درست یادم نیست چه زمانی بود که برای اولین بار ، ناگاه حسی باطنی به من دست داد و انگار که حقیقتی را کشف کرده باشم ناخودآگاه در درون به خودم اطلاع دادم که : خدا مرا میشناسد! وقتی این خبر را به خودم دادم  احساس خوشحالی عجیبی کردم.

اگر شما امروز بشنوید که یکی از شخصیتهای معروف و محبوبتان که خیلی هم دوستش دارید ، شخصا و به اسم ، شما را میشناسد چه حالی به شما دست میدهد؟ یا اگر بدانید که بزرگترین دانشمند دنیا یا بزرگترین مقام دنیا شمارا خیلی خوب میشناسد چه حسی پیدا میکنید ؟  وعلاوه برآن اگر مطلع شوید که این شخصیت معروف میخواهد با شما حرف بزند و با شما قرار ملاقات گذاشته است چه حالی خواهید داشت؟

حس من هم در آن لحظه حس عجیبی بود. حس کردم حقیقت بزرگی را کشف کرده ام و شوق عجیبی به من دست داده بود. راستش احساس اهمیت کردم. فکر کردم که آدم خیلی مهمی هستم که خدای به این مهمی و با این عظمت و جلال و جبروت ،  بخوبی مرا میشناسد و به من اجازه صحبت با خودش را داده است. فکر کردم که اگر چنین شخصیت مهمی مرا میشناسد پس من هم میتوانم مهم باشم. 

از دانستن اینکه او همه جزئیات و خصوصیات رفتاری مرا میداند خیلی نگران و مضطرب و دست پاچه شدم. اما انگار یکی بلافاصله به من گفت : نترس خدا قول داده که رفتار گذشته ی آدمهای خوب را فراموش کنه. ومن باخودم گفتم حالا که خدا مرا میشناسد پس باید مراقب رفتارم باشم. باید از این پس پیش خدا آبرو داری کنم. 

خدا مرا میشناسد - جوادزاده


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عنایت خدا , خدا


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

چرا همیشه دقیقه ی نود ؟ آخه چرا اینقدر لحظه آخر را دوست داری ؟  تا دیوانه ام نکنی دست بردار نیستی ؟ چی بگم خدا ، چرا این کارو با من میکنی؟ قربونت برم چرا آخه اینقدر دقیقه ی نودی هستی شما ؟ آخه من بنده ام ، ضعیفم ، شاید تاب نیارم ، جون به لب شدم تا خبری بشه ،  آخرش میمیرم از این کارها. امروز در نمازم حتی قنوت نگرفتم . . . یعنی تا این حد. 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا , اجابت دعا , دعا , نا امیدی از خدا


تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٠ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

اسماءالله

چرا باید از خدا ترسید ؟  دیروز در یک جمع کوچک ، سخن از جاهای مختلف گفته شد و یکی از حضار که فرد معتقدی هم بود ضمن تعریف خاطره ای از عنایت خدا نسبت به خودش که به سبب آن ، رفع گرفتاری از ایشان شده بود گفت : غرض من از این مطالب این بود که نباید از خدا ترسید ، خدا که ترسناک نیست ،بلکه برعکس ، خدا مهربان است.  من شخصا با خدا راحت حرف میزنم و معتقدم که نباید از خدا ترسید.

خوب البته این حرف زیباست. اما نباید به سادگی به آن نگاه کرد. روشن است که خدا مهربان است ، خدا کریم است ، رئوف و رحمان و رحیم است. اما خداوند بغیر از این صفات ، صفات دیگری هم دارد که خدا را عادل ، قهار ، جبار ، قادر ، منتقم ، خیر الحاسبین و شدیدالعقاب معرفی مینماید. این اسماء و صفات ، با همدیگر معنی پیدا میکنند.

خداوند در قرآن کریم میفرماید که :

یکی از صفات مومنین ، آنست که از خدا میترسند.


إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِٔایَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا۟ بِهَا خَرُّوا۟ سُجَّدًا

وَسَبَّحُوا۟ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لَا یَسْتَکْبِرُونَ۩(15)

تَتَجَافَیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ

خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَهُمْ یُنفِقُونَ(16)

تنها کسانی به آیات ما می گروند که چون آن [آیات] را به ایشان یادآوری کنند سجده کنان به روی درمی افتند و به ستایش پروردگارشان تسبیح می گویند و آنان بزرگی نمیفروشند(15)

پهلوهایشان از خوابگاهها جدا می گردد [و] پروردگارشان را از روی بیم و طمع می خوانند و از آنچه روزیشان داده ایم انفاق می کنند

و امثال این مفاهیم که انسان را از عذاب خدا بیم میدهد بسیار است و تقوی یکی از کلمات قرآنی است که مفهومی بسیار نزدیک با این معنی دارد. 

پس باید مراقب باشیم که اعتقادات مان را با قرآن و احادیث مورد اعتماد معصومین تطبیق دهیم و از جانب خود رای صادر نکنیم.

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در یک عبارت بسیار زیبا در ذیل این آیه چنین میفرماید : در دل شب ، مومنین خدا را میخوانند اما نه تنها از خوف ، تا نومیدی از رحمت خدا بر آنان مسلط شود و نه تنها به طمع رحمت ، تا از غضب و مکر خدا ایمن باشند. بلکه هم از ترس و هم از طمع ، اورا می خوانند و در دعای خود ادب و عبودیت را بیشتر رعایت میکنند.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا , قرآن , تفسیر , شبهات


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۳ | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

پسر 6 ساله ام دیشب بعد از افطار از من پرسید :

- چه کسی ما را به این دنیا آورده است ؟ 

- منظورت چیه  که میگی ما را به این دنیا آورده است ؟

- منظورم اینه که : چه کسی ما را متولد کرده است ؟ چه کسی آسمانها و خورشید و ماه و ستاره ها را درست کرده است ؟

- خدا

- میدانم که همه ی ما را خدا متولد کرده است اما منظورم این است که چه کسی خدا را به این شهر آورده است؟

- خدا از اول بوده است . قبل از اینکه همه ی ما باشیم خدا بوده .

- میدانم خدا قبل از همه ی ما بوده و ما را هم او به این شهر آورده است و کره زمین را هم او به هم چسبانده است اما خود خدا را چه کسی به این شهر آورده است ؟ 

. . . 

چه میتوان به این کودکی که هنوز به مهد کودک و آمادگی هم نرفته است گفت ؟  وقتی دید حرفهای تکراری میزنم بحث را عوض کرد و گفت بیا بازی کنیم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا , کودک


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٠ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

 

مشتی خاک !

و مقداری آب !

 کافیست . . . تا دانه ای جان بگیرد و رشد کند و درخت تنومندی گردد. شاخ و برگ دهد و غنچه برویاند و میوه تولید کند.

در صورتیکه داخل خاک و  آب را اگر بنگری نه شاخه ای بینی و نه برگی و نه غنچه ای و نه میوه ای !!!  پس اینهمه طراوت و زندگی و زیبایی از کجا آمده است؟

این معجزه ی خداوند است .

چه کسی میتواند از عهده ی چنین کاری برآید ؟

غیراز خدا ،  هیچ کس !

این یک معجزه است !

 سُبْحَانَکَ  رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا  سُبْحَانَکَ !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: معجـزه , خدا , عنایت خدا


تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٥ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

جواد آقا مسئول برگزاری نماز جماعت مسجد محل است . البته به نوعی مجاور مسجد هم حساب میشود چون همیشه قبل از همه به مسجد می آید و بعد از همه از مسجد خارج میشود. جواد آقا پای ثابت همه ی مراسمات مسجد است . هر روز صبح و ظهر و عصر قبل از اینکه مردم با شنیدن صدای اذان به یاد نماز بیافتند او به سمت خدا متوجه میشود و به مسجد می آید و همیشه به موقع ، اذان را از بلندگوی مسجد پخش میکند. وقتی اذان به گوش ما میرسد تازه متوجه میشویم که وقت نماز است و به سوی خدا توجه پیدا میکنیم. فرق ما و آقا جواد در این است که او زودتر از همه ی ما به یاد خدا می افتد و اوست که ما را به یاد خدا متوجه میکند.

مرد میانسالی است. شاید حدود 45 الی 50 سال داشته باشد اما قیافه اش جوانتر از سن اش نشان میدهد و هنوز آب جوانی زیر پوست صورتش مانده است. صدایش هم مثل اندامش بلند و پرقدرت است و اذان داخل مسجد را خودش میگوید و نیازی هم به بلندگو ندارد. از احوالش پرسیدم گفت : سال 1383 از کارخانه موتوژن بازنشست شدم . تعمیر کار ژنراتور بودم . تعمیرکار اصلی شخص دیگری بود که از طرف شرکت طرف قرار داد می آمد و من در کنار او یاد گرفته بودم .  وقتی بازنشست شدم  به من گفت : فلانی تو این کار را خوب بلد هستی و من هم کارم زیاد است و به همه آنها نمیرسم حالا که بازنشست شدی برای من کار کن و من هم روزی 50 هزار تومان به تو حقوق میدهم. ولی من ضمن تشکر گفتم : تا حالا برای دنیای خود کار کرده ام. بس است ، از این به بعد میخواهم برای آخرتم کار کنم و ... اینی شدم که می بینی.

من که به حالش غبطه میخورم شما را نمیدانم ! من شخصا طوری به جواد آقا نگاه میکنم که یک بچه دهاتی به یک ماشین مدل بالا نگاه میکند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 

شعر گره گشای پروین اعتصامی یکی از زیباترین تمثیلهاست که در نهایت استادی سروده شده است . و باور نمیتوان کرد که این شعر را یک دخترزیر  25 سال سروده باشد این شعر آنقدر ساده و روان و دلنشین گفته شده است که با خواندن آن لذتی فوق العاده به آدم دست میدهد بطوری که هیچ کس نمیتواند آن را فقط یکبار بخواند و رد شود. این تمثیل زیبای بانوی شعر ایران درباره حکمت بلای خدا و جهل انسان است .

گره گشای

پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقر و هم تیمار بود

این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک

این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها می رفت بر بازارو کوی - نان طلب می کرد و می برد آبروی

دست بر هر خودپرستی می گشود - تا پشیزی بر پشیزی می فزود

هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی

شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی ، دل پرز خون

روز سایل بود و شب بیمار دار - روز از مردم ، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم - کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری می رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم فقیر - شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره کایام بست

چون کنم یا رب در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا

می خرید این گندم ار یکجای کس - هم عسل زان می خریدم هم عدس

آن عدس در شور با می ریختم - وان عسل با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است - جان فدای آنکه درد او یکیست

بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل

این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته

بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر ؟

سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی ؟

این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ - کاین گره را برگشاید بنده ای ؟

تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیمار را

هرچه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم ای یار عزیز - کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی و آن هم غلط

ا

الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای

زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که با لطف تو پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست - تا بداند کانچه دارد زان توست

زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای

گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی

در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا


تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۳٠ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

 توجه توجه : این مکان مجهز به دوربین مدار بسته است

عالم محضر خداست . در محضر خدا معصیت نکنید (امام خمینی)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: امام خمینی , خدا , حکمت


تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

این ندای واقعی دلم بود که برای مطلب یک هموطن که فرسنگها از وطن خاکی خود دور و غرق در بلا و ناملایمات بود و درد دل شکسته اش را با وبلاگش میگفت گذاشتم . در مثل مناقشه نیست اما عجیب این است که ما همه از وطن واقعی خود هزاران فرسنگ دوریم و غرق در غربت و ناملایمات دنیا هستیم اما چرا مثل انسانهای دور از وطن قلبمان در احساسی آکنده از طعم غربت نمی شکند و چرا در آرزوی روزهای طلایی خود ، زندگی خود را پر از یاد خدا نمی کنیم؟

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن


خدایا بی پناهم زتو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم


. . . بچه آدم دل تو شکسته است و فاصله قلب شکسته تا خدا صفر کیلومتر  است وقتی قلبت شکست بدان که همین الان وقتشه . . . خدا را صدا بزن . . . صدا زدن خدا فقط با زبان نمیشه . . . ببین خدا از چه کارهایی خوشش می آد . . . چند تا از اون کارها را انجام بده . . . و در عین حال صدایش کن . . . . یک قدم جلو بری . . . ده قدم جلو می آد . . . اگر به سمت خدا بروی از هیچ چیز نخواهی ترسید. همه جای کره زمین زیر حکومت خداست تو جای دوری نرفته ای . . . یاعلی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا


تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٢ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

امام رضا (علیه‌ السلام):

أحْسِنِ الظَّنَ بِاللهِ فَإنَّ مَنْ حَسَّنَ ظَنَّهُ بِاللهِ کانَ اللهُ عِنْدَ ظَنِّهِ.

به خداوند خوش‌بین باش؛ زیرا هرکه به خداوند خوش‌بین باشد، خداوند طبق گمانش رفتار خواهد کرد.

Have a good opinion of God, for whoever has a good opinion of God He will treat him in the same way

تحف العقول، ص 472


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا , امام رضا


تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٢ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

در دهکده دور افتاده ای واقعیت عجیبی وجود داشت . اهالی ده هیچکدام حس بویایی نداشتند و  چون به غیر از ده خودشان جای دیگری را نمیشناختند و با مردمان دیگری برخورد نکرده بودند ، اصلا نمیدانستند "بو " چیست . آنها به غیر از اهالی روستای خود هیج کس دیگر را ندیده بودند. آنها براحتی زندگی میکردند.

 

 

یکروز بطور اتفاقی  گذار یک نفر به آن ده افتاد. او چون از راه بسیار دور آمده و راه را گم کرده بود در خانه یکی از اهالی ده مهمان شد و روز بعد با تشکر و خداحافظی از آن ده بیرون رفته و به راه خود ادامه داد.

اما مرد مهماندار در دلش اسراری بود که باعث حیرتش شده بود و میخواست هرچه زودتر با دیگران در میان بگذارد و دیگران را هم از این واقعیت شگفت انگیز و غیر قابل باور آگاه سازد. او اهالی ده را جمع کرد و با کمال هیجان خطاب به مردم  چنین  گفت :

دیروز مردی عجیب به خانه من پناه آورده بود. او از آینده خبر میداد. درخانه نشسته و از مطبخ خبر داشت . پیش از آنکه طعام آورده شود او از آن مطلع بود. قبل از آنکه نان در تنور بسوزد او از آن آگاه میشد. حتی میدانست شام همسایه  چیست . . .

. . . هیچکس  حرفهای اورا باور نکرد . اهالی روستا به اتفاق گفتند که چنین چیزی ممکن نیست .  آنها گفتند اگر کسی چیزی را نبیند یا نشنود یا لمس نکند امکان ندارد از وجود او با خیر شود. 

این جریان روزها نقل مجالس روستا بود اما هیج کس نتوانست باور کند که راست بوده است  به غیر از مرد مهماندار که به چشم خود دیده بود .

اطلاع از ماهیت غذا برای روستاییان در آینده و برای مرد رهگذر درحال و گذشته ممکن بود.

خدا میداند !!!

 

یعلم مابین ایدیهم  و ما خلفهم !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زمان , خدا


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

به گوش گفتند : عجب رنگ آمیزی زیبا و شگفت انگیزی دارد این باغ پر گل .

گوش گفت :‌ مهمل مباف! من که چیزی نمیشنوم .  رنگ دیگر چه مزخرفی بود که گفتی ؟ چیزی که شنیده نشود وجود ندارد چه برسد به اینکه زیبا هم باشد. چیزی که شنیده نمیشود چگونه میتواند زیبا باشد؟ به صدای زیبای نسیم و آواز سحر انگیز بلبلان گوش کن ... آه ...

 

 

به چشم گفتند : چه صدای موزونی دارد این باغ.

چشم گفت : مهمل مباف ! من که چیزی نمیبینم. صدا دیگر چه مزخرفی بود که گفتی؟

چیزی که دیده نشود وجود ندارد چه برسد به اینکه زیبا هم باشد. چیزی که دیده نمیشود چگونه میتواند زیبا باشد؟ به رنگ آمیزی زیبا و شگفت انگیز باغ نگاه کن ... آه ...

 

 

 

به آدمی که فقط به چشم و گوشش ایمان داشت گفتند :‌ چه خالق زیبا و شگفت انگیزی دارد این باغ.

او گفت : مهمل مباف !  آن را که تو میگویی نه میبینم و نه میشنوم. چیزی هم که نه دیده میشود و نه شنیده میگردد وجود ندارد.....

فاعتبروا یا اولی الابصار.

یاحق


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا , چشم , گوش


تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۳ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

بدانید : درگوشه ای نشستن و احساس حقارت و ناتوانی کردن در واقع خیانت به خالق آدمی است.

نقل از کتاب : سنگفرش هر خیابان از طلاست اثر موسس دوو


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا , انسان


تاريخ : ۱۳۸۸/۱/٢٩ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.