دیشب از شبکه ۴ تلویزیون ایران برنامه ای را بطور اتفاقی دیدم که بصورت میزگرد توسط ٣ نفر اداره میشد. آنها داشتند در مورد بوسنی و نسل کشی مسلمانان اروپا توسط آمریکا حرف میزدند و خاطرات حضورشان در جنگ بوسنی را  مرور میکردند که برای من هم جالب بود. آنها جلسه را طوری پیش میبردند که احساس میکردم که خود من دارم خاطراتم را مرور میکنم. احساس صادقانه و متعهدانه در آن میزگرد موج میزد . حس من این بود مردانی را میبینم که درآن لحظات داغ بحث از شدت روحانیت ، خارج از جسمشان زندگی میکنند و من به حال ایشان غبطه خوردم.

... بگذریم! منظور اصلی من خاطره ای است که یکی از آن آقایان تعریف میکرد .فکر کنم اسمش سعید قاسمی بود . من اولین بار بود که چهره اورا میدیدم. شاید او چهره معروفی باشد اما من که کمتر تلویزیون میبینم نمیشناسمش.

ایشان تعریف میکرد روزی یکی از دوستان روی قنداق اسلحه اش لفظ جلاله الله اکبر را نوشت و جند نفر از اهالی بوسنی علاقه پیدا کردند که برای آنها هم بنویسد و چند نفر پارچه آوردند و برای خودشان پیشانی بند درست کردند و خواستند رویش الله اکبر نوشته شود و در همان حال صف نسبتا طویلی درست شد. نوبت به یک جوان رشید و تنومند که رسید پیش آمد و یقه پیراهنش را چاک کرد و با انگشت اشاره اش روی سینه اش کوبید و گفت :

الله اکبر را روی سینه ام بنویس

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: الله اکبر


تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢۸ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.