گلیم کهنه‌ای که روی دیوار ریاست جمهوری پهن شد


یکی دیگر از برادران تیم حفاظت تعریف می‌کرد در اوایل دوره ریاست جمهوری ایشان، ساختمان ریاست جمهوری 3 طبقه داشت که طبقه بالای آن خانواده آقا زندگی می‌کردند، طبقه وسط دفتر کار و طبقه پایین هم محل استقرار محافظ‌ها بود.
یک روز آقای محمدخان که معاون اجرایی ریاست جمهوری بود آمد و با داد و بیداد به ما گفت خجالت نمی‌کشید؟ اینجا ساختمان ریاست جمهوری است. این چه گلیمی است که اینجا آویزان کردید؟ این گلیم اصلا ارزش نگاه کردن دارد؟

ما هم گفتیم این گلیم مال ما نیست بلکه خانم ایشان آن را شسته‌اند و پهن کرده‌اند تا خشک شود.
این برادر می‌گفت اشک در چشم آقای محمدخان جمع شد و گفت آیا واقعا در منزل رئیس‌جمهور چنین گلیمی استفاده می‌کنند؟

من این خاطره را در  این سایت خواندم و باورش کردم.

.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خامنه ای


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٠ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

چیز خوبیست که در پیش تو ناچیز شوم

بهر دیدار رخت از دو جهان سیر شوم

زود در مجلس دیدار تو حاضر باشم

لیک در وقت وداع تو کمی دیر شوم

(تقدیم به کسی که دوستش دارم)

 

 

 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر , خامنه ای


تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٩ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()

سالها بود که در اداره کشور کج رویها را میدیدم و افسوس میخوردم و تنها کاری که از دستم برمی آمد کنار کشیدن از کج رویها بود . حرفمان را کسی نمیخرید و زورمان به آنان که سوابق انقلابیشان از ما بیشتر بود نمیرسید.

ادبیات انقلاب بوضوح در حال تغییر بود . کلمات بار معنی خودرا از دست میدادند. معیار ها در حال شکل عوض کردن بودند. قیافه ها همان قیافه های قبلی بود و نشانه های انقلابیگری کمابیش از چهره ها هویدا بود. اما درون سینه ها دلها به عشق دیگری میطپید.

. . . سالها گذشت و دگر دیسی افراد به حد اعلای خود رسید. جامعه را میدیدیم و شعارها و حرفها و اعتقادات خودمان را با آن میسنجیدیم و به نتیجه مشخصی نمیرسیدیم.

ظلم - تبعیض - فساد - اعتیاد - فقر و بیکاری و . . . هزار جور ستم و جور میدیدم و میخواستیم فریاد بزنیم اما به مسئولین مینگریستیم و همه آنها را از خودمان ظاهر الصلاح تر میدیدیم و لاجرم ساکت میماندیم. البته صدایمان هم همچین طنینی نمی انداخت اگر فریاد میزدیم اما اگر میزدیم برای دل خودمان میزدیم .

" هزار فامیل " فقط یکفقره از این کج رویها بود که میدیدیم . وقتی به شیوه ایشان اعتراض میکردیم همه چنان از شخص دوم و سوم مملکت دفاع میکردند و انگشت اتهام به سمت ما میگرفتند که از گفته خود پشیمان میشدیم و به خودمان شک میکردیم و از خیر قضیه میگذشتیم.

اما با خودمان که خلوت میکردیم و مسائل را مثل زنجیر بهم وصل میکردیم طبیعی بود که از شخص دوم مملکت به شخص اول برسیم و وقتی صدای واضح و بدنبالش اقدام قاطعی  جهت مخالفت با وضع موجود و اصلاح آن نمیشنیدیم و نمیدیدیم  بدیهی بود که همه کاسه کوزه ها را به شخص اول حواله شده ببینیم.

ما رابطه مستحکم شخص اول و دوم مملکت و دوستیهای دیرینه آندو را بخوبی میدانستیم و سکوت شخص اول مملکت را به دو نوع تعبیر میکردیم :

1- دیدن کجرویها و ملاحظه همسنگر قدیمی و چشم پوشی از خطاها و ظلم ها

2- ندیدن ظلم ها و خطاها و عدم اطلاع

تنها چیزی که حتی به مخیله ما راه نمی یافت و نمی یابد همسویی آکاهانه شخص اول و دوم مملکت بود و این تنها روزنه سکوت و تحمل و زنده ماندن ما بود.

و هردوی تعابیر دو گانه فوق ما را به انتقادی تلخ و درون سوز مشغول میکرد . و در گفتن و نگفتن انتقادات جام زهری بود که هر روز و هرشب  سر میکشیدیم وتا صبح در خودمان میپیچیدیم و مینالیدیم و بامدادان زرد روی و نیمه جان از جا برمیخواستیم و روزگار میگذراندیم و مدام با هر گفتن و هر نگفتنمان رگی از تن بی رمقمان را نیشتر میزدیم و خونمان را از منظر دیدگان محرم و نامحرم پاک میکردیم و دیدار ملک الموت را آه میکشیدیم . . . آه . . .

سالها این معما برای ما حل نشده باقی ماند و گلایه ها و انتقادات همچنان مثل درد بی درمان ما را بخود مشغول میداشت و به انزوا رفتنمان را توجیه و تسهیل میکرد. بهتر دیدیم نام ما از سیاهه مدیران شهر پاک شود که شد . تمایل یافتیم که نامی از ما در جامعه ی کج اندیش و کج روش  برده نشود که برده نشد. و سالها خدا را نیاز کردیم که نانی از قبل این مدیریت مسموم شکممان را از گرسنگی نجات ندهد که نداد و شهوتی از آن مقامها در دل ما سایه نیفکند که نیفکند.

. . . طوفان بارانی فتنه  سال 88  بی مهابا از راه رسید ودریای آرام گرفته را در نوردید و  غیر منتظره سیلی براه انداخت که امواج آن به همه رسید . امواج غول پیکر آب  چنان خود را به جمعیت زد که هیچ کس را یارای کناره گیری نماند.

باران که تمام شد جهره ها دیدنی بود. خط چشمها سرازیر شده و زیباییهای دروغین را به ضد خود تبدیل کرده بود. نقابهای مردم پسند کنار رفته و چهره های واقعی و کریه نمایان شده بود. و البته چهره های غبار گرفته مظلوم سالها نیز از باران تاثیر گرفته و از پشت غبار بیرون آمده بودند. جهره هایی مثل ماه میدرخشیدند و سروهای بلند قامت کشیده قامت تر جلوه مینمودند.

وقتی شخص اول مملکت به صراحت و شجاعت مثال زدنی اختلاف راه خود با شخص دوم را بیان کرد و در مقابل هجمه ها و تهدیدهای بی شرمانه تسلیم و مرعوب نشد ورق برگشت و ناگفته ها شنیده شد و نا نوشته ها خوانده شد. صحت مصلحت اندیشی های سالیان به ظهور رسید و دلها بار دیگر آفتابی شد و صبرها و ایمان به نتیجه رسید.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فتنه , رفسنجانی , شجاعت , خامنه ای


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٦ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.