زنم با پسرم تندی کرد و او هم شروع کرد به گریه کردن . . .  من هم از در جانبداری در آمدم و به زنم تذکر دادم که اینقدر با بچه تندی نکنه و مهربان باشه .

بعد هم برای اینکه به زنم یک کلاس آموزشی عملی در باره رفتار مهربانانه با فرزندان دایر بکنم ، روکردم به پسرم که در حال گریه بود و با لهجه کودکانه و لحن مهربانانه گفتم "بیا بغل بابا" و دستش را گرفتم که به سمت خودم بکشم و آرومش کنم اما او با تندی  دستم را پس زد و به بغل مامانش رفت و همانجا گریه اش را ادامه داد. یعنی بغل مامانش را که گریه اش انداخته بود به بغل من که بهش داشتم محبت میکردم ترجیح داد. 


من بیچاره همینجوری وارفتم . سرد و آرام سرجایم یخ زدم . نفهمیدم که کی متوجه شد و کی نشد اما خودم که خیلی متوجه شده بودم. وقتی یخم واشد و به خودم آمدم بلافاصله برای اینکه وارفتگی شدیدم معلوم نشه کنترل تلویزیون را برداشتم و وانمود کردم که مثلا دنبال اخبار میگردم. اما به مدت چند دقیقه اصلا نفهمیدم که چند تا کانال عوض کردم و بدون اینکه بدانم چه کانالی چه برنامه ای داره دستم بی هدف روی دگمه کنترل ، بالا و پایین میرفت اما حواسم به تلویزیون نبود. . . مدتی کشید تا به حالت اول برگردم.

 دقت کردی چی شد؟ . . . میگم خدایا چه معجزه ای در وجود مادر خلق کرده ای ؟ یعنی تا این حد؟ واقعا اعجاب انگیزه. 

یواشکی با خودم میگم : آخه خدایا ما مردها مگه چه گناهی کرده ایم که این رفتارو با ما میکنی؟ آخه این انصافه؟

خشم مادر به ز مهر پدر؟؟!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: پدر و مادر , مادر , حکایت , حکمت


تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٩ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.