کاش گل قاصدک بودم

و با وسوسه ی نسیمی ملایم

پرپر میشدم

هزاران قاصدک میشدم در آسمان لاجوردی

و هر تکه ام بدست سربه هوایی میرسید

که همیشه زودتر از همه ، قاصدک ها را میبیند از دور

و با ذوق فریاد میزند : ببینید قاصدک! قاصدک!

آنگاه باشوق بسویم می دود و دو دستش را گنده باز میکند

انگار میخواهد دنیا را در دست بگیرد

با ظرافت تمام گو اینکه بخواهد حبابی را محافظت کند

با نیاز بسیار برای مدتی اندک ، مرا از نسیم قرض میگیرد

بانرمی عجیبی مرا میان فضای دستانش پرواز میدهد

و از لمس نکردن من احساس لذت میکند

هیچ نمیگوید

و بی هیچ دلیلی و فقط به دلیل قاصدک ، میخندند

و قاصدک را به سمت آرزوهایش فوت میکند

و اینگونه ،

من خنده آمیز میشدم

و بی هیچ دلیلی و فقط به دلیل یک خنده

به شهر آرزوها میرسیدم . . . کاش . . . 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٤ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.