آقای حاج یدالله جعفری مرد نازنینیه ، دوستش دارم.

همین امروز از قول خاله خدابیامرزش تعریف میکرد که :  اول ازدواجمان بود. دستمان تنگ بود. زنگ زدند که میخواهیم خانه شما مهمان بیاییم. در خانه هیچ چیز نداشتیم و جیبمان پاکتر از دلمان بود. گفتیم خدایا آبروی ما را پیش فامیل نبر.

پس از چند لحظه دیدیم گربه ای یک کیسه پلاستیکی گوشت آورد و گذاشت روی پله های حیاط. گوشه پلاستیک را به دهانش گرفته بود و به زمین هم نمالیده بود. یک کیسه پلاستیکی تر و تمیز و پر از گوشت را گذاشت زمین و راهش را کشید و رفت.

خیلی خوشحال شدیم ولی چند لحظه بعد گفتم خدایا با گوشت خالی که نمیشه از مهمان پذیرایی کرد. نخود و سیب زمینی و روغن و نان لازم است. 

چند لحظه بعد دیدم گربه با یک کیسه پلاستیکی دیگر برگشت اما اینبار داخل کیسه مقداری پول بود. چیزی که ما لازم داشتیم. . . .