دست من چرک نداشت

مثل قلب من و تو

و پریشب ز دلم رنجیدم

که چرا چرک کف دست مرا میخواهد

تو که میدانی خوب

دستم امروز چو قلبت پاک است

و تو میدانی خوب

که مرا سینه به عشقت چاک است

الغرض بار سخن سنگین شد

و دلم  زار گریست

و شب و روز گذشت

شب دیگر آمد

محکمه برپا شد

دل من شاکی بود

متهم من بودم

جرم گریاندن بود

گفت دیشب به فلان وقت کجا میگشتی

بازگو  بیخود و بی وقت چرا بد گشتی

گفتم ای دوست مرا عذر پذیر

بنده هم یک بشرم

ضعف و قوت دارم

کوره که تنگ شود ممکنه در بروم

بده آن دست که بر رسم وفا بوسه زنم

گفت اینک خاموش

جرم تو ثابت گشت

حکم تو صادر شد

گفت بشنو به تلافی خطای دیشب

که ازین پس  هر صبح

حکم کردم که مرا بوس کنی