکم گرفته بود و میکشید تا وارد یک ساختمان شدیم و متوجه شدیم که  مطب یک دکتر است.

ما نفس نفس میزدیم و با چشمان وحشت زده از پنجره ی مطب به بیرون نگاه میکردیم و دیدیم که مردم در حال فرار دستهای خونین خود را به هم نشان میدادند و بر علیه شاه آدمکش شعار میدادند. 

شعار مرگ برشاه ، فریادی بود که از عمق قلبهای مردم برمیخواست و در قلب تاریخ حک میشد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شاه , انقلاب


تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

احمدشاه قاجار در قبال امضای قرارداد موسوم به 1919 ، در کمال ذلت و خواری ، مقرری ماهانه 15 هزار تومانی و تضمین سلطنت خود را از انگلیسیان خواست.

احمدشاه

(توضیح : پیمانی که در سال ۱۹۱۹ میلادی (۱۲۹۸ خورشیدی) میان دولت بریتانیا با دولت وقت ایران پس از ۹ ماه مذاکره پنهانی با وثوق الدوله و با پرداخت ۴۰۰ هزار تومان رشوه منعقد شد. بر اساس این قرارداد تمامی امورات کشوری و لشکری ایران زیر نظر مستشاران انگلیسی و با مجوز آنان صورت می‌گرفت. بر اثر مخالفت‌های داخلی و خارجی و مغایرت آن با قانون اساسی مشروطه، این پیمان هرگز به اجرا درنیامد.)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شاه , انگلیس


تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٠ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

از ملت ایران دعوت میکند بمنظور ابراز همراهی ؛ همزمان از ساعت ده شامگاه تاریخ 24بهمن ماه بمدت نیم ساعت با سر دادن سوت های اعتراضی ؛آمادگی خود را برای شرکت در مراسم روز بزرگ همبستگی ملی*ابراز دارند

متن فاخر فوق الذکر اخیرا در قالب ایمیلی منتشر شده بود و فرزند شاه سابق و ملعون ایران را تبلیغ میکرد .

راستش از دیدن این نامه که به ایمیل بنده رسیده بود کمی تا قسمتی روده بر شدیم.  خدا را شاهد میگیرم که قصد تمسخر ندارم  اما در مقابل فیلم خنده دار اگر بخندی که این اسمش تمسخر نیست.

بزرگی گفته است : اگر نمیتوانی عالمانه حرف بزنی ، عاقلانه سکوت کن !

خلاصه انبساط خاطر پیدا کردیم و علت آن هم  دو  مورد بود . اول اینکه ما تا حالا از یک جوجه دیکتاتور نامه دریافت نکرده بودیم. و برایمان بسیار غرور آفرین مینمود که ازجانب شاهزاده  اعلی حضرت همایونی برخلاف دوران شاهنشاهی پدرشان آدم فرض شده و به همبستگی دعوت شده ایم. و خوشحال بودیم که چنین بچه دیکتاتور باشعوری داریم ما ایرانی های ایرونی تبار!!! و شهروندان مدنی فعلی و ارتجاء سیاه دیروز!!

دوم هم اینکه  ما معمولا توی دهاتمان  برای  صدا زدن  سگ گله از سوت استفاده میکنیم و برای دعوت از شاهزاده این روش را کمی بی ادبانه میدانیم.

دلیل سوم هم داشت که عمدا از دو مورد بقیه جدایش کردیم و آن اینکه بنده حقیر از یک شعری  که اسم سراینده اش را نمیدانم اقتباسی نموده و تقدیم اعلی حضرتش میکنم امید مقبول درگاه همایونی واقع شود:

میگفت ولیعهد که برمیگردد       سالار سپاه کفر و شر میگردد

ما دار و طناب کرده ایم آماده      برگرد که سعی ما هدر میگردد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: پهلوی2 , دیکتاتور , جوجه , شاه


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.