او را فقط میشود به رادیو مرگ تشبیه کرد رادیویی که برنامه های آن از صبح تا شب فقط راجع به نومیدی و مرگ سخن پراکنی میکنند. مجری این رادیو کسی است که بیماری جسمی منحصر بفرد و لاعلاجش که قابل افشا هم نیست او را به انزوا و یاس و نومیدی مبتلا کرده و این بیماری ناگو ، روان او را در چنگال پریشانی وسیعی دچار ساخته و بدینسان زخمی عمیق را به روحش وارد کرده است چنانکه دیگر قادر نیست به چیزی جز مرگ و نیستی بیاندیشد.  بهترین جملات او چیزی جز تبلیغاتی برای مرگ نیستند. در واژگان صادق هدایت فقط یک کلمه یافت میشود که در نظر او باارزش است و آن هم کلمه ی "مرگ" است آن هم مرگی که برابر با فنا و پوچی و نیستی است. 
 
 
صادق هدایت نویسنده ای است که با خود کشی به زندگی خود پایان داده و داستانهایش پر از نومیدی و نفرین و ناسزا به زندگی و انسانهاست. اگر کسی داستانهای او را نخوانده باشد میتواند با خواندن جملات برگزیده ی او پیام همه ی داستانهای هدایت را یکجا دریافت نماید. متاسفانه در کمال ناباوری کسانی هم پیدا میشوند که  سعی میکنند از هدایت یک نویسنده ی بزرگ بسازند. این افراد از کسی تعریف و تمجید میکنند که در اثر ضعف قدرت روحی خود حتی نتوانسته است به مشکلات شخصی خودش غلبه نماید و دست به خود کشی زده است. 
 
البته قدرت قلم نویسنده در انتقال حس نومیدی و بن بست در زندگی به خواننده قابل تحسین است. او بخوبی توانسته است که دردی را که از زندگی کشیده است به دیگران منتقل نماید. البته دردی که او کشیده است درد مقدسی نیست که با درد نویسندگان بزرگ همجنس باشد بلکه یک درد جسمی و روانی کاملا شخصی بوده است. دردی که شخصی مثل ویکتور هوگو از نابسامانی های اجتماعی خود کشیده و با قدرت با آن مقابله کرده  و آن را دست مایه ی داستانهای خود کرده است با درد بیماری جسمی و روحی که صادق هدایت کشیده و نتوانسته است در برابر آن مقاومت نماید کاملا متفاوت است و جنس این دردها با هم متضاد است.
مردی که با دردهای اجتماعی مبارزه میکند و شجاعت به خرج میدهد و مردی که توان مبارزه با بیماری جسمی اش را ندارد و آن را به یک بیماری روانی برای خود تبدیل میکند و عاقبت در برابرش تسلیم میشود بسیار متفاوت است. 
البته آن هم دست نوشته ی تاثیر گذاری از خودش باقی میگذارد ، این هم دست نوشته ی تاثیر گذاری از خودش باقی میگذارد ولی این تاثیر کجا و آن تاثیر کجا؟
مثلاً- در زمینه مشکل شخصی و درونی خود ، در نامه ۷ ژانویه ۱۹۴۶ به دوستش آقای حسن شهید نورایی می نویسد:
فقط جای خوشوقتی است که با حال سگم آشنا هستید و می دانید که نوشتن کاغذ برایم بلای عظیمی شده.
زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته ای. بدن را به کثیف ترین طرزی می چرانیم و شب ها به وسیله دود و دم و الکل به خاکش می سپریم و با نهایت تعجب می بینیم که باز فردا سراز قبر بیرون می آوریم.
و در نامه مهِ ۱۹۴۷ خود به جمال زاده:
و دیگر این که زیاد خسته و به همه چیز بی علاقه هستم. فقط روزها را می گذرانم و هرشب بعد از صَرفِ اشربه مفصّل خود را به خاک می سپارم و یک اَخ و تف هم روی قبرم می اندازم. اماّ معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می شوم و راه می افتم. 
در جواب یکی از دوستانش که کارت پستال زن زیبایی را از پاریس برایش فرستاده بود  نوشته بود:
به درد من نمی خورد، چون که غوره نشده ، تیرگی زندگانی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید تاریک، غمناک و یا مهیب باشد بیشتر دوست خواهم داشت.
 
.صادق هدایت نویسنده ی ماهری بوده است که زندگی خود را در سایه سرنوشت تباه خود از دست داده و سراسر عمرش را در چنگال بیماریهایش اسیر بوده و به همین علت بخوبی توانسته است داستان شوم زندگی پر از نفرتش را روایت کند. در واقع هر نویسنده ای توسط آثارش افکارش را و دنیایش را به دیگران سرایت میدهد و چیزی که در باره صادق هدایت میتوان گفت این است که او خوب توانسته است بیماریهایش را به دیگران سرایت دهد. این قدرت او را میرساند.
اینها جملات برگزیده ی او هستند. جملاتی که به پیامهای بازرگانی رادیو مرگ شبیه است:
 

مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند. صادق هدایت 

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.صادق هدایت
 
عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی  یک ولنگاری موقتی است . عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد .صادق هدایت

 در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند .صادق هدایت

 فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! " صادق هدایت

 

مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا. صادق هدایت


مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است. صادق هدایت

 

انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است. صادق هدایت

 

ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد. صادق هدایت

   

اگر مرگ نبود فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد.صادق هدایت