این مرد جانور شناس است. جانورشناسی شغل اوست. او از این راه نان در می آورد. او به زندگی جانوران نگاه میکند و چیز یاد میگیرد و دانش خود را میفروشد و نان میخرد و شکم خودش را سیر میکند و به این ترتیب زندگی اش را میگذراند.

فرض کنید این مرد 4000 سال پیش زندگی میکرد زمانی که همه کشاورز بودند. روی زمین کار میکردند ، گندم میکاشتند و درو میکردند و نان درست میکردند و میخوردند. اگر کسی روی زمین کار نمیکرد نان به او نمیرسید و هیچ کس حاضر نبود سهم خود را به کسی که کار نمیکند بدهد.

اگر این مرد در آن زمان به تماشای حیوانات میرفت و تمام روز را به نگاه کردن به یک حیوان سپری میکرد حتما از گرسنگی میمرد زیرا هیچ کس حاضر نمیشد گندمی را که خود بعمل آورده است به یک آدمی که دوست ندارد کشاورزی کند و بیکار و بیعار میگردد بدهد. 

اکنون چه کسی به این مرد نان میدهد؟  این مرد دسترنج کدام کشاورز را تصاحب میکند و با نان چه کسی خود را شریک میکند؟ وسر سفره چه کسی مهمان میشود؟  چه کسانی گندم میکارند تا این مرد بتواند نکارد و بخورد. 

شاید یکی از همین کشاورزهای دهاتی به این مرد گفته است : تو برو درستو بخون من شکمتو سیر میکنم. و به این ترتیب او هر روز با خیال راحت برای تماشای حیوانات به دشت و دمن میرود و آخر وقت هر روز سهمیه نانش را از مرد دهاتی میگیرد و با آرامش میخورد. اینجوری قسمت کرده اند.

فکرشو بکن . . . 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت


تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٩ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.