خودش فرمانده یکی از لشکر ها  بود و حاج همت را بخوبی میشناخت.  ناشناس رفت و آمد میکرد .هنگام بازگشت از  ایستگاه صلواتی یک نوجوان بسیجی خواسته بود که اگر مسیرشان یکیست او را هم به مقصد برساند . او هم قبول کرده بود و به راننده گفته بود که سوارش کند.

جوان در صندلی عقب کنار یک پیرمرد که پدر همان فرمانده بود نشسته بود و سفره دلش را باز کرده بود که شانس نداشته یک جفت کفش کتانی صلواتی از ایستگاه بگیرد و قبل از رسیدن نوبتش کفشها تمام شده بود.

فرمانده نگاهی به کتانیهای پاره جوان کرده بود و یادش آمده بود که  خودش هم برای اینکه به بقیه بسیجی ها کتانی برسد از تدارکاتشان کتانی نگرفته بود و پدرش مجبور شده بود با پول خودش برایش کتانی بخرد و الان هم همان کتانی ها توی دستش بود.

فرمانده پرسیده بود : فرمانده لشکر شما کیه ؟

جوان گفته بود : حاج همت ! و کلی هم از او و محبوبیتش تعریف کرده بود.

فرمانده لشکر گفت : این همت که شما اینقدر از او تعریف میکنید زیاد هم آدم خوبی نیست چون کفش کتانی خوب و بهترین تجهیزات را اول برای خودشان برمیدارند و فکر بقیه هم نیستند. اصلا او چطور فرماندهی است که عرضه ندارد برای نیروهایش کفش کتانی تهیه کند ؟

جوان بسیجی با اعتراض گفت :  او خیلی هم آدم خوبی است و به کارش هم وارد است عراقی ها از شنیدن نامش وحشت میکنند. ضمنا به همه کفش داده اند اما من خیلی زود پاره اش کرده ام و  حسابی از همت دفاع کرد.

این ایراد گیریها و دفاعیه های قاطعانه چند بار تکرار شد اما با تهدید جوان به پیاده شدن از ماشین متوقف گردید.

. . . فرمانده گفت : این پیرمرد یک جفت کتانی برای پسرش خریده ولی پسرش آنها را نمیخواهد و مانده روی دستش ، انگار قسمت تو بوده !

جوان ابتدا قبول نمیکرد اما با اصرار بقیه گفت : به شرطی که پولش را بگیرید قبول میکنم و آنها را پوشید . درست اندازه پایش بود ، شماره 41

فرمانده گفت : پیرمرد پولش زیاد است و احتیاجی به پول فروش این کفشها ندارد و قضیه گرفتن پول را منتفی کرد.

آنها به  اردو گاه رسیدند و جوان با دلخوری مقابل چادر شان پیاده شد و مرد را به خاطر بدگویی هایی که پشت سر حاج همت کرده یود سرزنش کرد و هشدار داد  که اگر این حرفها را پیش بقیه بسیجیها بزنی معلوم نیست به اندازه من تحمل شنیدنش را داشته باشند یا نه!

و به سمت همرزمانش که مقابل چادر بودند رفت که  یک مرتبه دید دوستانش به هیجان آمدند و فریاد زدند : بچه ها بیایید حاج همت ! و به سمت خودرویی که جوان از آن پیاده شده بود دویدند . اما خودرو حرکت کرده بود و در میان گردو خاک به پیش میرفت .

 

 

 

منبع : برداشت آزاد از داستانی که از رادیو پخش میشد.

 پی نوشت : من حاج همت را ندیده ام  مگر از روی عکسی رنگ و رو رفته  ،  و نمیشناسم  هم . فقط میدانم که سرباز خمینی بوده و باور دارم که سرباز خمینی میتواند اینجوری غیر قابل پیش بینی و جذاب باشد و خاطره اش اشک آور !

 

بسم رب الشهدا  - والسلام


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حاج همت , فرمانده , بسیجی , کفش کتانی


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.