دیروز وقتی شنیدم که مشفق کاشانی مرحوم شدند شعری از سالهای دهه ی شصت به  گمان اینکه از سروده های مشفق کاشانی است به یادم آمد که بسیار دوستش داشتم و لی بعدا از بررسی دیدم که آن شعر متعلق به مرحوم سپیده کاشانی بوده است نه مشفق کاشانی. ولی شعر بقدری دلنشین است که دلم نیامد از انتشار آن منصرف شوم و در هر حال این اتفاق بهانه ای شد که شعری از او منتشر شود و یادی از او بشود. در اینجا از هردو بزرگوار با انتشار شعری یاد میکنیم و به روح شان فاتحه ای نثار میکنیم.


ابتدا شعری از خانم سپیده کاشانی : 

 

برادر مبارزم زمزمه کن بهار را

 

بچین ز شاخه یقین میوه انتظار را

 

بهار شد بهار شد وطن چو لاله زار شد

 

تا که شمارد این همه لاله بی شمار را

 

به خون رقم زدند تا غصه روزگار من

 

بخوان بخوان ز دفترم شوکت این تبار را

 

خصم پلید را بکش به چاه شب بیفکنش

 

ز نیستی بکش بر او پرده استتار را

 

نشسته خصم خار وَش به ساقه نگاه تو

 

به حربه مقاومت بکَن ز ریشه خار را

 

سلاح گل فشانتان همیشه بوسه می زند

 

به دوش و دست هایتان پینه افتخار را

 

اوج دعای من توئی تو ای طلیعه فلق

 

به سینه تو دیده ام زلال چشمه سار را

 

سوخته پر منم منم به شعله مراد خود

 

وه که به جان خریده ام لذت این شرار را

 

یوسف کربلا مگر به پیشباز آمده

 

که عطر جامه اش چنین برد زما قرار را

 

فرات تشنه می دود ز سوگ تشنگان ما

 

به موج موج دارد او ترانه بهار را

 

به خون وضو گرفت تا برادر شهید من

 

به اشک شویم این زمان ز چکمه اش غبار را

 

دعای ما نثارتان دلاوران عصر ما

 

که استقامت از شما رسیده کوهسار را

 

کشیده پر ز آشیان پرنده های جانشان

 

غبار جامه هایشان گرفته بوی یار را

 

ستاره زار شد زمین ز اختران میهنم

 

به قاب روزگار بین شکوه شاهکار را

 

سپیده در سپیده دم طلوع آفتاب بین

 

که سیل نور می کَند ریشه شام تار را


 

 و استاد مرحوم مشفق کاشانی چنین میسرایند: 

 

دارم دِلَکی که بنده ی کوی علی است

 

روی دل او همیشه بر سوی علی است

 

هر چند هزار رو سیاهی دارد

 

می نازد از اینکه منقبت گوی علی است

 

***

 

من شیفته ی علی شدم شیدا نیز

 

پنهان همه جا گفته ام و پیدا نیز

 

این پایه مرا بس است و بالاترازین

 

امروز طلب نمی کنم فردا نیز

*************

 

با دست طلب پای تو در سلسله تا چند
آه ای دل من غافلی از قافله تا چند
ره توشه‌ی تو عشق و فرا راه تو خورشید
نگشوده به تیغ سحری سلسله تا چند
زین آتش افروخته بر دامن فریاد
فریاد که بریان جگر حوصله تا چند
این شعله زبانی که تو را سوخته چون شمع
گل کرده ز آتشکده‌ی دل گله تا چند
زین دایره خورشید سواران همه رفتند
ای سایه‌نشین خواب در این مرحله تا چند
بر روزن جان تو فرو ریزد جهان‌تاب
در کعبه‌ی تن دور از این مشعله تا چند
برخیز که گل جوک زده‌ست خون بهاران
با خار هوس همقدم آبله تا چند
بر حضرت جانان دل ما یکدله باید
ای بیخ بر از عالم جان دهد له تا چند
بر باره‌ی گلگون سرشک از سر جان خیز
ای سالک سودا زده بی راحله تا چند

روحش شاد و یادش گرامی باد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site SlideTheme :.