حکایتی شیرین از گلستان سعدی

یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت

بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست

من بموجب آن که پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم  آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت، وزیر را گفت چه مصلحت می‌بینی؟ گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند .گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند

سر خود را به نادانی شکستی

چو کردی با کلوخ انداز پیکار

چنین دان کاندر آماجش نشستی

چو تیر انداختی بر روی دشمن