چه خوب میشه 

بهش زنگ بزنی که : اگه نمیترسی بیا بیرون

و او بدون ترس ، خیلی زود بیرون بیاید با خنده 

دو تا نان فتیر بذاری کف دستش

یکی برای صبحانه ، یکی ناهار

و او برگردد تا با آنها تکه های زندگی را به هم بدوزد

و تا در قاب در ناپدید نشده

نگاهت را از او برنداری

اینطوری او فکر میکند که تو همچنان ایستاده ای و راه رفتنش را تماشا میکنی

او از راه رفتن در مقابل چشمان تو خسته نمیشود


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٥ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.