دانش آموزی کودن و تنبل که طاقت و توان آموختن نداشت در کلاس درس حوصله اش به سر می آمد و از اینکه میدید نمیتواند به بازی و ولگردی کردن بپردازد طاقتش طاق میشد و حوصله اش سر میرفت و حرفهای معلم در نظرش بیهوده جلوه میکرد. از اینکه همکلاسیهای خودش را میدید که ساکت و آرام نشسته و به حرفهای معلم گوش میدهند عصبانی میشد و فکر میکرد که اینها شعور درست و حسابی ندارند که به این چرندیات گوش میدهند. او با خود فکر میکرد ما که میتوانیم دائم بازی کنیم پس چرا از این حق طبیعی خود استفاده نکنیم ؟ و چرا مجبوریم که در این کلاس بنشینیم و به حرفهای بیهوده این معلم گوش دهیم؟ او احساس میکرد حق آزادی او پایمال شده است . وقتی این فکر به ذهنش رسیده بود فکر کرده بود که یک اندییشه ناب در ذهنش متولد شده است که تابحال هیچ کس به آن فکر نکرده و متوجه آن نشده است چون کسی که به حق آزادی خویش واقف باشد دلیلی ندارد که دست و پا بسته خود را دراختیار این معلم قرار دهد و در این کلاس خود را محبوس کند این بود که همیشه سعی میکرد از این حق آزادی در حد ممکن استفاده کند . مدام همکلاسی هایش را اذیت میکرد و به همین دلیل گاه و بیگاه توسط معلم تنبیه میشد.

روزی از روزها شبنامه ای نوشت و در آن ، دشنامها به معلم داد و نوشت که این معلم ظالم ، آزادی و حق انتخاب ما را از ما گرفته و  میخواهد مارا به زور دانشمند کند . این حق ماست که دانشمند نشویم . اگر برای دانشمند شدن اجباری نیست پس چرا مارا تنبیه میکنند ؟ اگر ما نخواهیم بفهمیم چه کسی را باید ببینیم ؟

  دانش آموزان که شبنامه را میخواندند خنده شان میگرفت از اینکه میدیدند این ابله دلیل تنبیه های معلم را کج فهمیده است و بدتر از آن  این احمق فکر میکند که هر کودنی را به جمع دانشمندان راه میدهند.!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جبر , اختیار


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢۳ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.