امروز دانسته های قبلی ام را به کناری نهادم و بار دیگر خواستم منصفانه تر در میان آثار صادق هدایت گشتی بزنم تا شاید نشانه هایی بیابم که از شدت کویری که از دنیای او در ذهن من است کمی کاسته شود. با خودم گفتم شاید در میان این بیابان لم یزرع  ذهن او ، بوته ی گلی ، برکه ی کوچولویی یا حتی تکدرختی و سایه ی دلچسب تخته سنگ بخشنده ای بیابم و از شدت فضای تفتیده و مرگ آلوده و سراسر تباهی اش بکاهم. به این نیت به سراغش رفتم.

پرونده:Sadegh hedayat.jpg

وقتی در سه قطره خون  این جمله را خواندم که :

آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد .

از خواندن کلماتی مثل گل و باغچه و بوی گلها ، کمی امیدوار شدم و تبسم کردم که بالاخره ما هم در آثار این نویسنده ، کلمات امیدوار کننده ای دیدیم. اما تبسم در صورتم نشکفته پرپر شد وقتی که دیدم بلافاصله اضافه کرده است : 

ولی چه فائده ؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم کیف بکنم، همه اینها برای شاعرها و بچه ها و کسانیکه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست

بعد وقتی میخوانم که :

یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر بجای او بودم یکشب توی شام همه زهرمیریختم میدادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمرمیزدم و مرده ها را که میبردند تماشا می کردم.

با خودم فکر میکنم که نه خیر !  این آدم درست نمیشود. تمام شد و رفت پی کارش .  اگر دست او بود واقعا همه را میکشت و بعد هم خودش را میکشت. بعدش وقتی به خود کشی او و این داستانهای کشنده اش فکر میکنم به ذهنم می آید که او وقتی دیده بود که نمیتواند اول همه را بکشد و بعد خودش را بکشد تصمیم گرفته بود که اول خودش را بکشد در حالیکه وظیفه ی کشتن دیگران را به کتابهایش سپرده بود. او سالهای زیادی دندان روی جگر گذاشته بود و با این قصد ، داستانهایش را نوشته بود و بعد خودش را کشته بود و خیالش راحت بود که به وظیفه اش عمل کرده است.