بهانه ی این پست ، کامنت یکی از خوانندگان گرامی به مطلب نگاهی منصفانه به صادق هدایت در این وبلاگ است که از برخوردهای تند دانشجوها (بقول ایشان ، جوجه دانشجوها) با صادق هدایت گلایه دارد. 

صادق هدایت

به نظر بنده نباید به هیچکس از جمله صادق هدایت فحش داد. حتی اگر آن هیچکس ، مثل صادق هدایت به شما فحش بدهد و به عقایدتان  توهین نماید. البته صادق خان با انتخاب نوع سخن و کلمات خود قصد دارد بفهماند که افراد جامعه از جمله خودش موجوداتی  بی ارزش و بی شخصیت هستند و ارزش هیچگونه احترام و  توجهی را ندارند. بنابراین از دوستانی که به او علاقه دارند انتظار میرود که از ناسزاهایی که به نویسنده گفته میشود دل آزرده نشوند زیرا نویسنده خود نیز در برخورد با اجتماع همین روش ناسزاگویی و حتک حرمت را برگزیده است. پس اگر شما فحش دهندگان را افرادی بی شخصیت تلقی نمایید به طریق اولی خود نویسنده را هم به همان صفت متهم کرده اید.

 

 

اساسا شخصیت صادق هدایت به گونه ای بود که به جامعه ی خود کوچکترین احترامی قائل نبود و برهمین اساس توقع هیج احترامی هم از جامعه نداشت . در واقع او خود را از اینکه روزی مورد احترام جامعه قرار گیرد مایوس کرده بود و به کلی این امید را در خود بطور داوطلبانه کشته بود. بقول خودش او زندگی را از دست داده بود و گذاشته بود از دستش برود.

باز هم به نظر من نباید به صادق هدایت فحش داد که کاری عبث و بیهوده است زیرا او با آثارش آنچنان چیزی برای خودش کسب نکرده است که با فحش بتوان از او سلب کرد. برعکس ، فحش ابزار کار و جزئی از شخصیت اوست. او که در آثارش خود ، مادر ، پدر ، زن و افراد جامعه را با الفاظی مثل رجاله و لکاته و خنزر پنزر و . . . خطاب میکند طبیعی است که از فحش شنیدن ناراحت نمیشود. او با زبان فحش با دیگران صحبت میکند و طبیعتا انتظار ناسزا شنیدن را هم دارد. بنابراین طرفداران هدایت نباید زیاد خود را از این بابت آزار دهند. 

البته نکته ی دیگری هم وجود دارد و آن اینست که کسانیکه از شنیدن اهانت به این نویسنده ناراحت میشوند باید بدانند که از لحاظ شخصیتی با نویسنده در تضاد هستند و از لحاظ فکری با او در جهت مخالف قرار دارند. این عزیزان فقط جذب قدرت قلم هدایت و شیفته ی روش  داستان گویی او شده اند ولی از جنبه ی جهان بینی و شخصیتی با او در تضاد هستند.

دوستداران این نویسنده اگرمایل باشند میتوانند خیلی راحت خود را بیازمایند که تا چه میزان با او همفکر هستند. برای اینکه به این واقعیت پی ببرید که تا چه اندازه با صادق هدایت میتوانید همفکر باشید  سعی کنید عزیزان خود را بجای شخصیتهای داستانهای صادق هدایت قرار دهید و ببینید که آیا میتوانید آنها را با همان القابی که هدایت از آنها استفاده میکند مورد خطاب قرار دهید؟ آیا میتوانید پدر یا مادر یا زن خود را با عناوینی مثل رجاله ، لکاته و . . . صدا بزنید. اگر نمیتوانید پس بیخودی خود را آزار ندهید زیرا شما هیچ قرابت فکری و شخصیتی با هدایت نمیتوانید داشته باشید و فقط از روی غلبه ی احساسات رمانتیک به او علاقه نشان میدهید. 

یک آزمون راحت تر این است که اصلا اگر در زندگی شما یک نفر هم وجود داشته باشد که برای شما عزیز باشد پس دیگر شما نمیتوانید به صادق هدایت به دیده احترام نگاه کنید زیرا عزیر شمردن دیگران در نظر نویسنده کاری احمقانه است و در این دنیای بزرگ کسی وجود ندارد که ارزش دوست داشتن را داشته باشد. به همین خاطر هم هست که در داستانهای او حتی یک نفر هم وجود ندارد که لایق احترام و دوست داشتن باشد. 

دوست دار واقعی صادق هدایت کسی است که از فحش دادن و فحش شنیدن لذت ببرد و هیچ کس را در دنیا دوست نداشته باشد حتی خود صادق هدایت را.  اگر غیر از این هستید بدانید علاقه ای که به این نویسنده در شما هست از پشتوانه شعور و شناخت کافی برخوردار نیست.

سخن دیگر :

صادق هدایت در زندگی دردهایی سنگین و زخمهایی عمیق داشت که تحملش برای هرکسی ممکن نیست و برای خود نویسنده هم امکان پذیر نشد و همین غول دردها بود که روحش را در کمال بی رحمی به گوشه ی انزوا کشیده و در حال خوردن بود. دردهایی ناگفته در جسمش و زخمهایی نا نوشته در روحش لذت زندگی کردن را از او گرفته بود. 

از همه لذتهای زندگی فقط لذت نوشتن برایش قابل درک  بود که بخوبی از آن استفاده میکرد و  بدین سان تحمل سایر بخشهای زندگی را برای خود کم دردتر میکرد. غرض او از نوشتن گمراه کردن یا هدایت دیگران نبود و اصلا چنین مفاهیمی برای او پوچ و احمقانه بود و بعید نیست که مفهوم هدایت یا گمراهی در ذهن او شاید یکبار هم عبور نکرده باشد. او مینوشت تا به گمان خود کمی از دردش را بیرون ریخته باشد. شاید بهتر این باشد که بگوییم نوشتن ، یک رفلکس بی اراده ی روح و جسم او بود که نویسنده ، مثل یک تهوع ،  قدرت کنترل آن را نداشت و اگر جلوی آن را میگرفت به قیمت خفگی و مرگش تمام میشد. 

از ادبیات قوی و در عین حال زشت او نباید بی طاقتی کرد زیرا رنجهای زندگی او امانش را بریده بود و نوشته های او سخنانی هستند که  از شدت درد ، بی اراده به ظهور رسیده اند و از کسی که زیر تیغ ناجوانمرد زندگی درد آلودش بی اراده فریاد میزند نباید انتظار شنیدن سخنان حکیمانه و محترمانه داشت. 

او دردمندانه مینوشت و هیچ امیدی به خواندن یا نخواندن دیگران نداشت و اهمیتی هم نمیداد که حرفهایش خوانده شوند و نیازی هم نمیدید که آثارش خوانده شوند. تنها نیازی که او از خوانده شدن آثارش احساس میکرد تسکین دردهای خود و ارضای هر چند اندک آمال سرکوب شده ی خود بود و برای تامین نیازهای خواننده هیج فکری در سر نداشت. آیا او حق نداشت فقط به دردهای خود بیاندیشد؟ اصلا آیا او میتوانست از کمند زخمهای عمیق زندگی خود برهد و به نیازهای دنیای دیگران سرک بکشد و بخواهد برای آن اقدامی بکند؟ 

صادق هدایت را بعنوان کسی که قلمی قوی و دردی قویتر داشت و میتوانست محرومیتها و دردهای شخصی خود را به صورت تاثیر گذار روایت نماید قبول نمایید و سعی نکنید او را در قالبی فراتر از آن قرار دهید که برای آن ساخته نشده است. بهتر است او را همانگونه که خود معرفی مینماید قبول نماییم نه آنگونه که خودمان دوست داریم.