جوادزاده
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ جوادزاده
آرشیو وبلاگ
      راستگویی - دانایی - نظم (یادداشتهای روزانه)
بی پرده با صادق هدایت نویسنده: جوادزاده - ۱۳٩۳/۳/٤

امیدوارم این آخرین مطلبی باشد که در باره صادق هدایت مینویسم و آخرین قاشقی باشد که از دست پخت زهرآلود این نویسنده ی چیره دست میچشم. زیرا نوشتن در باره ی این رجاله ، رجّاله با تشدید همین لغت را میجستم ، همانقدر مسموم کننده است که خواندن آثار او . 

البته از خوانندگان محترم بخاطر بکار بردن این کلمات سخیف پوزش میخواهم ولی فکر نمیکنم خود نویسنده از این عبارات بدش بیاید. برعکس ، او از شنیدن چنین عباراتی خیلی هم حال خواهد کرد چون این رجاله ، کلمات دیگری را نمیفهمد و بایدباهمین کلماتی که خودش توسط آنها با دیگران حرف میزند با او حرف زد. زیرا او همه مردم غیر از خودش از جمله خوانندگان آثارش را رجاله خوانده و میگوید : 

فقط برای مردمان معمولی ، برای رجاله ها ، رجاله ی باتشدید ، همین لغت را میجستم. برای رجاله ها که زندگی آنها موسم و حد معینی دارد.

70 سال پیش زمانی که او این توهین ها را میکرد ما نبودیم و الان هم که ما همان الفاظ را به خودش برمیگردانیم او نیست. این به آن در.

البته اگر نویسنده ، این کلمات رکیک را از زبان شخصیت منفور داستانش میگفت هیچ ایرادی نبود و خواننده میتوانست آن را از شخصیت نویسنده تفکیک نماید. اما او این درشت گویی ها را از زبان قهرمان داستان که کسی جز خود نویسنده نیست بیان میکند. او این حرفها را نه بعنوان یک رذیله اخلاقی و مردود بلکه بعنوان چیزی که مورد تایید هست و نویسنده به آن اعتقاد دارد بیان میکند. براین اساس ، او به یقین هیج ارزشی برای هیچ بنی بشری قائل نیست. او حتی به پدر و مادرش هم توهین میکند ودرداستان بن بست میگوید : یک جور نفرین یک جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همه مردمان حس کرد . یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند.

این دیو پلیدی که به درون او مسلط شده است به همه مردم بغض و نفرت دارد و در میدان این نبرد نفرت انگیز حتی به پدر و مادر خود هم رحم نمیکند.

این مطلب را مینویسم و امیدوارم که کسانیکه صادق هدایت را نمیشناسند و آثار او را نخوانده اند هرگز موفق به خواندن این نوشته نشوند. چون ممکن است این نوشته ، آنها را برای خواندن داستانهای او کنجکاو کند. و من نمیخواهم باعث زهر آلوده شدن کام دیگران شوم در عین حال خودم را با این امید خوشبین میکنم که خواننده ها به همین مقدار اکتفا کنند و نخواهند برا ی اطمینان خاطر خود مستقلا طعم زهر را بچشند.

نمیدانم شاید بهتر بود اساسا از نوشتن چنین مطلبی خودداری کنم اما این احتیاج به نوشتن است که در این لحظه یکجوری برایم اجباری شده و مرا وادار به نوشتن میکند. میخواهم این دیوی که ساعتهاست درون مرا شکنجه میکند بیرون بکشم و دل پری خودم را روی کاغذ بیاورم . دیوی که از خواندن آثار صادق هدایت به درون من راه یافته است. 

این جمله ی آخری که الان نوشتم اعترافی به چیره دست بودن این نویسنده ی توانا است. زیرا فرو رفتن دیوی در درون امثال من درست همانچیزی بود که نویسنده اراده کرده بود. و با قوت و قدرت تمام موفق به انجام آن میشود. آنجا که می نویسد :

این احتیاج نوشتن بود که برایم یکجوری اجباری شده بود. میخواستم این دیوی که مدتها بود درون مرا شکنجه میکرد بیرون بکشم. دل پُری خودم را روی کاعذ بیاورم. بالاخره بعد از اندکی تردید ، پیه سوز را جلو کشیدم و اینطور شروع کردم.

اکنون میبینم دیوی که او از درون خود بیرون کشیده و در قالب داستان روی کاغذ آورده است به محض اینکه کسی شروع به خواندن داستان میکند این دیو لعنتی بیدار میشود و سطر به سطر که داستان خوانده میشود آرام آرام در درون کالبد خواننده فرو میرود و بر فضای درونش چنبره میزند و شکنجه ی خود را شروع میکند. همچنانکه نویسنده را شکنجه میکرده است.

 

فرو بردن دیو به کالبد ، به اختیار خواننده است زیرا او با اختیار تمام به خواندن داستان اراده کرده است اما خارج شدن دیو از درون ، دیگر به اختیار خواننده نیست زیرا زهری که به درون ریخته است عضلات عقل را سست و کرخت کرده است و اراده ای برای سم زدایی باقی نمانده است. مگر اینکه دانش خواننده به اندازه ای باشد که اجازه ی چنبره زدن به دیو را ندهد. مگر اینکه از قبل پادزهری مهیا شده باشد. پادزهر معجزه میکند. من دیده ام. 

وقتی تصمیم به نوشتن این مطلب در ذهنم قوام یافت ابتدا در نوشتن تردید داشتم و میترسیدم که نکند من نیز مثل این نویسنده ی بیمار ، دیو شکنجه گری را به خوانندگان هدیه بدهم و روزگارشان را تباه گردانم اما دیدم که هرگز چنین نخواهد شد. یا لااقل امیدوارم که چنین نشود زیرا بین من و نویسنده یک تفاوت عمده وجود دارد وآن این است که نویسنده دکانی باز کرده و روی گونی های پر از سمومش برچسب عطاری زده است اما من دکانی سم شناسی بازکرده ام و روی گونی هایم نام سمها را نوشته ام . این با اولی خیلی متفاوت است. 

الغرض دیروز برای دومین بار در عمرم داستان بوف کور را خواندم . این کار شاید 4 ساعت از وقت مرا گرفت . بهتر بگوبم من در مدت 4 ساعت این زهر را جرعه جرعه سر کشیدم تا بار دیگر از زهر بودنش مطمئن شوم. 

 

به نظر میرسد بوف کور(جغد کور) نامیست که نویسنده برای خود اختیار کرده است و در هنگام نوشتن "بوف کور" سایه ی خود را روی دیوار به شکل جغد می بیند و قصه را برای او تعریف میکند. نویسنده خود را مثل جغد ، کور و طبیعت درون خود را شوم میبیند. زیرا جغد در روشنایی قادر به دیدن نیست و از روشنایی متنفر است و در بیغوله های تاریک زندگی میکند. درست مثل خود نویسنده.

در فرهنگ عامه ما نیز جغد به شوم بودن مشهور است و مردم از دیدن جغدی که به روی دیواری نشسته است یقین حاصل میکنند که دیوار بزودی فرو خواهد ریخت.

این خصوصیات دقیقا چیزی است که نویسنده دارای آن است. کور بودن و ندیدن خورشید حقیقت و تخریب پایه های زندگی سالم مردم دو خصوصیت بارز آثار نویسنده است. این اعتراف خود نویسنده است و او برای گفتن این حقیقت هیچ نگرانی از خود نشان نمیدهد. او براحتی خود را بوف کور مینامد و از شیوه ی نامگذاری او معلوم است که این نام گذاری نه ازروی استعار بلکه توصیف حقیقی شخصیت خویش است. او صراحتا و موکدا در باره ی شخصیت واقعی خود چنین میگوید :

در این وقت شبیه یک جغد شده بودم ولی ناله های من در گلو گیر کرده بود ، و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند! سایه ام به دیوار درست مثل جغد شده بود وبا حالت خمیده نوشته های مرا به دقت میخواند. حتما او خوب میفهمید ، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه ی چشمم که به سایه ی خودم نگاه میکردم میترسیدم. سایه ی من خیلی پررنگتر و دقیقتر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود. سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود.

صادق هدایت به گفته ی خودش جغد شوم ادبیات ایران است. این جغد کور شوم بر شانه ی هر خواننده ای که بشیند ویرانی وحشتناکی به بار می آورد. این اعتراف خود نویسنده است اما کسانی هستند که این را هرگز باور نخواهند کرد. اینها هوادار او هستند اما حرفش را قبول نمیکنند. آیا "فریب پذیری" و "خود فریبی عناد آلود" ابنای بشر را پایانی خواهد بود؟  او در قالب یک جمله ی  اعتراف گونه میگوید :

 

من به معنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه خودم حرف میزدم.

 

او حتی خودش هم نمیداند که چه میگوید. حرفهایش چیزی جز پریشان گوییهای یک روان ناهنجار نیست. بنابراین طبیعی است که کسی متوجه حرفهایش نشود. اما همین مبهم گوییهای او را برخی منفعلانه به ضعف خویش و هوش او تعبیر میکنند. آنها فکر میکنند که هدایت حرف مهمی زده است که اینها علی رغم اینکه بارها داستانش را خوانده اند نتوانسته اند به کنه آن ژی ببرند و یا توان درکش را ندارند. در صورتیکه خود نویسنده هم نمیداند که چه گفته است و تایید میکند که همه ی این داستانها زاییده ی ذهن بیمار اوست.

او میگوید : شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. حال این چه مرضی بوده است که نویسنده مبتلا به آن بوده ولی هیچگاه آن را آشکار نکرده و جرات برملا کردن آن را نداشته است؟ آیا وقتی نویسنده با ابراز کینه مبهم به والدینش میگوید :

 

یک نوع کینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس کرد که او را باین ریخت و هیکل پس انداخته بودند..

 

منظور او اشاره به همین بیماری بوده است ؟ بیماری لاعلاجی که مادرزادی بوده و نویسنده ، والدینش را به آن متهم میکند و کینه ی مبهمی را نسبت به آنها در دلش میپروراند؟ آیا نویسنده از یک مرض جنسی در عذاب بوده است؟

آیا اینهمه تباهی که فکر نویسنده را احاطه کرده و از او شخصیتی جنایتکار ساخته بود از همین مریضی ناشی میشده است؟ آیا اینکه نویسنده ، همه مردم و حتی پدر ومادر خویش را یک بیدادگر و مورد نفرت می بیند معلول همین بیماری مرموز است؟ آیا ازدواج نکردن نویسنده رابطه مستقیمی با این بیماری داشته است؟ آیا جنایتهای هولناک و وحشیانه ی  داستانهای او مثل تکه تکه کردن اعضای یک زن و دفن مخفیانه ی او در بیابانهای شابدالعظیم حکایت تجربیات شخصی نویسنده و از آثار بیماری مرموز نویسنده است؟ خدا میداند. اما از این واقعیت که خصوصیات جسمی و روانی قاتل داستانهای او عینا با خصوصیات خود نویسنده مطابقت کامل دارد ، احتمال یکی بودن این دو را بشدت افزایش میدهد و غیر قابل تکذیب میسازد. آیا ما در حال مطالعه ی داستانهای یک نویسنده ی جنایتکار هستیم که خاطرات جنایتهای فجیع خود را در قالب هنر بیان میکند؟ باز هم خدا میداند. 

ساعت 5 دقیقه به 9 بود. وقتی صدای دلنشین اذان مغرب بگوش رسید من در دفتر کارم در حال خواندن ثلث آخر کتاب بودم چیزی از جام زهر باقی نمانده بود و من مصمم بودم که تا جرعه آخر را بنوشم. تلاشم برای برخاستن از سر سفره ی زهر جهت ادای نماز اول وقت بیهوده بود. چسب پرقدرت متن داستان ، قوی تر از اراده ی من شده بود. شاید هم زهر اثر خود را گذاشته بود .میخواستم ببینم که نویسنده چه بر سر این لکاته خواهد آورد و زن خود را چگونه به دست دیو درون خود خواهد کشت. آیا این را هم مثل زن قبلی خود با دشنه تکه تکه خواهد کرد و پس از دفن کردنش بر سر منقل به تریاک کشیدن خواهد پرداخت ؟

آخرین جمله های داستان ساعت ده و ربع شب به پایان رسید و نویسنده ، با فروکردن گزلیک دسته استخوانی به چشم زنش او را با وضع فجیعی کشته بود و چشمش را در مشت خونینش گرفته بود و من با خواندن آخرین جنایت این روح چرکین و خبیث طعم تلخ کامم را به نهایت رسانیده بودم . احساس میکردم از ته زبانم شوکران میتراویدو به درونم میریخت و  بدین ترتیب تا جرعه آخر جام زهر را نوشیده بودم.

بازهم داستان دوقسمت دارد:

قسمت اول : زنی بطور اتفاقی به خانه نویسنده می آید و در رختخوابش میخوابد و بلافاصله میمیرد و نویسنده پس از همخوابگی با مرده ، جسد او را تکه تکه میکند و در چمدانی ریخته و با کمک پیرمردگورکن در بیرون شهر چال میکند و بر میگردد کنار منقل و وافور و آنقدر تریاک میکشد که توهم سراغش می آید. همین

قسمت دوم : نویسنده در توهم افیونی خود زنی دارد که لکاته(روسپی) صدایش میزند. او یک روسپی است و به غیر از نویسنده به همه تمکین میکند. یک شب نویسنده وارد اتاق زنش میشود و بعد از اینکه از او کام میگیرد. خنجری را در چشم او فرو میکند و او را میکشد و از شدت ترس و وحشت از توهم خارج میشود و به انتهای قسمت اول برمیگردد و خود را کنار منقل و وافور باز می یابد.

کل داستان همین است و بقیه ی داستان به فضا سازی اختصاص دارد که نویسنده با تمام مهارتی که دارد سعی کرده است تا از حداکثر توان خود برای تاریک و بی ارزش نشان دادن زندگی انسانها  و همینطور توهین به مقام انسانیت و انبیا و خدا و مذهب استفاده کند. روی زمین هیچ چیزی برای او با ارزش نیست و در آسمان هم که به خدایی اعتقاد ندارد. پس به خود اجازه میدهد به همه کس توهین کند و هرچیزی غیر از خود را خوار و خفیف بداند و حتی خوانندگان آثارش را نیز به درک واصل میکند:

. . . وانگهی چه چیزی  روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزشی داشته باشد؟ آنچه که زندکی بوده از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود. . .  وبعد از آنکه من رفتم ، به درک ! میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.

صبح ساعت چهار و بیست دقیقه بود که با صدای اذان مسجد از خواب بیدار شدم ولی اراده ای برای برخاستن نداشتم . پسر 6 ساله ام که خوابیده بود با صدایی زمخت که به زمختی صدای مردان بدصدا بود فریاد ترسناکی زد و از خواب پرید. خواب ترسناکی دیده بود. نمیدانم چه عاملی بلافاصله مرا بیاد صادق هدایت انداخت. احساس کردم روح خبیث او مرا تعقیب کرده و تا خانه ام نیز آمده است و اکنون باعث کرختی خودم و کابوس پسرم شده است. 

به هر زحمتی بود برای ادای نماز بلند شدم اما بیش از چند قدم نتوانستم بردارم . فشارم افتاده بود و سرم گیج میرفت و دلم پیچ میخورد. خواستم برای درست کردن آب قند وارد آشپزخانه شوم ولی اختیار پاهایم دست خودم نبود مثل نویسنده ی خبیثی بودم که پس از به تحریر درآوردن خاطرات جنایتهایش در قالب داستان از کنار منقل و وافور برخاسته و از شدت زیاده روی در مصرف افیون دچار بی وزنی شده باشد. در گوشه ای از پذیرایی دراز کشیدم و پایهایم روی کاناپه جایی که بلندتر از بدنم باشد گذاشتم تا حالم سرجایش بیاید. دوباره به یاد نویسنده افتادم . احساس کردم دیوی که به درونم خزیده بود از نصف شب شکنجه ی خود را شروع کرده است و میخواهد مرا نیز به سرنوشت شوم نویسنده ی بیچاره گرفتار نماید. دیو ملعون ، جرعه های زهر را در فضای درونم هم میزد تا خوب با ذره های تنم مخلوط شود و تلقینات مسموم نویسنده در ذهنم چرخ میزدند :

. . . وانگهی چه چیزی  روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزشی داشته باشد؟ آنچه که زندکی بوده از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود. . .  وبعد از آنکه من رفتم ، به درک ! میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.

 

من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جوربجور شنیده ام . . . حالا هیچ چیز باور نمیکنم . به ثقل و ثبوت اشیا ، به حقاقیق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم . . .  آیا من یک موجود مجزا . مشخص هستم؟ نمیدانم.

 

. . . ولی زندگی من همه اش یک فصل و یک حالت داشته ، مثل اینست که در یک منطقه سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است.

. . . نمیدانم چرا هرجور زندگی و خوشی دیگران دلم را میزند

. . . رفتند حکیم باشی را خبر کردند. من پیش خودم کیف میکردم که اقلا این احمقها را به زحمت انداخته ام.

خوابم برد . ناگهان دیدم در کوچه های شهر ناشناسی گردش میکردم . . . ولی مردم این شهر به مرگ غریبی مرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند  . . . به هر کسی دست میزدم سرش کنده میشد می افتاد.

 

 

 مرد قصاب روی ران گوسفندها را نوازش میکرد. . . لابد فکر میکرد اگر زنش را میکشت چقدر پول عایدش میشد!

روی کرانه آسمان را ابرهای زرد غلیظ مرگ آلود گرفته بود.

ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد.

من به معنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه خودم حرف میزدم

 آنوقت به برتری خودم پی بردم ، برتری خودم به رجاله ها ، به طبیعت ، به خدا. . . یک خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر شده بودم.

دوده ها مثل برف روی صورتم می نشست. وقتی دایه ام غذا برایم آورد از زور ترس و وحشت فریاد زد ، عقب رفت و سینی شام از دستش افتاد . من خوشم آمد که اقلا باعث ترس او شدم.

 اگر صبر نیامده بود همانطوری که تصمیم گرفته بودم همه گوشت تن او را تکه تکه میکردم میدادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. 

 

ناله های این جغد شوم مثل ویروسی سمج فضای ذهنم را پر کرده بود و سعی میکرد از عمقی به عمق دیگر منتقل شود. اما من میدانستم که چگونه از شرشان خلاص شوم. خوشبختانه آنتی ویروس من فعال بود و میدانستم که بزودی عملیات خود را شروع خواد کرد و قبل از اینکه ویروسها فرصت تکثیر و تسلط پیدا کنند کارشان را یکسره خواهد کرد و بسرعت ، دوباره ذهنم پاکسازی خواهد شد.

چون قرار ما در این نوشته بی پرده بودن با نویسنده است میگویم که وقتی آثار شکنجه را احساس کردم گفتم : خدا لعنتت کند هدایت. چه دیو وحشتناکی به جان مردم انداخته ای. 

 

با اولین نشانه های سپیده دم که صدای عطرآگین قرآن و مناجات فضای خانه را پرکرد ، جغد شوم چشمهای کورش را بست و از روی دیوار خانه مان پرید و ناپدید شد. فقط نگرانی من از دیوارهای همسایه هاست.

حال که این نوشته را به پایان میبرم با خود و خدای خودم عهد میکنم که این آخرین تماس من با این شیطان باشد. و به خدا قول میدهم که در اولین فرصت  روحم را غسل دهم تا بدین ترتیب این دیو شکنجه گر را از درونم خارج کنم و درونم را از زهر مهلک این روح پلید اما چیره دست رها کنم. میدانم روح را چگونه باید غسل دهم.

پی نوشت : برای قولی که هم اکنون به خود و خدای خود دادم تا روحم را غسل دهم و درونم را از خباثت ناشی از مطالعه ی آثار هدایت پاک کنم به همین خاطر و با عرض پوزش :

1- از قبول دعوت کامنتهایی که دعوت به مباحثه میکنند معذورم. زیرا کسانیکه پس از خواندن این مطلب به زهرآگین بودن و ویرانگر بودن نوشته های این نویسنده پی نبرند با هیچ منطق دیگری پی نخواهند برد زیرا عشق به هدایت چشم عقلشان را کور کرده است. یا بهتر بگویم دیوی که گریبان آنها را گرفته تا آنها را نکشد رهایشان نخواهد کرد. شاید آنها اراده ای برای جدا شدن از افکار هدایت ندارند یا اصلا خارج از خواست دیو درون خویش اراده ای ندارند. شاید رمقی برایشان نمانده است. شاید آنها در حال احتضارند. کاش کسی میتوانست کمکشان کند. 

 2- کامنتهایی که دارای آدرسی هستند که به نوشته های هدایت یا حمایت از او ختم میشوند تایید نمیشوند.

  نظرات ()
مطالب اخیر 22 نشانه متقین از زبان امام سجاد سال نو ، آرزوهای کهنه سال نو زیاده خواهی شعری برای یک اسب خاص الهام بینایی سر قرار صبح نیامدی احمقانه چه خوش است صوت قرآن، زتو دلربا شنیدن
کلمات کلیدی وبلاگ حکمت (۱٧٢) آمریکا (۱٢٧) پهلوی (٧٦) شعر (٧٥) رفسنجانی (٦٢) امام حسین (٥٧) حدیث (٤٧) عاشورا (٤٦) امام علی (۳٥) روحانی (۳٥) دعا (۳۳) قرآن (۳٢) امام خامنه ای (٢٩) حضرت محمد (٢٦) حکایت (٢۳) مصدق (٢٢) احمدی نژاد (٢٢) انتخابات ریاست جمهوری (٢٠) غرب (۱۸) خدا (۱۸) ashura (۱٧) حجاب (۱٧) خاتمی (۱٦) نماز (۱٥) علم (۱٤) اسرائیل (۱۳) محرم (۱۳) اسلام (۱۳) امام خمینی (۱۳) صادق هدایت (۱٢) امام صادق (۱۱) شهریار (۱۱) جغرافیا (۱٠) شاه (۱٠) امام زمان (۱٠) میرحسین موسوی (۱٠) اصلاح طلبان (۱٠) رضاشاه (۱٠) رمضان (٩) انسان (٩) زیارت عاشورا (٩) فساد (۸) فتنه (۸) شهید (۸) عشق (۸) امام رضا (۸) نجوم (٧) جنگ (٧) سیاست (٧) امام جواد (٧) جمهوری اسلامی (٧) سبک زندگی (٧) مصائب (٦) یارانه ها (٦) حضرت زهرا (٦) ترک (٦) حقوق بشر (٦) انقلاب (٦) ایران (٦) داستانک (٦) اعمال (٦) حج (٥) کربلا (٥) آذربایجان (٥) فلسطین (٥) خامنه ای (٥) دروغ (٥) آزادی (٥) هنر (٥) نوحه (٥) روزه (٥) یهود (٥) جمعیت (٥) محرم و صفر (٥) بوز قورد (٥) بوزقورد (٥) زلزله تبریز (٥) ویروس فرهنگی (٤) گرگ خاکستری (٤) عیدفطر (٤) عید غدیر (٤) آل سعود (٤) تبریز (٤) عید نوروز (٤) قدس (٤) ازدواج (٤) ماهواره (٤) ایمان (٤) انتخابات مجلس (٤) اینترنت (٤) مادر (٤) عید (٤) خانه (٤) گل (۳) تورم (۳) عدالت (۳) دموکراسی (۳) تکنولوژی (۳) شیطان (۳) فناوری (۳) زندگی (۳) هاشمی (۳) خنده (۳) زن (۳) کامپیوتر (۳) روحانیت (۳) سلوک (۳) امام حسن (۳) انگلیس (۳) امام سجاد (۳) غزه (۳) سال نو (۳) امام هادی (۳) راستگویی (۳) اقوام ایرانی (۳) عنایت خدا (۳) اجابت دعا (۳) قوم پارس (۳) فساد در سینما (٢) ملی-مذهبی (٢) حقوقهای نجومی (٢) 10 میلیارد تومان (٢) جنبش سبز (٢) 9 دی (٢) نا امیدی از خدا (٢) وام بانکی (٢) مذاکرات هسته ای (٢) عالمان بی عمل (٢) حقوق انسان (٢) قرآن سوزی (٢) تساوی زن ومرد (٢) خشونت علیه زنان (٢) لیبرال (٢) دریاچه اورمیه (٢) تست شخصیت (٢) کشمیر (٢) جلیلی (٢) فضولی (٢) جنبش عدم تعهد (٢) 5+1 (٢) سنائی (٢) عمل (٢) علامه جعفری (٢) قضاوت (٢) پیامبران (٢) شیر (٢) سوال (٢) زمین (٢) انفاق (٢) فیلترینگ (٢) زبان (٢) 29 بهمن (٢) جهان (٢) پدر و مادر (٢) عبادت (٢) سوریه (٢) مطهری (٢) شب قدر (٢) توبه (٢) نذر (٢) صهیونیسم (٢) صلوات (٢) هندوانه (٢) شعبان (٢) یاحسین (٢) ریا (٢) علوم تجربی (٢) فیلم (٢) سینما (٢) انتظار (٢) گرانی (٢) اندیشه (٢) دنیا (٢) دانش (٢) دل (٢) فلسفه (٢) آرزو (٢) تمدن (٢) کودک (٢) شریعتی (٢) تربیت (٢) زمان (٢) مناجات (٢) زینب (٢) دزد (٢) معجـزه (٢) عباس (٢) عقل (٢) بهشت (٢) تروریست (٢) تحریم (٢) عرفه (٢) نیایش (٢) کوروش (٢) بهمن (٢) شیعه (٢) خمینی (٢) منافق (٢) ترافیک (۱) مهاجرت (۱) مجازات (۱) قم (۱) پزشک (۱) زرتشت (۱) عمر (۱) پیام کوتاه (۱) عطار (۱) المپیک (۱) ابلیس (۱) کافر (۱) قانون (۱) لذت (۱) روزی (۱) لطیفه (۱) چشم (۱) شجریان (۱) اصلاحات (۱) علی (۱) آقا (۱) آسمان (۱) قبر (۱) طلا (۱) مجلس (۱) توکل (۱) قیامت (۱) باران (۱) قبله (۱) نگاه (۱) فوتبال (۱) بازی رایانه ای (۱) جوک (۱) رنگ (۱) سکوت (۱) ترس (۱) شادی (۱) دین (۱) نوکیا (۱) صبر (۱) مسابقه (۱) سیاسی (۱) مسجد (۱) تولد (۱) وبلاگ (۱) موبایل (۱) ورزش (۱) قلب (۱) نفرت (۱) طنز (۱) هکر (۱) تخیل (۱) چمران (۱) سلیمانی (۱) بایاتی (۱) جبر (۱) تخصص (۱) استغفار (۱) بسیجی (۱) کهکشان (۱) قاضی (۱) جامعه اطلاعاتی (۱) نسبیت (۱) امام حسن عسکری (۱) حیا (۱) سید احمد خمینی (۱) بیمارستان (۱) کلاهبرداری (۱) مشایی (۱) اصلاح طلبی (۱) کعبه دل (۱) انشتین (۱) گوش (۱) خرافه (۱) انبیا (۱) عزا (۱) ادیسون (۱) سرمایه داری (۱) اصول گرایی (۱) ذکر (۱) عبدالله نوری (۱) بودا (۱) تکلیف (۱) تفکر (۱) جوان (۱) الهی (۱) شناخت (۱) نظم (۱) ویکتورهوگو (۱) انجمن حجتیه (۱) خشک و تر (۱) فریب (۱) شبهات (۱) تعهد (۱) شاید وقتی دیگر (۱) شمس تبریزی (۱) برکت (۱) سلامتی (۱) میهن (۱) اختیار (۱) پیام نوروزی (۱) تناقض (۱) جوانی (۱) اهل سنت (۱) انیشتین (۱) نوشتن (۱) خیانت (۱) امتحان (۱) راه (۱) زیبایی (۱) سانسور (۱) غم (۱) مذاکره (۱) مسلمان (۱) ظهور (۱) حزب (۱) اربعین (۱) طبیعت (۱) روشنفکری (۱) سجده (۱) گناه (۱) احزاب (۱) اوباما (۱) غرور (۱) امامت (۱) توسل (۱) ابر (۱) گفتار (۱) مغز (۱) والدین (۱) تسلیت (۱) شرق (۱) ماسک (۱) تفسیر (۱) بحرین (۱) شجاعت (۱) پروین اعتصامی (۱) بدبختی (۱) دمکراسی (۱) وحی (۱) حماقت (۱) اوستا (۱) الله اکبر (۱) بهداشت (۱) دانستن (۱) وحدت (۱) سحر (۱) روسیه (۱) روح (۱) دوزخ (۱) نیما (۱) حکومت دینی (۱) فاتحه (۱) اطلاعات عمومی (۱) نیمه شعبان (۱) حزب الله (۱) امام محمد باقر (۱) رجب (۱) مبارزه با نفس (۱) حجامت (۱) بینایی (۱) روز جهانی قرآن (۱) چادر (۱) جوک ترکی (۱) قبرستان (۱) حضرت یحیی (۱) امام کاظم (۱) دانایی (۱) فرمانده (۱) حاج همت (۱) فیس بوک (۱) اسم اعظم (۱) تجارت الکترونیک (۱) انرژی هسته ای (۱) یوم الله (۱) حلزون (۱) فتح (۱) شیخ (۱) نبوغ (۱) برنارد شاو (۱) حقارت (۱) راه قدس (۱) یتیم نوازی (۱) جهانی سازی (۱) جزیره برمودا (۱) 14 معصوم (۱) حضرت ابوالفضل (۱) اصول دین (۱) حضرت نوح (۱) جبر و اختیار (۱) فرومایه (۱) امام موسی کاظم (۱) مختارنامه (۱) حضرت ابراهیم (۱) حق الناس (۱) طرح ولایت (۱) امداد غیبی (۱) هاوایی (۱) گردن بند (۱) غضب (۱) بهشت احمقها (۱) ساده لوحی (۱) آفتاب پرست (۱) فتح ایران (۱) مدیرکل (۱) نقض غرض (۱) راهزن (۱) زمزمه های تنهایی (۱) سال پول (۱) بانوی شعر ایران (۱) توحش (۱) حرز (۱) ضداسلام (۱) خواب و بیدار (۱) تعویذ (۱) بیداری اسلامی (۱) نداآقاسلطانی (۱) چهارده معصوم (۱) میکروسکوپ افکار (۱) سود بانکی (۱) علم غیب (۱) خواستن توانستن (۱) تقلید سیاسی (۱) فراماسون (۱) sms تبریز (۱) اس ام اس تبریز (۱) استاد عالی نسب (۱) نشانه برای فردا (۱) توافق نامه ژنو (۱) شهبد (۱) حضرت زکریا (۱) خوض در باطل (۱) آدمخواری (۱) وضوی صفر و یکها (۱) لاحول (۱) جهنمہ (۱) جام دیجیتال (۱) کفش کتانی (۱) خسرو زارع فرید (۱) کارتهای بانکی (۱) شرکت انیاک (۱) شبکه شتاب (۱) تنگه برینگ (۱) سیلی ایام (۱) شعار سال (۱) امام نقی (۱) سوره کوثر (۱)
دوستان من برهان سایت زیبای قرآن شیعه 24 ندیم ܔگروه سایبرے مهندس میرزابیگیܔ داهول حرفهایی از جنس ناچاری نقد مدرنیته اسکالپل حکایتهای آموزنده صدای مجری مشاوره کسب و کار مدیرمالی یادداشتهای بیداری ثامن تـــــم مرجع قالب و ابزار مقتدر مظلوم | Mazloum.Ir حامیان ولایت سیّد علی نماز ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب