دیشب ، فامیل برای صرف افطاری و شام مهمان ما بودند. یکی از فامیلها بنام سیروس رشتبر از قول دوستش بنام محمد نظری اینطور تعریف میکرد : برای مراسمی به قم رفته بودیم که من در نماز جماعت آیت الله بهجت حضور یافتم. پس از نماز ، مردم برای عرض سلام صف کشیده بودند که من هم برای عرض سلام و ارادت ایستادم. دالانی از آدمها درست شده بود و ایشان به سلام کنندگان ابراز لطف میکردند و جلو می آمدند. نزدیک من که رسیدند من هم مثل بقیه سلام دادم اما ایشان متوجه من نشدند. برای بار دوم سلام دادم بازهم متوجه نشدند و این کار چهار مرتبه تکرار شد و به من توجهی نشد.

با حالت کنایه و دلخوری با خودم گفتم : این هم از مجتهد عارف ما . . .  و از جمعیت خارج شدم.

برای زیارت به حرم رفتم . پس از زیارت در هنگام خروج از حرم وقتی برای بستن بند کفشهایم خم شده بودم در همین حال متوجه شدم که یک نفر از پشت سر من چهار بار دستش را به شانه ام زد و گفت : سلام علیکم ، سلام علیکم ، سلام علیکم ، سلام علیکم.   برگشتم دیدم آیت الله بهجت هستند. جواب سلام مرا دادند و رفتند.

روحش شاد.

.آیت الله بهجت

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: حکمت , حکایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٤ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.