در بنگاه معاملاتی پدرش پشت میزی که کمی از محل رجوع افراد دورتر بود نشسته بود و کتاب میخواند. او معمولا همین مکان را برای نشستن انتخاب میکرد. شاید علتش این بود که خود را از نظر فکری متمایز میدانست. اعمال روزمره مردم اطرافش حتی پدرش که مدیر بنگاه بود و همینطور اهل خانواده برایش بی معنی جلوه میکرد .

مخصوصا رفتار پدرش همواره  ذهنش را از هیچ پر میکرد. اختلاف فاحش بین رونمای رفتار پدر  و آنچه که عملا انجام میداد برای او قابل فهم نبود. در همین بنگاه بود که او از ظاهر سازی انسانها متنفر شد و پرداختن به شغل پدر بعنوان شغل دائمی کابوس همیشگی او بود

این بود که او به هیچ وجهی نمیخواست به مسلک پدر در آید و لذا از هرآنچه که دست آویز پدر برای ریاکاری بود متنفر شد. حتی از خوش برخورد بودن  هم بدش می آمد چون پدرش با ریای " برخورد خوش " به مشتریان دروغ میگفت. حتی از تابلوی خطی که به دیوار مغازه در منظر دید مراجعین کوبیده شده بود و روی آن نوشته بود "  . . . .   . . . . "  بدش میامد زیرا وسیله ای برای اغفال مردم و ریا فروشی شده بود.

به همین دلیل به دنبال حرف تازه و حقیقتی نو میگشت. اگر چه مجبور بود برای کسب درآمد بیشتر از شرکتی که در آن کار میکرد و حقوق نامکفی میگرفت استعفا دهد و به پیش پدر بیاید اما مجبور نبود که با جان و دل کار کند و هرگاه که فرصتی دست میداد به گوشه خلوت خود می خزید و لابلای کتابها را به دنبال چیزی غیر از فضایی که در آن بود میگشت.

وقتی متوجه شد که نوشته های کتاب از جلوی چشمانش مثل واگن های قطار رد میشوند بدون اینکه او فرصت بیابد مسافراحتمالی اش را در داخل واگن تشخیص بدهد فهمید که از کتاب خواندن خسته شده است . کاستاندا را بست و روی میز گذاشت. اما هنوز هم به تونال و ناوال فکر میکرد و صدایی در درون کاسه سرش منعکس میشد که:( ناوال تمامیت هستی، نامحدود و توصیف ناپذیر است. در واقع تونال اولین دقت ماست و ناوال دومین دقت. تونال تمامیت شخصی انسان و ناوال استاد کل است......)

با اینکه این چیزها را نمیفهمید اما از خواندنش لذت میبرد و میخواست باور کند که فهمیده است . چون فکر میکرد صادقانه نوشته شده است و لااقل امید وار بود که صادقانه نوشته شده باشد. در آخرین صفحه ای که امروز خوانده بود جمله دلچسبی بود که برایش جالب بود و در خستگی مطبوع حاصل از مطالعه ، داشت زمزمه اش میکرد:  "  . . . .   . . . . " 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خشک و تر


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/۱٧ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.