هی ! آقا ! جنابعالی! عالیجناب! آیا مرا میشناسی؟ آیا تو را میشناسم؟ در سرتاسر عمر نه چندان کوتاه و نه چندان درازم همیشه با من بوده ای و به همین علت هم فکر میکردم که بهتر از هرکسی میشناسمت ولی اکنون میدانم که اینطور نبود و احساس شناخت تو ، توهم بیجایی بود که سالها بطور مرموزی مرا در خود احاطه کرده بود و من به همین علت بود که هرگز نشناختمت و دریغا که  بعداز این همه سال وقتی می بینمت احساس میکنم که باید از تو بپرسم :هی آقا جنابعالی؟ 

اکبرجوادزاده

خاطرات گذشته ات را مانند فیلمی قدیمی که تار شده و خش افتاده است مرور میکنم و حالات تلخ و شیرینت را زیر زبان روحم مزمزه میکنم و عمدا بارها نامت را تکرار میکنم و حتی روی تکه کاغذی به وضوح مینویسم : اکبر جوادزاده  و دوباره نوشته ام را با صدای واضح تکرار میکنم ، سپس قدری بادقت به آن خیره میشوم ، مثل تصاویر جادویی رنگ به رنگ میشود و از وضوح به ناواضحی و بالعکس تغییر وضعیت میدهد ، چشمم را که میبندم واضح تر میبینم و  باز که میکنم نامت محو میشود ، در نابینایی می بینمت و در بینایی نمی بینمت. همیشه بامن این بازی را تکرار کرده ای و من همیشه از روی هوس به نابینایی رضایت داده و از توهم دیدنت لذت برده ام . تو آنچه که من میدیدم نبودی و راز این بازی را به من نگفتی تا که عمرم گذشت.

سوالی که باید از همان ابتدا از تو میپرسیدم الان به ذهنم میرسد و می پرسم ،  ولی جوابی اساسی برای آن نمی یابم. حالا پس از این همه سال ، وقتی میشنوم کسی صدا میزند : اکبر جوادزاده  شک میکنم که باید بگویم : بله یا اهمیتی ندهم. دوست دارم اهمیتی ندهم اما دیگر دیر شده است و همه مرا به همین اسم میخوانند و میشناسند. و من فرصت زیادی ندارم . حال به من بگو ای آقای محترم ! چرا قبل از اینکه فرصت کنم تو را بشناسم مرا در آغوش کشیدی؟ تو باید منصفانه تر از این بازی میکردی ،  یا باید همانطور که فکز میکردم و میشناختمت بودی یا آنطور که بودی خود را به من میشناسانیدی .  یکی از این هر دو مرا کافی بود عالیجناب !