جوادزاده
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ جوادزاده
آرشیو وبلاگ
      راستگویی - دانایی - نظم (یادداشتهای روزانه)
عبرتی تلخ برای والدین و دخترها نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/٥/٥

شخصا دوست ندارم فساد دیگران نقل کنم و از اینکه مثل مگس به زباله های فرهنگی توجه کنم بیزار هستم و از کسانی که دائما با نقل داستانهای غیر اخلاقی و لغزشهای دیگران ذهن خود و دیگران را آلوده میکنند خوشم نمی آید. اما وقتی پای عبرت و درس آموزی در میان باشد مسئله قدری فرق میکند و من در این مواقع به خودم اجازه میدهم که برخی مواقع خود را در مسیر جریان این اطلاعات آلوده قرار دهم تا شاید بتوانم دیگران را از خطراتنهفته در بطن جامعه مطلع نمایم.

اگر والدین هستید و هر دو کار میکنید و فکر میکنید که کار کردن شما برای سعادت فرزندانتان است پس این عبرت دقیقا مختص شماست.

اگر دختر هستید و سخن های عاشقانه ی پسرها را باور میکنید و از شنیدن آنها احساس لذت و عشق میکنید پس این عبرت دقیقا مختص شماست. 

اگر دختر یا پسر یا والدین هستید و فکر میکنید که رد و بدل کردن جزوه چیزی جز مبادله علمی نیست پس این عبرت دقیقا مختص شماست. 

قبلا از بازگویی این مطلب ، از همه شما عزیزان عذر خواهی میکنم و امیدوارم شما هم بعداز خواندن آن ، مثل من روشی برای سمزدایی از روحتان بیابید و آثار مخرب و مسموم این نوشته را از جانتان بزدایید و بتوانید خیلی زود روحتان را از لکه های سیاه حاصل از خواندن این مطلب تطهیر کنید.

 

پس با این امید ، بخوانید و عبرت بگیرید: 

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:

یبشتر ساعات زندگی پدر و مادرم، در بیرون از خانه صرف می شد؛ وقتی هم که به خانه می آمدند، ما جایی در کنار آنها نداشتیم و دیگر حوصله ای برای آنها باقی نمی ماند تا با ما هم صحبت باشند آخر نمی دانید چقدر بچه ها به هم صحبتی پدر و مادرشان احتیاج دارند. من و خواهر و برادرم احتیاج داشتیم وقتی از مدرسه بر می گشتیم، ساعاتی را در کنار پدر و مادر می بودیم و با هم سری به بیرون می زدیم و در پارک و این طرف و آن طرف، قدم می زدیم. ولی وقت بیکاری پدر و مادر، روزهای جمعه بود. که جمعه ها نیز روز استراحت آنان بود، و فرصتی برای رفع خستگی هفتگی.

هنگامی که پدر و مادر از سر کار بر می گشتند، من و خواهر و برادرم در کناری می نشستیم؛ منتظر می ماندیم تا آنها بپرسند که چه کرده ایم و چه می خواهیم بکنیم. درس تا کجا خواندیم و معلم در کلاس چه چیزی به ما یاد داد. ولی وقتی از نیازهای خود حرف می زدیم، فقط با کلمه «حوصله نداریم» روبرو می شدیم!

آنها همه چیز برای ما مهیا کرده بودند، جز آنچه که بعدها فهمیدم نیاز واقعی من بود. هیچگاه جرات نکردم به آنها بگویم: پدر و مادر عزیزم، تنها کار کردن در زندگی کافی نیست، قدری هم به فکر ما باشید…؛ انتظار ما دست نوازش و محبت آنان بود.

کم کم در اثر کم فکری و غفلت، و ندانم کاری خودم؛ دچار مشکلی شدم که شاید هر دختر کم تجربه و نیازمندی چون من گرفتار آن می شود. گرفتار زبان بازی دوستانی که به راحتی با سرنوشت انسان بازی می کنند. وقتی وارد دبیرستان شدم، به رغم این که پدر و مادر، کمتر کمکی به درسهایم نمی کردند؛ به تنهایی از عهده درسها برآمدم. تقریبا توانستم کمبودهای ناشی از محبت را به دست قلم بسپارم و با نوشتن مطالب ادبی، قدرت قریحه و احساسات درونی خود را به تصویر بکشم.

در اولین جلسه ادبیات، حدود نیم ساعت وقتی اضافی آوردم و دبیر از ما خواست اگر مطلب زیبا و یا شعری همراه داریم، برای شاگردان بخوانیم.

این بهترین فرصت برای من بود تا با خواندن نوشته هایم، جایی در کلاس برای خود باز کنم. قطعه ای راجع به «محبت» و پس از آن مطلبی در مورد «بی مهری» خواندم؛ که به شدت توجه بچه ها را جلب کرد.

زنگ تفریح، انبوهی از بچه ها دورم را گرفتند و خواسند دفترم را در اختیار آنها بگذارم این دفتر که در حقیقت، دنیایی از شوق و امیدم بود، بلای جانم شد.

با خواندن قطعه های ادبی، شمع هر محفل بودم، چرا که در جملات آن، نیازها و خواسته ها و محرومیتهای بچه ها بود.

دفتر انشاء چند روزی دست به دست گشت، تا توسط دختری به نام «سیما» به دستم رسید. با تعریفهایی که از نوشته هایم کرد، چنین پنداشتم که او هم به ادبیات علاقه دارد و این موضوع، ما را بیشتر به هم نزدیک کرد. کم کم این ارتباط به جایی رسید که دفاتر دیگر خود را نیز به او دادم تا نظرش را بگوید.

روزی که «سیما». دفترهایم را آورد، با حالت به ظاهر شرمنده ای گفت: «شیوا، من بدون اجازه تو دفترت را به برادرم دادم تا بخواند. او هم بدون اجازه، چند تا از اشکالاتت را نوشته است… خیلی ببخشید… کار زشتی کرده…!»

گفتم: اشکالی ندارد.

اما در جمع دفترهایم به یک دفتر دیگر برخوردم. پرسیدم: این دیگر چیست؟

گفت: راستی، برادرم بعضی مواقع مطالبی می نویسد، فکر کردم برای تو جالب باشد. لذا آوردم تا آنها را بخوانی!

من به خاطر انتقام جویی از برادرش، دفتر او را گرفتم تا با ایرادگیری از مطالبش به وی بفهمانم که بیشتر از من نمی داند.

اما شکل گیری مطالب و انتخاب جمله ها طوری بود که از نیازها و کمبودهای من خبر می داد بعدها فهمیدم که برادرش دقیقاً یک کار هماهنگ خانوادگی من، توطئه ای برای ضایع کردن من پیاده کرده است.

چیزی که خیلی از دختران هم سن و سال من نمی دانند، این است که نباید در برابر تعریفها و گفته های ظاهر فریب افراد، گول خورد. نبایست که دل به عشقهای خیابانی داد…

«افشین» در دفتری که برای من فرستاده بود، دقیقاً انگشت روی مسایلی گذاشته بود که من در طول زندگی از پدر و مادرم انتظار داشتم. در نوشته هایش از عشق و دوستی، ایمان به یک زندگی سالم سخن به میان آورده بود. اما نمی دانستم که همه این نوشته ها از دل برنخاسته، بلکه ساخته و پرداخته ذهن «افشین» بود برای فریب دادن و به دام انداختن من.

حدود دو ماه از دوستی من با «سیما» گذشت. روزی از جانب او به خانه اش دعوت شدم و برای اولین بار با «افشین» آشنا شدم-ظاهری مرتب داشت و خود را مودب و خوب نشان می داد. چیزی که خیلی از افراد در برخورد اول نشان می دهند تا زشتی های درونشان، چهره ننماید. سخنان ظریف و شیرین می گفت، که مثل نوشته هایش به دل می نشست و آدم از شنیدنش سیر نمی شد.

هوا در حال تاریک شدن بود، از «سیما» و «افشین» خداحافظی کردم. افشین از من خواست مسافتی از راه را با من بیاید، پذیرفتم. وقتی به سر کوچه مان رسیدیم، نگاه معنی داری به من کرد و گفت: به امید دیدار….!

بدین ترتیب، دوستی من با «افشین» آغاز شد و از فردا، نامه های او که از جانب «سیما» به دستم می رسید، جلوه دیگری به زندگیم داد، بعدها فهمیدم که همه اش دروغ بود و سراب! دیگر به جای پرداختن به درس و مشق، به فکر «افشین» بودم و آینده زیبایی که برایم تصویر می کرد. دیگر به فکر پدر و مادر نبودم، حتی اگر آزاری هم از آن ها می دیدم، زیاد به دل نمی گرفتم. چون دست محبت «افشین» را بر سرم می دیدم و فقط به او می اندیشیدم.

من با تمام وجود او را دوست داشتم و تمام لحظاتم را متعلق به او می دانستم. «افشین» هم، در نوشته هایش از آینده سخن می گفت و از عشق و آشیان کوچک زندگیمان که با هم خواهیم ساخت!

هفته پیش برای گرفتن جزوه های شیمی به در خانه «سیما» رفتم. از پشت در، صدای «افشین» را شنیدم که تعارف کرد داخل خانه بروم. مثل همیشه داخل خانه شدم، ولی «سیما» به استقبالم نیامد. کمی ترسیده بودم، داخل حیاط، نزدیک در ورودی ایستادم صدای «افشین» مرا به خود آورد. با لحن ملایمی گفت: شیوا خانم! هوا سرد است، چرا داخل اتاق نمی آیی؟!

گفتم: نه، فقط آمدم جزوه های شیمی را از «سیما» بگیرم، مگر خانه نیست؟ گفت: نه، با مادرم پیش دکتر رفته است.

گفتم: پس من می روم، اگر آمد، به او بگویید جزوه ها را برایم بیاورد.

«افشین» با لحن ملتمسانه ای گفت: فقط برای چند لحظه بیا داخل. ابتدا نپذیرفتم، اما کم کم درخواست او را قبول کردم. «افشین» برای نشان دادن آلبوم عکسش مرا داخل اتاق خود برد و با زبان چرب و کلمات شیرین، مرا به خواب غفلت فرو برد، و آنچه نباید بشود، شد…!

گویا یکی از همسایگان رفتن من به داخل خانه را به پدر و مادرم اطلاع داده بود. با آمدن آنها دیگر آبرویی برای من و خانواده ام باقی نماند. تمام همسایگان به تماشا ایستاده بودند. اما در این میان فقط یک چیز برایم مهم بود؛ و آن، حرفهای «افشین» بود که بارها می گفت: اگر تمام دنیا بر سرش خراب شود، مرا از دست نخواهد داد!

چند ساعت از این واقعه گذشت.

سرزنش و سرکوفتهای پدر و مادرم داغهای دل مرا تازه کرد. اما سکوت کردم.

با شکایت پدرم، از سوی کلانتری، به پزشکی قانونی رفتیم. در طول این مدت، در اندیشه بودم که بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند؛ با علاقه ای که بین من و افشین هست، همه چیز حل می شود. اما برخلاف ذهنیات من، وقتی از او پرسیدند: آیا حاضری «شیوا» را به عقد خود در بیاوری؟ او با همان چهره قاطع همیشگی گفت:

نه…!

آسمان بر سرم خراب شد. بی اختیار به گریه افتادم، اما نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خروده بودم. آهسته به طرف «افشین» رفتم، با صدای بلند گفتم: «افشین»! آن همه قصه های پر از محبتی که می گفتی، چه شد؟ آشیان کوچکی که می گفتی، به این زودی فراموش کردی؟ مگر نمی گفتی دوستم داری و خدا مرا برای تو آفریده است؟ چطور می توانی در این توفان سهمگین، مرا تنها بگذاری؟!

«افشین» گفت: بله دوستت داشتم، اما وقتی دیدم بی اراده هستی، احساس کردم که نه تنها به درد من، بلکه به درد زندگی کردن هم نمی خوری…!

حرفهای آخر دختر، توأم با اشک بود. اما اشکی که حاصلی برای او نداشت.

گفتم: دخترجان! تو در کمال نادانی، برای رهایی از مشکلی که تحمل آن زیاد هم سخت نبود، خود را به گردابی انداختی که خانه سعادت خود و پدر و صریحاً می گفتی و از آنها خواهش می کردی به حرفهای تو گوش بدهند، این چنین نمی شد؟

دختر فریب خورده نگاه معنی داری به من کرد و در حالی که قطره های اشک خود را پاک می نمود، گفت: اگر آنها فقط به کار فکر نمی کردند؛ اگر می فهمیدند که بچه را برای چه به دنیا می آورند؛ اگر فراغتی می یافتند که به نیازهای درونی فرزندشان نیز توجه کنند، این چنین نمی شد. هر چند خودم نیز مقصرم.

حالا آمده ایم تا قانون، حکم کند.

با عرض پوزش مجدد به نقل از یک وبلاگ 

اما چند نکته پایانی :

پدر و مادر عزیز : اگر بعد از خواندن این مطلب فکر میکنید که کار کردن تمام وقت هردوی پدر و مادر  در صورتی که برخی مسائل را رعایت کنند هیچ خطری ندارد. یا اگر فکر مکیند که شما یا فرزندانتان با دیگران فرق دارید و بخاطر امتیازاتی که دارید خطری شما را تهدید نخواهد کرد در اینصورت شما عبرت نگرفته اید و منتظر آسیبهای مشابه این باشید.

دختر گرامی : اگر خدای ناکرده پسری در زندگی شما هست که علاقمند ارتباط با شماست و اظهار میدارد که صادقانه همواره به فکر شما و نمیتواند شما را حتی برای یک لحظه فراموشتان کند و شما فکر میکنید او دیوانه وار شما را دوست دارد و این یک عشق واقعی است و به همین خاطر تصور میکنید که شما با بقیه تفاوت دارید. در این صورت شما از این سرگذشت تلخ عبرت نگرفته اید و منتظر تلخکامی و رسوایی مشابه این باشید.

دختر و پسر و والدین گرامی: اگر فکر میکنید مبادله جزوه یا چیزی شبیه به آن  هیچ نشانه ای از هوی و هوس ندارد  و اگر تصور میکنید که اینگونه ارتباطات هیچ خطری ندارد در این صورت شما از این سرنوشت دردناک کوچکترین عبرتی نگرفته اید پس اگر در آینده به چنین سرنوشتی آلوده شدید از هیچ کس گلایه نکنید و زمین و زمان و همه کس غیر از خودتان را مقصر ندانید.

خواننده گرامی : ممکن است شما نمونه هایی را سراغ دارید که به خوبی به سرانجام رسیده است و هیچ خطری پیش نیامده است. اما آیا میتوانید تضمین کنید که در مورد شما هم حتما آنگونه خواهد بود نه اینگونه ؟ پس عقل حکم میکند که از مواضع فساد دوری کنیم.  

شرایط خاص پنهان شده در برخی اتفاقات را هیچکس نمیداند: ممکن است گاهی شرایطی دست به دست هم بدهند تا خدا کسی را بخاطر علتی یا حکمتی از خطری برهاند اما آیا همه ی آن شرایط را شما میدانید که چیستند تا آنها را باهم جور کنید تا خدا شما را از خطر مشابه برهاند؟ 

 

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر دوستی با خدا در خلوت و جلوت مجازات اعدام خوب یاد بد؟ آیا شاهدی برای ألستُ بربّکم وجود دارد؟ قانون شکار از خاک به خاک جواب به دفاع از صادق هدایت مسجد خیف آیا اطاعت از رئیس جمهور ایران اطاعت از خداست؟ زشت و زیبا دل شکسته
کلمات کلیدی وبلاگ حکمت (۱۸٠) آمریکا (۱٢٧) شعر (٧۸) پهلوی (٧٦) رفسنجانی (٦٥) امام حسین (٥٧) حدیث (٤٧) عاشورا (٤٦) امام علی (۳٥) روحانی (۳٥) دعا (۳٤) قرآن (۳۳) امام خامنه ای (٢٩) حضرت محمد (٢٦) احمدی نژاد (٢٥) مصدق (٢۳) حکایت (٢۳) انتخابات ریاست جمهوری (٢٠) خاتمی (۱٩) خدا (۱٩) غرب (۱۸) ashura (۱٧) حجاب (۱٧) نماز (۱٥) علم (۱٤) اسرائیل (۱۳) محرم (۱۳) اسلام (۱۳) صادق هدایت (۱۳) امام خمینی (۱۳) میرحسین موسوی (۱۳) امام صادق (۱۱) شهریار (۱۱) جغرافیا (۱٠) شاه (۱٠) اصلاح طلبان (۱٠) امام زمان (۱٠) رضاشاه (۱٠) رمضان (٩) انسان (٩) زیارت عاشورا (٩) فساد (۸) فتنه (۸) شهید (۸) عشق (۸) سیاست (۸) امام رضا (۸) نجوم (٧) امام جواد (٧) جنگ (٧) سبک زندگی (٧) جمهوری اسلامی (٧) حضرت زهرا (٦) مصائب (٦) یارانه ها (٦) ترک (٦) داستانک (٦) اعمال (٦) حقوق بشر (٦) انقلاب (٦) ایران (٦) خامنه ای (٥) دروغ (٥) آزادی (٥) هنر (٥) حج (٥) کربلا (٥) آذربایجان (٥) فلسطین (٥) یهود (٥) نوحه (٥) روزه (٥) محرم و صفر (٥) جمعیت (٥) بوز قورد (٥) بوزقورد (٥) زلزله تبریز (٥) ویروس فرهنگی (٤) گرگ خاکستری (٤) آل سعود (٤) امام هادی (٤) عیدفطر (٤) عید غدیر (٤) تبریز (٤) عید نوروز (٤) قدس (٤) اینترنت (٤) مادر (٤) عید (٤) خانه (٤) ازدواج (٤) ماهواره (٤) ایمان (٤) انتخابات مجلس (٤) زندگی (۳) هاشمی (۳) خنده (۳) زن (۳) کامپیوتر (۳) گل (۳) دموکراسی (۳) تکنولوژی (۳) شیطان (۳) فناوری (۳) سلوک (۳) امام حسن (۳) انگلیس (۳) امام سجاد (۳) غزه (۳) تورم (۳) عدالت (۳) سال نو (۳) راستگویی (۳) روحانیت (۳) عنایت خدا (۳) اجابت دعا (۳) اقوام ایرانی (۳) قوم پارس (۳) عالمان بی عمل (٢) فساد در سینما (٢) ملی-مذهبی (٢) 10 میلیارد تومان (٢) مذاکرات هسته ای (٢) حقوقهای نجومی (٢) خشونت علیه زنان (٢) جنبش سبز (٢) 9 دی (٢) نا امیدی از خدا (٢) حقوق انسان (٢) قرآن سوزی (٢) تساوی زن ومرد (٢) سنائی (٢) عمل (٢) 5+1 (٢) علامه جعفری (٢) جلیلی (٢) فضولی (٢) تست شخصیت (٢) وام بانکی (٢) دریاچه اورمیه (٢) کشمیر (٢) لیبرال (٢) جنبش عدم تعهد (٢) زمین (٢) قضاوت (٢) پیامبران (٢) توبه (٢) عبادت (٢) انفاق (٢) زبان (٢) تروریست (٢) 29 بهمن (٢) جهان (٢) سوریه (٢) فیلترینگ (٢) پدر و مادر (٢) سوال (٢) مطهری (٢) نذر (٢) شیر (٢) صهیونیسم (٢) صلوات (٢) شب قدر (٢) ریا (٢) علوم تجربی (٢) هندوانه (٢) شعبان (٢) یاحسین (٢) کودک (٢) شریعتی (٢) تربیت (٢) زمان (٢) مناجات (٢) زینب (٢) دزد (٢) معجـزه (٢) عباس (٢) عقل (٢) بهشت (٢) نیایش (٢) قانون (٢) تحریم (٢) عرفه (٢) کوروش (٢) بهمن (٢) شیعه (٢) خمینی (٢) منافق (٢) فیلم (٢) مسجد (٢) سینما (٢) انتظار (٢) گرانی (٢) اندیشه (٢) دنیا (٢) دانش (٢) دل (٢) فلسفه (٢) آرزو (٢) تمدن (٢) طلا (۱) مجلس (۱) توکل (۱) قیامت (۱) باران (۱) قبله (۱) نگاه (۱) فوتبال (۱) بازی رایانه ای (۱) جوک (۱) رنگ (۱) سکوت (۱) ترس (۱) شادی (۱) دین (۱) نوکیا (۱) صبر (۱) مسابقه (۱) سیاسی (۱) تولد (۱) وبلاگ (۱) موبایل (۱) ورزش (۱) قلب (۱) نفرت (۱) طنز (۱) ترافیک (۱) مهاجرت (۱) مجازات (۱) قم (۱) پزشک (۱) زرتشت (۱) عمر (۱) پیام کوتاه (۱) اعدام (۱) المپیک (۱) عطار (۱) ابلیس (۱) کافر (۱) لذت (۱) روزی (۱) لطیفه (۱) چشم (۱) شجریان (۱) اصلاحات (۱) علی (۱) آقا (۱) آسمان (۱) قبر (۱) انشتین (۱) گوش (۱) خرافه (۱) انبیا (۱) عزا (۱) هکر (۱) تخیل (۱) چمران (۱) سلیمانی (۱) بایاتی (۱) جبر (۱) تخصص (۱) استغفار (۱) بسیجی (۱) کهکشان (۱) قاضی (۱) جامعه اطلاعاتی (۱) نسبیت (۱) امام حسن عسکری (۱) حیا (۱) سید احمد خمینی (۱) بیمارستان (۱) کلاهبرداری (۱) مشایی (۱) اصلاح طلبی (۱) کعبه دل (۱) شبهات (۱) تعهد (۱) شاید وقتی دیگر (۱) شمس تبریزی (۱) سرمایه داری (۱) اصول گرایی (۱) ذکر (۱) بودا (۱) تکلیف (۱) تفکر (۱) جوان (۱) الهی (۱) شناخت (۱) تفسیر (۱) بحرین (۱) شجاعت (۱) نظم (۱) ویکتورهوگو (۱) فریب (۱) خشک و تر (۱) برکت (۱) عبدالله نوری (۱) سلامتی (۱) میهن (۱) اختیار (۱) پیام نوروزی (۱) تناقض (۱) جوانی (۱) اهل سنت (۱) سانسور (۱) خیانت (۱) امتحان (۱) راه (۱) ظهور (۱) حزب (۱) اربعین (۱) انیشتین (۱) نوشتن (۱) طبیعت (۱) روشنفکری (۱) غم (۱) مذاکره (۱) مسلمان (۱) سجده (۱) گناه (۱) احزاب (۱) اوباما (۱) غرور (۱) زیبایی (۱) ابر (۱) گفتار (۱) مغز (۱) والدین (۱) تسلیت (۱) شرق (۱) ماسک (۱) انجمن حجتیه (۱) الله اکبر (۱) بهداشت (۱) پروین اعتصامی (۱) بدبختی (۱) دمکراسی (۱) وحی (۱) حماقت (۱) اوستا (۱) دانستن (۱) امامت (۱) توسل (۱) وحدت (۱) سحر (۱) روسیه (۱) روح (۱) دوزخ (۱) نیما (۱) قبرستان (۱) حضرت یحیی (۱) امام کاظم (۱) شیخ (۱) فتح (۱) نبوغ (۱) برنارد شاو (۱) حقارت (۱) راه قدس (۱) یتیم نوازی (۱) جهانی سازی (۱) فرومایه (۱) امام موسی کاظم (۱) مختارنامه (۱) حضرت ابراهیم (۱) یوم الله (۱) حلزون (۱) هاوایی (۱) گردن بند (۱) جزیره برمودا (۱) 14 معصوم (۱) حضرت ابوالفضل (۱) اصول دین (۱) حضرت نوح (۱) جبر و اختیار (۱) غضب (۱) تجارت الکترونیک (۱) نیمه شعبان (۱) حزب الله (۱) امام محمد باقر (۱) رجب (۱) مبارزه با نفس (۱) فیس بوک (۱) اسم اعظم (۱) دانایی (۱) فرمانده (۱) حاج همت (۱) حکومت دینی (۱) فاتحه (۱) بینایی (۱) روز جهانی قرآن (۱) اطلاعات عمومی (۱) انرژی هسته ای (۱) چادر (۱) جوک ترکی (۱) ادیسون (۱) حجامت (۱) بهشت احمقها (۱) ساده لوحی (۱) آفتاب پرست (۱) فتح ایران (۱) مدیرکل (۱) توحش (۱) حرز (۱) راهزن (۱) زمزمه های تنهایی (۱) دعای سمات (۱) سال پول (۱) بانوی شعر ایران (۱) ضداسلام (۱) خواب و بیدار (۱) تعویذ (۱) علم غیب (۱) خواستن توانستن (۱) تقلید سیاسی (۱) فراماسون (۱) sms تبریز (۱) اس ام اس تبریز (۱) بیداری اسلامی (۱) نداآقاسلطانی (۱) چهارده معصوم (۱) میکروسکوپ افکار (۱) سود بانکی (۱) حق الناس (۱) طرح ولایت (۱) امداد غیبی (۱) استاد عالی نسب (۱) نشانه برای فردا (۱) توافق نامه ژنو (۱) شهبد (۱) حضرت زکریا (۱) جام دیجیتال (۱) خوض در باطل (۱) آدمخواری (۱) وضوی صفر و یکها (۱) لاحول (۱) جهنمہ (۱) خسرو زارع فرید (۱) کارتهای بانکی (۱) شرکت انیاک (۱) شبکه شتاب (۱) تنگه برینگ (۱) سیلی ایام (۱) نقض غرض (۱) کفش کتانی (۱) شعار سال (۱) امام نقی (۱) سوره کوثر (۱)
دوستان من برهان سایت زیبای قرآن شیعه 24 ندیم ܔگروه سایبرے مهندس میرزابیگیܔ داهول حرفهایی از جنس ناچاری نقد مدرنیته اسکالپل حکایتهای آموزنده صدای مجری مشاوره کسب و کار مدیرمالی یادداشتهای بیداری ثامن تـــــم مرجع قالب و ابزار مقتدر مظلوم | Mazloum.Ir حامیان ولایت سیّد علی نماز ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب