جوادزاده
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ جوادزاده
آرشیو وبلاگ
      راستگویی - دانایی - نظم (یادداشتهای روزانه)
شکستن قهر کودک در سه سوت نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩٤/۱/٢٦

روشی بسیار کارآمد و موثر و عملی برای قهر زدایی از کودکان با یک مثال واقعی :

بچه ها به بهانه های کوچک قهر میکنند. مخصوصا بچه های زیر 10 سال قهر کردنشان دم دستشان است و تا یک چیز کم اهمیتی خلاف میلشان باشد فورا قهر میکنند و بلافاصله سعی میکنند قهر بودنشان را به روشهای مختلف به اطرافیان خود آشکار کرده و نشان بدهند، ابروهایشان را در هم میکشند ، لبهایشان را آویزان میکنند ، رویشان را برمیگردانند ، روی شکم دراز میکشند و چشمانشان را با طرف گودی آرنجشان میپوشانند و سعی میکنند هیچ نوری به چشمشان نرسد و کارهایی از این قبیل انجام میدهند. . . 

وقتی این حالت اتفاق می افتد چه باید کرد؟ بعضی ها در این مواقع اصلا به بچه اهمیت نمیدهند تا بچه خودش از حالت قهر بیرون بیاید. بعضی ها هم با اصرار و تاکید زیاد سعی میکنند این حال را عوض کنند و تا وقتی این حالت برطرف نشده است با بچه کلنجار میروند. این دسته از افراد  گاهی با نوازش و گاهی با تحدید و گاهی با وعده و وعید با بچه برخورد میکنند. که تجربه نشان داده است که هیچ کدام از این روشها کارایی ندارند و بچه را به لجبازی وا میدارند و صد البته همه ی این روشها تاثیرات نامطلوبی روی بچه میگذارند.  

موارد بسیاری هم دیده شده است که اقدامات قهر زدایی از کودک ، با نوازش شروع شده ولی در اثر تمام شدن حوصله ی والدین با پرخاش گری و دعوا خاتمه یافته است ویا برعکس با پرخاش شروع شده ولی در اثر دلسوزیهای والدین با نوازشهای افراطی خاتمه یافته است. 

تجربه نشان داده است که برخوردهای مستقیم چه از نوع نوازش و چه از نوع پرخاش و چه از نوع بی تفاوتی هیچگاه در مورد قهر زدایی از کودکان نه تنها کارساز نبوده است بلکه اثرات مخربی هم داشته است ولی در عوض روشهای غیر مستقیم  کارسازی فوق العاده ای داشته اند.

پس روشن است که پیشنهاد ما برای قهر زدایی از کودکان روشهای غیر مستقیم است. روشهای غیر مستقیم خیلی متنوع هستند و در شرایط مختلف روشهای متفاوتی را باید بکار برد. برای نمونه یک مثال واقعی را بیان میکنم که امروز برای خود من اتفاق افتاد و البته روش برخوردی که در این مثال ارائه میشود میتواند در بسیاری از مواقع موثر باشد. 

قهر کودک

امروز صبح سر صبحانه پسر 7 ساله ام بر سر تصاحب قاشق مرباخوری از سر سفره قهر کرد و در مقابل کمد تلویزیون بر روی شکم دراز کشید و صورتش را میان بازوهایش مخفی کرد. اصرار دخترم برای منصرف کردن او بی فایده بود که با اشاره من دیگر ادامه نداد. چند ثانیه صبر کردم و من هم یکبار با لحن ملایم از او خواستم که به سر سفره برگردد و قبل از تمام شدن نان تازه ، صبحانه اش را بخورد ولی باز هم قهر تمام نشد. دیگر چیزی نگفتم چون میدانم تکرار درخواستها در اینگونه موارد هیچ فایده ای ندارد بلکه کار را بدتر میکند و ممکن است یک قهر سطحی را به یک ناسازگاری مزمن تبدیل کند.

کاری که من کردم این بود که 5 دقیقه صبر کردم که انفعالات  درونی و هیجانات جسم و روانش ساکت شود. سپس در سه مرحله و به قول معروف در سه سوت به قهرش پایان دادم . من در این سه مرحله به سه عمل غیر مستقیم اقدام کردم و موفق شدم در پایان مرحله سوم بطور کامل فضای قهر را از بین ببرم.

توجه داشته باشید که اقدام غیر مستقیم شما باید طوری باشد که او احساس نکند که این اقدامات بخاطر اوست زیرا اگر بداند که من بخاطر او این اقدامات را انجام میدهم دیگر نمیشود نام این اقدام را غیر مستقیم گذاشت. بیاد داشته باشیم که همه ی هنر روشهای غیر مستقیم این است که کودک نتواند ارتباط مستقیمی بین رفتار ما و حالت قهر خودش پیدا کند.

حال به نظر شما من چه کار کردم که خیلی زود اثر خودش را نشان داد و حالت قهر بکلی از بین رفت؟

1- اولین کاری که کردم این بود که یک قسمت از شعری را که میدانستم او حفظ است با خودم زمزمه کردم و وانمود کردم که بقیه شعر را نمیدانم

رفتم کنار دریا گفتم بگو خدا کیست؟  اممممم . . . 

و چند بار همان مصراع اول را با مکث زمزمه کردم و نشان دادم که بقیه اش را بلد نیستم و سعی میکنم بخاطر بیاورم

رفتم کنار دریا گفتم بگو خدا کیست؟  اممممم . . . 

 که بار سوم این ترفند جواب داد و پسرم مصرع دوم شعر را خواند و من دوباره همین ترفند را تکرار کردم و مصرع بعدی را خواندم و دوباره مکث کردم و او باز هم مصرع بعدی را به من یاد داد و من از او تشکر خیلی سطحی کردم به این خاطر که به من در یاد آوری شعر کمک کرده است. پس از این مرحله ، حالت قطعیت و شدت قهر از بین رفته بود اما هنوز قهر ادامه داشت ولی غلظتش کم شده بود.

2- جند ثانیه بعد به بهانه ی برداشتن یک چیزی به سراغ کمدی رفتم که او مقابل آن دراز کشیده بود و مجبور بود کمی جابجا شود ولی من هرگز از او نخواستم که جابجا شود بلکه او خودش تشخیص داد که باید جا را برای باز شدن کامل در کمد خالی کند. و به این بهانه هدایتش کردم که کمی جابجا شود و طبیعی است که اینگونه جابجا شدنها ، به کم شدن شدت حالت قهر کمک میکند.

3- یک سی دی گیم را از داخل کمد برداشتم و وانمود کردم که نمیدانم چیه. بلافاصله پسرم از جا برخواست و در مورد سی دی توضیحاتی را به من داد.

دادن توضیحات همان ، از یاد رفتن قهر هم همان . . .  پسرم در حالیکه داشت موضوع سی دی را توضیح میداد من به سمت سفره رفتم و شروع کردم به خوردن صبحانه و او هم در حالیکه توضیح میداد مثل من به خوردن صبحانه برگشت.

قهر زدایی صبح امروز که میتوانست تا ساعتها ادامه یابد و به صبحانه نخوردن بیانجامد و اعصاب چند نفر را به هم بریزد فقط  10 دقیقه وقت مرا گرفت و اعصاب هیچ کس را هم خورد نکرد .

امیدوارم این تجربه خوب من در زندگی شما هم به دردتان بخورد. والسلام

  نظرات ()
غیرت عجیب نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۱٢/٤

دکتر نگاه کرد و گفت : خواهر حسینی ، شما هم زخمی شده اید! کمرتون غرق خون شده. دستم را به طرف کمرم بردم و رویش کشیدم. دستم خیس شد و بعد انگشتانم توی یک بافت نرم و گرمی فرو رفت . . .

. . . گفت : همه مون باید بریم. اینجا نمی تونیم بمونیم. همه زخمی شدن.

بعد گفت : ببریدش.

گفتم : نه ، کسی به من دست نزنه.

گفتند : پس چه جوری بلندت کنیم؟!

گفتم : نمیدونم حتی شده منو روی زمین بکشید ولی نمیخوام نامحرم منو جابجا کنه.

گفتند : برانکاردهامون کمه.

ناچار اسلحه هایشان را گرفتم و آنها مرا روی خاک ها کشیدند. چند قدمی جلوتر نرفته بودیم که خمپاره ای نزدیکمان منفجر شد وبازویم ترکش خورد و دستم از یکی از اسلحه ها جدا شد. اورکت نظامی شان را در آوردند و روی دستشان انداختند و من به آنها چنگ زدم. باز حرکت نکرده آتش خمپاره ها آنقدر زیاد شد که هر دو نفر توی خاک ها شیرجه زدند و من هم روی زمین افتادم. نیم ساعتی به همان حال بودیم. توی این فاصله . . . 

قسمتی از کتاب بی نظیر دا

دا

  نظرات ()
شهروند 200 میلیونی تبریزی نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۱۱/۸

 شهروند 200 میلیونی تبریزی

احمد سجادی فر

خیلی از ما شاید این دعا را برای شوخی زیاد گفته ایم که : خدا برای تو کمی عقل و برای من یه کیف پرپول عنایت کند. اما موضوع این دعا برای آقای سجادی طور دیگری رقم خورد . این طور اتفاقها برای همه نمی افتد و جزو اتفاقهای نادر است و معلوم نیست که هر کدام از ما چه برخوردی در مواجهه با چنین رخدادی ممکن است از خود نشان بدهیم.

آقای احمد سجادی فر ، شهروند تبریزی  که چند لحظه پیش در دفتر ما حاضر شده بود ماجرای کیف پر از پول را برای ما بازگو کرد. 

چند ماه پیش در روز وفات امام سجاد(ع) آقای احمد سجادی فر در هنگام رانندگی متوجه میشود که روی چمن های فضای سبز کنار خیابان و در زیر یک درخت ، کیف بی صاحبی رها شده است. از ماشین پیاده شده و کیف را برمیدارد. داخلش را که نگاه میکند با کمال حیرت میبیند که کیف ، پر از پول نقد و دهها فقره چک و مدارک میباشد. پول نقد 200 میلیون تومان و چکها نیز صدها میلیون تومان بود.  از روی سررسیدی که توی کیف بود شماره تلفن صاحب کیف را پیدا کرده و به او زنگ میزند .

صاحب کیف که اهل کرج بوده و برای وصول مطالباتش به تبریز آمده بود بعد از اینکه کارش در تبریز تمام میشود قبل از حرکت به سمت کرج بعلت گرمای هوای وسط روز که حدود ساعت 3 بعد از ظهر بوده تصمیم میگیرد که پتویی پهن کند و در فضای سبز کنار خیابان کمی استراحت کند. اما این استراحت کار دستش میدهد. چون خوابش میبرد و زمانی بیدار میشود که دیرش شده بود. به همین خاطر با عجله بساطش را جمع میکند و سوار ماشین شخصی اش شده و به سمت مقصد حرکت میکند و کیف پولش را زیر درخت جا میگذارد. 

وقتی یابنده ی کیف به او زنگ میزند صاحب کیف با خیال راحت در جاده تبریز کرج و بیش از 100 کیلوتر دور از کیف خود  مشغول رانندگی بوده و با شنیدن موضوع  اظهار بی اطلاعی کرده و میگوید که اشتباه میکنید من چیزی گم نکرده ام.  ولی بعد از اینکه یابنده ی کیف تاکید میکند او مجبور میشود ماشیی را نگه داشته و وسائلش را بازبینی کند و ناگهان متوجه میشود که چه اتفاقی افتاده است و میگوید : همه زندگی من گم شده است. به این ترتیب برمیگردد و کیفش را تحویل میگیرد . 

این شهروند درستکار تبریزی بدون دریافت هیچ گونه مژده گانی و انعامی امانت را به صاحبش تحویل میدهد و بدین سان نام خود را در لیست انسانهای شریف و درستکار ثبت و ضبط میکند. آقای سجادی فر میگوید که اگر خدا قبول کند او این کار را فقط برای رضای خدا انجام داده است.

در این روزگار که بی وفایی ها و خیانتهای زیادی شنیده میشود ، شنیدن این ماجراهای غیرت انگیز کمی از تلخکامیهای ما را جبران کرده و روحیه ها را تقویت میکند. 

آقای احمد سجادی فر ، با وجدان سالم و ایمان قوی خود داستانی پند آموز را برای فرزندان ما خلق کرد که ما بتوانیم در تربیت درست آنها نمونه ی عملی دیگری از امانتداری و وفا و درستکاری را برایشان مثال بزنیم.

جا دارد که مسئولین محترم در تشویق و تبلیغ و حمایت از این مرد شریف برنامه های مناسبی را تدارک ببینند تا بدین وسیله هرچه بیشتر این اقدام خداپسندانه و روحیات متعالی مشابه در جامعه ترویج شود.

برای این مرد شریف از خدای بزرگ طلب وسعت رزق و صحت جسم و روح خواستاریم.

  نظرات ()
همدیگر را دوست بدارید نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٧/٦

دیشب خیلی حالم گرفته شد وقتیکه صدای فریادهای غضبناک مرد و اعتراضات زن را از طبقه بالا شنیدم. مرد داد میزد و میگفت : دیگر دوستت ندارم. زن گفت : بعد از آوردن این دوتا بچه؟  و مرد داد زد : آره . . .  بعد از این دوتا بچه دیگه دوست ندارم و . . . فریادها بالا گرفت و من که تحمل شنیدن ادامه فریادها را نداشتم از ساختمان خارج شده و پشت رل نشسته و از محل دور شدم.

با اینکه از آنجا دور میشدم  اما رفته رفته حواسم به آنها نزدیکتر میشد و حس میکردم که دارم وارد خانه آنها میشوم. فکرم پیش آنها بود. پیش زن بیچاره ، پیش مرد بیچاره ، اما بیشتر حواسم پیش بچه ده ساله و پنج ماهه شان بود. با خودم فکر میکردم که الان اون بچه ی ده ساله کدام گوشه خانه کز کرده و از ترس و وحشت بخود میلرزد؟ . . . توی ماشین پشت رل برایشان دعا کردم. عقل و آرامش و محبت چیزی بود که آنها به آن نیاز داشتند.

دعوای زن و شوهر

حتی تا نیمه های شب نتوانستم بخوابم. فکر آن خانه ی پر از نفرت راحتم نمیگذاشت و فکر وحشت بی اندازه ی آن کودکان معصوم کلافه ام میکرد. البته کلمه ی وحشت نمیتواند حال آن کودکان را توصیف کند ولی من کلمه دیگری یادم نمی آید اما میدانم که حالشان خیلی خرابتر از وحشت کردن است. حس و حالشان از جنس وحشت نیست بلکه چیزی مانند هجوم بی پناهی ، مرگ عاطفه ، فروریختن تکیه گاه و سقوط بی امان محبت است. کاش میتوانستم کاری بکنم. کاش قرابتی با ایشان داشتم و میتوانستم به بهانه ای در خانه شان را بزنم و کاری برایشان بکنم. اما من باید میرفتم، فقط میتوانستم بروم. من میرفتم اما صدای فریادهای نفرت انگیز هم با من می آمد.

من همه ی تقصیرها را به گردن مردی که وحشیانه فریاد میزد نمی اندازم ، بلکه همه ما در اوج گیری این اختلافات نقش داریم. مرد ، زن ، والدین مرد ، والدین زن ، حتی خواهر برادرهای زن و مرد هم در این قضیه نقش دارند.

بیایید قدر زندگی خودمان را بدانیم ، همدیگر را دوست بداریم ، به فرندانمان فکر کنیم و بدانیم که عمر ما آنقدر بلند نیست که همیشه فرصت جبران داشته باشیم و بدانیم که خود خواهی های ما نباید ارزش رنجاندن خانواده را داشته باشد. 

حرف آخر : بیایید قبل از اینکه ظرف تحملمان لبریز شود ، زبان باز کنیم و کمی با هم درد دل کنیم... گلایه ها را روی هم تلنبار نکنیم که زیر بار سنگین آن بی طاقت شویم و در اثر انبوه گلایه های کوچک زندگی خود را ببازیم.


  نظرات ()
خشم مادر به ز مهر پدر نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٥/٢٩

زنم با پسرم تندی کرد و او هم شروع کرد به گریه کردن . . .  من هم از در جانبداری در آمدم و به زنم تذکر دادم که اینقدر با بچه تندی نکنه و مهربان باشه .

بعد هم برای اینکه به زنم یک کلاس آموزشی عملی در باره رفتار مهربانانه با فرزندان دایر بکنم ، روکردم به پسرم که در حال گریه بود و با لهجه کودکانه و لحن مهربانانه گفتم "بیا بغل بابا" و دستش را گرفتم که به سمت خودم بکشم و آرومش کنم اما او با تندی  دستم را پس زد و به بغل مامانش رفت و همانجا گریه اش را ادامه داد. یعنی بغل مامانش را که گریه اش انداخته بود به بغل من که بهش داشتم محبت میکردم ترجیح داد. 


من بیچاره همینجوری وارفتم . سرد و آرام سرجایم یخ زدم . نفهمیدم که کی متوجه شد و کی نشد اما خودم که خیلی متوجه شده بودم. وقتی یخم واشد و به خودم آمدم بلافاصله برای اینکه وارفتگی شدیدم معلوم نشه کنترل تلویزیون را برداشتم و وانمود کردم که مثلا دنبال اخبار میگردم. اما به مدت چند دقیقه اصلا نفهمیدم که چند تا کانال عوض کردم و بدون اینکه بدانم چه کانالی چه برنامه ای داره دستم بی هدف روی دگمه کنترل ، بالا و پایین میرفت اما حواسم به تلویزیون نبود. . . مدتی کشید تا به حالت اول برگردم.

 دقت کردی چی شد؟ . . . میگم خدایا چه معجزه ای در وجود مادر خلق کرده ای ؟ یعنی تا این حد؟ واقعا اعجاب انگیزه. 

یواشکی با خودم میگم : آخه خدایا ما مردها مگه چه گناهی کرده ایم که این رفتارو با ما میکنی؟ آخه این انصافه؟

خشم مادر به ز مهر پدر؟؟!!

  نظرات ()
وقتی گربه مامور روزی رسانی میشود نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٥/٥

آقای حاج یدالله جعفری مرد نازنینیه ، دوستش دارم.

همین امروز از قول خاله خدابیامرزش تعریف میکرد که :  اول ازدواجمان بود. دستمان تنگ بود. زنگ زدند که میخواهیم خانه شما مهمان بیاییم. در خانه هیچ چیز نداشتیم و جیبمان پاکتر از دلمان بود. گفتیم خدایا آبروی ما را پیش فامیل نبر.

پس از چند لحظه دیدیم گربه ای یک کیسه پلاستیکی گوشت آورد و گذاشت روی پله های حیاط. گوشه پلاستیک را به دهانش گرفته بود و به زمین هم نمالیده بود. یک کیسه پلاستیکی تر و تمیز و پر از گوشت را گذاشت زمین و راهش را کشید و رفت.

خیلی خوشحال شدیم ولی چند لحظه بعد گفتم خدایا با گوشت خالی که نمیشه از مهمان پذیرایی کرد. نخود و سیب زمینی و روغن و نان لازم است. 

چند لحظه بعد دیدم گربه با یک کیسه پلاستیکی دیگر برگشت اما اینبار داخل کیسه مقداری پول بود. چیزی که ما لازم داشتیم. . . . 


  نظرات ()
عبرتی تلخ برای والدین و دخترها نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٥/٥

شخصا دوست ندارم فساد دیگران نقل کنم و از اینکه مثل مگس به زباله های فرهنگی توجه کنم بیزار هستم و از کسانی که دائما با نقل داستانهای غیر اخلاقی و لغزشهای دیگران ذهن خود و دیگران را آلوده میکنند خوشم نمی آید. اما وقتی پای عبرت و درس آموزی در میان باشد مسئله قدری فرق میکند و من در این مواقع به خودم اجازه میدهم که برخی مواقع خود را در مسیر جریان این اطلاعات آلوده قرار دهم تا شاید بتوانم دیگران را از خطراتنهفته در بطن جامعه مطلع نمایم.

اگر والدین هستید و هر دو کار میکنید و فکر میکنید که کار کردن شما برای سعادت فرزندانتان است پس این عبرت دقیقا مختص شماست.

اگر دختر هستید و سخن های عاشقانه ی پسرها را باور میکنید و از شنیدن آنها احساس لذت و عشق میکنید پس این عبرت دقیقا مختص شماست. 

اگر دختر یا پسر یا والدین هستید و فکر میکنید که رد و بدل کردن جزوه چیزی جز مبادله علمی نیست پس این عبرت دقیقا مختص شماست. 

قبلا از بازگویی این مطلب ، از همه شما عزیزان عذر خواهی میکنم و امیدوارم شما هم بعداز خواندن آن ، مثل من روشی برای سمزدایی از روحتان بیابید و آثار مخرب و مسموم این نوشته را از جانتان بزدایید و بتوانید خیلی زود روحتان را از لکه های سیاه حاصل از خواندن این مطلب تطهیر کنید.

 

پس با این امید ، بخوانید و عبرت بگیرید: 

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می گشتیم، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می بودیم و با هم سری به بیرون می زدیم و در پارک و این طرف و آن طرف، قدم می زدیم. ولی وقت بیکاری پدر و مادر، روزهای جمعه بود. که جمعه ها نیز روز استراحت آنان بود، و فرصتی برای رفع خستگی هفتگی.

هنگامی که پدر و مادر از سر کار بر می گشتند، من و خواهر و برادرم در کناری می نشستیم؛ منتظر می ماندیم تا آنها بپرسند که چه کرده ایم و چه می خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می زدیم، فقط با کلمه «حوصله نداریم» روبرو می شدیم!

آنها همه چیز برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچگاه جرات نکردم به آنها بگویم: پدر و مادر عزیزم، تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید…؛ انتظار ما دست نوازش و محبت آنان بود.

کم کم در اثر کم فکری و غفلت، و ندانم کاری خودم؛ دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن می شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می کنند. وقتی وارد دبیرستان شدم، به رغم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم نمی کردند؛ به تنهایی از عهده درسها برآمدم. تقریبا توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.

در اولین جلسه ادبیات، حدود نیم ساعت وقتی اضافی آوردم و دبیر از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.

این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن نوشته هایم، جایی در کلاس برای خود باز کنم. قطعه ای راجع به «محبت» و پس از آن مطلبی در مورد «بی مهری» خواندم؛ که به شدت توجه بچه ها را جلب کرد.

زنگ تفریح، انبوهی از بچه ها دورم را گرفتند و خواسند دفترم را در اختیار آنها بگذارم این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امیدم بود، بلای جانم شد.

با خواندن قطعه های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته ها و محرومیتهای بچه ها بود.

دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته هایم کرد، چنین پنداشتم که او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. کم کم این ارتباط به جایی رسید که دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.

روزی که «سیما». دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده ای گفت: «شیوا، من بدون اجازه تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه، چند تا از اشکالاتت را نوشته است… خیلی ببخشید… کار زشتی کرده…!»

گفتم: اشکالی ندارد.

اما در جمع دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟

گفت: راستی، برادرم بعضی مواقع مطالبی می نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!

من به خاطر انتقام جویی از برادرش، دفتر او را گرفتم تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی داند.

اما شکل گیری مطالب و انتخاب جمله ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می داد بعدها فهمیدم که برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ خانوادگی من، توطئه ای برای ضایع کردن من پیاده کرده است.

چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی دانند، این است که نباید در برابر تعریفها و گفته های ظاهر فریب افراد، گول خورد. نبایست که دل به عشقهای خیابانی داد…

«افشین» در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادرم انتظار داشتم. در نوشته هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی دانستم که همه این نوشته ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ذهن «افشین» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.

حدود دو ماه از دوستی من با «سیما» گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «افشین» آشنا شدم-ظاهری مرتب داشت و خود را مودب و خوب نشان می داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می دهند تا زشتی های درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می گفت، که مثل نوشته هایش به دل می نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی شد.

هوا در حال تاریک شدن بود، از «سیما» و «افشین» خداحافظی کردم. افشین از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سر کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار….!

بدین ترتیب، دوستی من با «افشین» آغاز شد و از فردا، نامه های او که از جانب «سیما» به دستم می رسید، جلوه دیگری به زندگیم داد، بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! دیگر به جای پرداختن به درس و مشق، به فکر «افشین» بودم و آینده زیبایی که برایم تصویر می کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آن ها می دیدم، زیاد به دل نمی گرفتم. چون دست محبت «افشین» را بر سرم می دیدم و فقط به او می اندیشیدم.

من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می دانستم. «افشین» هم، در نوشته هایش از آینده سخن می گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!

هفته پیش برای گرفتن جزوه های شیمی به در خانه «سیما» رفتم. از پشت در، صدای «افشین» را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی «سیما» به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم، داخل حیاط، نزدیک در ورودی ایستادم صدای «افشین» مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی آیی؟!

گفتم: نه، فقط آمدم جزوه های شیمی را از «سیما» بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.

گفتم: پس من می روم، اگر آمد، به او بگویید جزوه ها را برایم بیاورد.

«افشین» با لحن ملتمسانه ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. «افشین» برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد، و آنچه نباید بشود، شد…!

گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود؛ و آن، حرفهای «افشین» بود که بارها می گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!

چند ساعت از این واقعه گذشت.

سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادرم داغهای دل مرا تازه کرد. اما سکوت کردم.

با شکایت پدرم، از سوی کلانتری، به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند؛ با علاقه ای که بین من و افشین هست، همه چیز حل می شود. اما برخلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند: آیا حاضری «شیوا» را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهره قاطع همیشگی گفت:

نه…!

آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خروده بودم. آهسته به طرف «افشین» رفتم، با صدای بلند گفتم: «افشین»! آن همه قصه های پر از محبتی که می گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی گفتی دوستم داری و خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می توانی در این توفان سهمگین، مرا تنها بگذاری؟!

«افشین» گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی خوری…!

حرفهای آخر دختر، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت.

گفتم: دخترجان! تو در کمال نادانی، برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و صریحاً می گفتی و از آنها خواهش می کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی شد؟

دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطره های اشک خود را پاک می نمود، گفت: اگر آنها فقط به کار فکر نمی کردند؛ اگر می فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می آورند؛ اگر فراغتی می یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی شد. هر چند خودم نیز مقصرم.

حالا آمده ایم تا قانون، حکم کند.

با عرض پوزش مجدد به نقل از یک وبلاگ 

اما چند نکته پایانی :

پدر و مادر عزیز : اگر بعد از خواندن این مطلب فکر میکنید که کار کردن تمام وقت هردوی پدر و مادر  در صورتی که برخی مسائل را رعایت کنند هیچ خطری ندارد. یا اگر فکر مکیند که شما یا فرزندانتان با دیگران فرق دارید و بخاطر امتیازاتی که دارید خطری شما را تهدید نخواهد کرد در اینصورت شما عبرت نگرفته اید و منتظر آسیبهای مشابه این باشید.

دختر گرامی : اگر خدای ناکرده پسری در زندگی شما هست که علاقمند ارتباط با شماست و اظهار میدارد که صادقانه همواره به فکر شما و نمیتواند شما را حتی برای یک لحظه فراموشتان کند و شما فکر میکنید او دیوانه وار شما را دوست دارد و این یک عشق واقعی است و به همین خاطر تصور میکنید که شما با بقیه تفاوت دارید. در این صورت شما از این سرگذشت تلخ عبرت نگرفته اید و منتظر تلخکامی و رسوایی مشابه این باشید.

دختر و پسر و والدین گرامی: اگر فکر میکنید مبادله جزوه یا چیزی شبیه به آن  هیچ نشانه ای از هوی و هوس ندارد  و اگر تصور میکنید که اینگونه ارتباطات هیچ خطری ندارد در این صورت شما از این سرنوشت دردناک کوچکترین عبرتی نگرفته اید پس اگر در آینده به چنین سرنوشتی آلوده شدید از هیچ کس گلایه نکنید و زمین و زمان و همه کس غیر از خودتان را مقصر ندانید.

خواننده گرامی : ممکن است شما نمونه هایی را سراغ دارید که به خوبی به سرانجام رسیده است و هیچ خطری پیش نیامده است. اما آیا میتوانید تضمین کنید که در مورد شما هم حتما آنگونه خواهد بود نه اینگونه ؟ پس عقل حکم میکند که از مواضع فساد دوری کنیم.  

شرایط خاص پنهان شده در برخی اتفاقات را هیچکس نمیداند: ممکن است گاهی شرایطی دست به دست هم بدهند تا خدا کسی را بخاطر علتی یا حکمتی از خطری برهاند اما آیا همه ی آن شرایط را شما میدانید که چیستند تا آنها را باهم جور کنید تا خدا شما را از خطر مشابه برهاند؟ 

 

 

 

 

  نظرات ()
خاطره ای ناب از آیت الله بهجت نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٥/٤

دیشب ، فامیل برای صرف افطاری و شام مهمان ما بودند. یکی از فامیلها بنام سیروس رشتبر از قول دوستش بنام محمد نظری اینطور تعریف میکرد : برای مراسمی به قم رفته بودیم که من در نماز جماعت آیت الله بهجت حضور یافتم. پس از نماز ، مردم برای عرض سلام صف کشیده بودند که من هم برای عرض سلام و ارادت ایستادم. دالانی از آدمها درست شده بود و ایشان به سلام کنندگان ابراز لطف میکردند و جلو می آمدند. نزدیک من که رسیدند من هم مثل بقیه سلام دادم اما ایشان متوجه من نشدند. برای بار دوم سلام دادم بازهم متوجه نشدند و این کار چهار مرتبه تکرار شد و به من توجهی نشد.

با حالت کنایه و دلخوری با خودم گفتم : این هم از مجتهد عارف ما . . .  و از جمعیت خارج شدم.

برای زیارت به حرم رفتم . پس از زیارت در هنگام خروج از حرم وقتی برای بستن بند کفشهایم خم شده بودم در همین حال متوجه شدم که یک نفر از پشت سر من چهار بار دستش را به شانه ام زد و گفت : سلام علیکم ، سلام علیکم ، سلام علیکم ، سلام علیکم.   برگشتم دیدم آیت الله بهجت هستند. جواب سلام مرا دادند و رفتند.

روحش شاد.

.آیت الله بهجت

 

 

  نظرات ()
درسی که باید از آهن ربا گرفت نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٤/٢٥

بخش عمده ای از مردم برای تاثیر گذاری در دیگران انرژی زیادی از خود صرف میکنند و تلاش زیادی میکنند اما نتیجه ی کمتری میگیرند و در نتیجه ، تلاش آنها نتیجه عکس میدهد و بجای کسب رضایت طرفین ، منجر به دلخوری و عدم رضایت در هر دو طرف میشود و گاهی مواقع هم به تنش های تند ختم میگردد.  

این عدم موفقیت بخاطر این است که آنها بیش از ظرفیت واقعی خود دوست دارند که تاثیر گذار باشند و این غیر ممکن است زیرا آهن ربا فقط اشیائی را جذب میکند که در میدان مغناطیسی اش قرار میگیرند و خارج از میدان مغناطیسی اش هیچ اثری ندارد. هر مقدار که نیروی مغناطیسی آهن ربا قوی باشد حوزه وسیعتری را تحت تاثیر خود قرار میدهد.

این عده از مردم ، غافل از این قانون ،  بجای اینکه برای افزایش ظرفیت مغناطیسی خود اقدام کنند تا بدین وسیله عده بیشتری از آنها متاثر شوند ، سعی میکنند با فشار و قوه ی قهریه در دیگران نفوذ نمایند و این امری محال است که بیهوده برای آن تلاش میکنند.

پس در اینگونه موارد بهتر است فقط به اظهار نظر اکتفا کرده و از اصرار برای قبول از سوی طرف مقابل پرهیز نماییم و در صورتی که طرف مقابل منطق شما را قبول نکرد او را به کم فهمی متهم نکنید چون ممکن است از ضعف میدان مغناطیسی شما باشد .

 

 


  نظرات ()
روزهای زندگی من نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٤/٢٤

روزهای زندگی ام را با وسواس تمام میشویم و میگذارم مقابل آفتاب تا خشک شوند. وقتی بر میگردم یا بادشان برده است یاسوخته اند یا باران خیسشان کرده است. لامصبا هیچکدومشون اونجوری که من میخوام خشک نمیشن.


  نظرات ()
لایک و کامنت نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٤/٢۱

داشتم فکر میکردم لایک زدن خیلی راحته ، کافیه که یک کلیک بکنی و رد بشی اما نظر دادن و کامنت گذاشتن کمی سخت و وقت گیره و مسئولیت بیشتری هم داره.

بازم داشتم فکر میکردم که از برخی لحاظ ، لایک زدن مثل "دوست خیابانی گرفتن" و نظر دادن مثل خواستگاری رفتنه !

اما دقت کنیم که این شباهت ، دلیل نمیشه که نتیجه بگیریم که اونهایی که لایک میزنند کار غیر اخلاقی میکنند و اونهایی که کامنت میذارند کار اخلاقی میکنند. چون خودم اکثرا لایک میزنم و برای کامنت گذاشتن وقت کافی ندارم. یک نتیجه هم اینه که نمیتوان بین رفتار آدمها در فضای مجازی و زندگی واقعی رابطه ای مستقیم تعریف کرد.

  نظرات ()
قدرت یک لقمه نان نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/۸

شیخ نجم الدین رازی در کتاب مرصادالعباد به این مضمون آورده است : 

بزرگان گفته اند که : تا لقمه نانی بر سر سفره ای فراهم آید ، سیصد و شصت کس از دهقان و آهنگر و آسیابان و درزی و باربر و غیره برای فراهم آمدن آن کار میکنند. آنگاه که این لقمه به دهان اولیایی از اولیاء الله برسد بفرموده ی حق تعالی همه ی آنان آمرزیده شوند.


  نظرات ()
حکایت نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩٢/٩/٧
حکایت
یکى از عارفین گوسفند میچرانید، پس گرگى در میان گله گوسفندانش 
وارد شده ولى گوسفندان او را اذیت نرسانید، مردى از آنجا عبور نمود 
چون این منظره را دید گفت :
 متى اصلح الذئب و الغنم (کجا گرگ و گوسفند صلح میکنند)
آن مرد عارف در جوابش گفت :
من حین اصلح الراعى مع الله (آنجا که چوپان با خدا در صلح باشد).
  نظرات ()
مطالب اخیر شعری از آیت‌الله صافی گلپایگانی در انتقاد از کوروش گرایی پر کاربردترین مشاغل پاسخ امام حسن به پادشاه روم دعای ذوالقرنین بوی جوی مولیان لحظه اعلام مذهب شیعه بعنوان مذهب رسمی ایران(عکس) تست - آیا مشکل پرشین بلاگ برطرف شده است؟ مشکلات پرشین بلاگ کلافه کننده شده است کلید سعادت چیست ؟ ملا احمد نراقی
کلمات کلیدی وبلاگ حکمت (٩٠) آمریکا (٦٦) رفسنجانی (٤۱) شعر (٤٠) حدیث (۳٤) امام حسین (۳٠) امام علی (٢٧) دعا (٢٦) عاشورا (٢٥) روحانی (٢٥) حضرت محمد (٢۳) انتخابات ریاست جمهوری (٢٠) احمدی نژاد (۱٩) امام خامنه ای (۱٩) قرآن (۱۸) غرب (۱٧) نماز (۱٤) حکایت (۱۳) علم (۱۳) خدا (۱۳) محرم (۱٢) اسلام (۱۱) اسرائیل (۱۱) حجاب (۱۱) امام صادق (۱٠) خاتمی (۱٠) امام خمینی (۱٠) انسان (٩) رمضان (٩) میرحسین موسوی (٩) فساد (۸) شهریار (۸) صادق هدایت (٧) نجوم (٧) فتنه (٧) سبک زندگی (٧) امام زمان (٦) حضرت زهرا (٦) یارانه ها (٦) مصائب (٦) زیارت عاشورا (٦) جمهوری اسلامی (٦) اعمال (٦) شهید (٦) دروغ (٥) آزادی (٥) عشق (٥) سیاست (٥) هنر (٥) کربلا (٥) جنگ (٥) فلسطین (٥) آذربایجان (٥) جغرافیا (٥) روزه (٥) امام جواد (٥) جمعیت (٥) زلزله تبریز (٥) ویروس فرهنگی (٤) عیدفطر (٤) محرم و صفر (٤) بوز قورد (٤) اصلاح طلبان (٤) عید غدیر (٤) قدس (٤) امام حسن (٤) عید نوروز (٤) نوحه (٤) مادر (٤) یهود (٤) ازدواج (٤) حقوق بشر (٤) انقلاب (٤) ماهواره (٤) امام رضا (٤) ایمان (٤) زندگی (۳) ashura (۳) هاشمی (۳) زن (۳) کامپیوتر (۳) تورم (۳) عدالت (۳) دموکراسی (۳) خانه (۳) خامنه ای (۳) شاه (۳) شیطان (۳) گل (۳) اینترنت (۳) تکنولوژی (۳) تبریز (۳) غزه (۳) سال نو (۳) روحانیت (۳) انگلیس (۳) امام سجاد (۳) راستگویی (۳) امام هادی (۳) اجابت دعا (۳) گرگ خاکستری (۳) عنایت خدا (۳) حقوق انسان (٢) قرآن سوزی (٢) تساوی زن ومرد (٢) نا امیدی از خدا (٢) فساد در سینما (٢) عالمان بی عمل (٢) ملی-مذهبی (٢) مذاکرات هسته ای (٢) 10 میلیارد تومان (٢) 9 دی (٢) خشونت علیه زنان (٢) تست شخصیت (٢) وام بانکی (٢) جلیلی (٢) فضولی (٢) جنبش عدم تعهد (٢) مطهری (٢) ترک (٢) صهیونیسم (٢) صلوات (٢) پهلوی (٢) شب قدر (٢) ریا (٢) علوم تجربی (٢) سنائی (٢) عمل (٢) 5+1 (٢) علامه جعفری (٢) هندوانه (٢) شعبان (٢) یاحسین (٢) قضاوت (٢) پیامبران (٢) زمین (٢) انفاق (٢) توبه (٢) نذر (٢) شیر (٢) 29 بهمن (٢) سوریه (٢) پدر و مادر (٢) سوال (٢) عبادت (٢) زمان (٢) مناجات (٢) دزد (٢) معجـزه (٢) شیعه (٢) عباس (٢) عقل (٢) شریعتی (٢) زینب (٢) بهمن (٢) کودک (٢) خمینی (٢) منافق (٢) عید (٢) عرفه (٢) نیایش (٢) بهشت (٢) تروریست (٢) تحریم (٢) زبان (٢) فیلم (٢) گرانی (٢) اندیشه (٢) سینما (٢) انتظار (٢) دنیا (٢) جوک (٢) خنده (٢) ایران (٢) دانش (٢) دل (٢) فلسفه (٢) آرزو (٢) تربیت (٢) چشم (۱) شجریان (۱) تمدن (۱) طلا (۱) باران (۱) انتخابات مجلس (۱) مجلس (۱) توکل (۱) قیامت (۱) قبله (۱) نگاه (۱) فوتبال (۱) صبر (۱) مسابقه (۱) بازی رایانه ای (۱) رنگ (۱) دین (۱) نوکیا (۱) تاریخ (۱) شادی (۱) قلب (۱) سکوت (۱) ترس (۱) نفرت (۱) طنز (۱) تولد (۱) وبلاگ (۱) موبایل (۱) ورزش (۱) غم (۱) مذاکره (۱) مسلمان (۱) المپیک (۱) ابلیس (۱) کافر (۱) قانون (۱) عطار (۱) کوروش (۱) عمر (۱) پیام کوتاه (۱) ترافیک (۱) مهاجرت (۱) مجازات (۱) قم (۱) حج (۱) علی (۱) لطیفه (۱) اصلاحات (۱) آقا (۱) آسمان (۱) قبر (۱) لذت (۱) پزشک (۱) زرتشت (۱) روزی (۱) انیشتین (۱) نوشتن (۱) سانسور (۱) ابر (۱) گفتار (۱) مغز (۱) والدین (۱) تسلیت (۱) شرق (۱) ماسک (۱) خیانت (۱) امتحان (۱) راه (۱) جهان (۱) طبیعت (۱) روشنفکری (۱) فیلترینگ (۱) ظهور (۱) حزب (۱) اربعین (۱) تفسیر (۱) بحرین (۱) شجاعت (۱) پروین اعتصامی (۱) بدبختی (۱) دمکراسی (۱) وحی (۱) حماقت (۱) اوستا (۱) نظم (۱) ویکتورهوگو (۱) انجمن حجتیه (۱) سلوک (۱) فریب (۱) خشک و تر (۱) سجده (۱) گناه (۱) احزاب (۱) غرور (۱) امامت (۱) توسل (۱) زیبایی (۱) الله اکبر (۱) بهداشت (۱) دانستن (۱) وحدت (۱) سحر (۱) روسیه (۱) روح (۱) دوزخ (۱) نیما (۱) انشتین (۱) گوش (۱) خرافه (۱) انبیا (۱) عزا (۱) حکومت دینی (۱) فاتحه (۱) بینایی (۱) روز جهانی قرآن (۱) چادر (۱) جوک ترکی (۱) تخیل (۱) چمران (۱) سلیمانی (۱) بایاتی (۱) جبر (۱) تخصص (۱) استغفار (۱) بسیجی (۱) کهکشان (۱) قاضی (۱) جامعه اطلاعاتی (۱) ادیسون (۱) حجامت (۱) سرمایه داری (۱) اصول گرایی (۱) ذکر (۱) جوجه (۱) نسبیت (۱) حیا (۱) سید احمد خمینی (۱) بیمارستان (۱) کلاهبرداری (۱) مشایی (۱) اصلاح طلبی (۱) کعبه دل (۱) شبهات (۱) تعهد (۱) شاید وقتی دیگر (۱) شمس تبریزی (۱) عبدالله نوری (۱) برکت (۱) بودا (۱) دیکتاتور (۱) تکلیف (۱) تفکر (۱) جوان (۱) الهی (۱) شناخت (۱) سلامتی (۱) میهن (۱) اختیار (۱) پیام نوروزی (۱) تناقض (۱) جوانی (۱) اهل سنت (۱) قبرستان (۱) حضرت یحیی (۱) امام کاظم (۱) فتح (۱) یوم الله (۱) حلزون (۱) نبوغ (۱) برنارد شاو (۱) حقارت (۱) راه قدس (۱) یتیم نوازی (۱) جهانی سازی (۱) فیس بوک (۱) اسم اعظم (۱) دانایی (۱) فرمانده (۱) تجارت الکترونیک (۱) حاج همت (۱) انرژی هسته ای (۱) اطلاعات عمومی (۱) نیمه شعبان (۱) حزب الله (۱) امام محمد باقر (۱) رجب (۱) مبارزه با نفس (۱) غضب (۱) اقوام ایرانی (۱) هاوایی (۱) گردن بند (۱) شیخ (۱) لیبرال (۱) فرومایه (۱) امام موسی کاظم (۱) مختارنامه (۱) حضرت ابراهیم (۱) جزیره برمودا (۱) 14 معصوم (۱) حضرت ابوالفضل (۱) اصول دین (۱) حضرت نوح (۱) جبر و اختیار (۱) حق الناس (۱) طرح ولایت (۱) امداد غیبی (۱) جنبش سبز (۱) بیداری اسلامی (۱) نداآقاسلطانی (۱) میکروسکوپ افکار (۱) سود بانکی (۱) ضداسلام (۱) خواب و بیدار (۱) تعویذ (۱) علم غیب (۱) خواستن توانستن (۱) تقلید سیاسی (۱) فراماسون (۱) sms تبریز (۱) اس ام اس تبریز (۱) استاد عالی نسب (۱) نشانه برای فردا (۱) توافق نامه ژنو (۱) شهبد (۱) حضرت زکریا (۱) خوض در باطل (۱) آدمخواری (۱) وضوی صفر و یکها (۱) لاحول (۱) جهنمہ (۱) نقض غرض (۱) جام دیجیتال (۱) خسرو زارع فرید (۱) کارتهای بانکی (۱) شرکت انیاک (۱) شبکه شتاب (۱) تنگه برینگ (۱) سیلی ایام (۱) توحش (۱) حرز (۱) راهزن (۱) بهشت احمقها (۱) ساده لوحی (۱) آفتاب پرست (۱) فتح ایران (۱) مدیرکل (۱) زمزمه های تنهایی (۱) سال پول (۱) بانوی شعر ایران (۱) پهلوی2 (۱) کفش کتانی (۱) قوم پارس (۱) شعار سال (۱) امام نقی (۱) سوره کوثر (۱)
دوستان من برهان سایت زیبای قرآن شیعه 24 نقد مدرنیته مشاوره کسب و کار پرتال زیگور طراح قالب