صادق هدایت در سال 1281 ه‍.ش. در یک خانوادة اشرافی رو به زوال، که اعضای آن در هر دو رژیم قاجار و پهلوی، صاحب مناصب بالای سیاسی، نظامی و قضایی بودند، به دنیا آمد. او پس از یک دوره زندگانی دردآور 50 ساله در اواخر سال 1329 به پاریس رفت، و پس از حدود چهار ماه اقامت در این شهر و درست سی و سه روز پس از ترور شوهر خواهرش ـ ‌رزم‌آرا‌ـ در نوزدهم فروردین 1330، در آپارتمان استیجاری مسکونی‌خود در پاریس ، با گاز اقدام به خودکشی کرد؛ و در بیست و هفتم فروردین همان سال، جسدش ـ‌ بدون رعایت تشریفات اسلامی‌ـ در گورستان مسیحیان این شهر، موسوم به پرلاشز، به خاک سپرده شد.

پرونده:Sadegh hedayat.jpg

هدایت در بوف کور میگوید : 

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

باز هم در بوف کور مینویسد : 

«آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.»

برای من که حدود 25 سال پیش برخی از کتابهایش از جمله "بوف کور" او را خوانده ام جای تعجب دارد که میشنوم عده ای آثار او را کاملا بی ارزش میدانند و از طرفی ، عده ای دیگر برای نوشته های این شخص از دیدگاه ادبی و فرهنگی و اجتماعی ارزش فوق العاده میدهند و از او و عقایدش تمجید میکنند و القاب تحسین آمیز به او میدهند که از حد او افزون است. به نظر من هر دو طرف راه خطا میروند و از نگرش منصفانه به آثار این نویسنده ی موفق بدورند.

زیرا اگر بخواهیم در مورد صادق هدایت بدون جبهه گیری و پیش داوری قضاوت کنیم باید بگوییم که فایده هایی در آثار صادق هدایت نهفته است که متاسفانه هیچگاه توجهی به آن نشده است.

صادق هدایت علی رغم نداشتن تحصیلات عالی و عدم کسب موفقیت در عرصه علم و دانش ، در فن ادبیات فرد موفقی بوده است و این از تاثیر عمیق آثار مکتوبش بر روی خواننده کاملا آشکار است زیرا او بقدری بامهارت ، احساس خود را به کلمات تبدیل کرده است که خواننده ی آثارش در همان چند سطر اولیه ، حس نویسنده را بخوبی دریافت میکند و با فرو رفتن در احساس یاس آور نویسنده بخوبی در می یابد که صادق هدایت چگونه در ستیزی دائمی و طافت فرسا با روان پریشان خود زندگی رنج آلود و بی روح خویش را به سر برده است. از این رو میتوان گفت که صادق هدایت در انتقال حس خود به خواننده بسیار موفق بوده است.

صادق هدایت  بخاطر زندگی دردآلود خود نیازی به تخیل برای یافتن سوژه به منظور خلق آثار خود نداشته است. زیرا هر روز زندگی او سوژه ای آماده و ساخته و پرداخته برای داستانهای او بود. به همین خاطر ، او در داستانهایش حکایت زندگی خود را میکند داستانهایی که با گوشت و پوست خود آنها را لمس کرده است و بدیهی است که او برای بیان چنین حکایتهایی که با زندگی خویش عجین است مناسبترین واژه ها را به مناسبترین وجه بکار خواهد برد. او بطور طبیعی و خیلی ساده از کلماتی استفاده میکند که با تمام وجود آنها را در زندگی خود تجربه کرده است. واژگانی که هر کلمه ی آن به مثابه یک نت موسیقی برای تکمیل سمفونی زندگانی نافرجام اوست. سمفونی مرگ ! آری آثار هدایت سمفونی مرگ نافرجام است. او سمفونی مرگ را درمجموعه ی آثار خود به قسمی تاثیر گذار می سراید که هر خواننده ای خود را نوازنده ای از ارکستر او تصور میکند و چه بسا خوانندگانی که آواز مرگ را با او زمزمه میکنند.

ممکن است بپرسید که ارزشمندی این حرفها کجاست ؟ مگر هر حرفی که تاثیر گذار باشد خوب است؟ مگر هر فیلمی که بیننده را بر روی صندلی ها میخکوب کند پیام خوبی دارد؟ وقتی که نوشته ای سعی میکند خواننده را به یاس و نومیدی بکشاند و سرانجام انسان را بیهوده میداند و انسان را پوچ می پندارد ، گیرم که در هدف خود موفق شود ، آیا میشود به این نوشته نمره خوب داد و از آن بعنوان یک اثر ادبی و فرهنگی یاد کرد؟ این نوشته یا داستان چه ارزشی دارد ؟ 

به نظر من نوشته های صادق هدایت چون روایت صادقانه ی زندگی واقعی یک انسان است ، از دیدگاه علم روانشناسی ارزشمند است زیرا این نوشته ها میتواند برای روانشناسان و محققان رشته ی روانکاوی همانند نتیجه ی سلسله ای از تحقیقات بالینی با ارزش باشد. روانکاوان میتوانند از این طریق آسیبهای ناشی از بیماری های روانی را شناسایی کرده و برای درمان بیماران روانی از آن استفاده نمایند. زیرا هدایت که با خودکشی به زندگی خود پایان داده است توانسته است صادقانه حالات روانی خود را در نوشته هایش برملا سازد و درد دلهای سوزناکی را از سرگذشت خود به یادگار بگذارد. روایتهایی که نشان میدهد چه عواملی او را گام به گام به انزوا کشیده و سرانجام به خود کشی دردناکی هدایت کرده است.


اگر به نوشته های نویسنده توجه کنیم حتی خود صادق هدایت هم ادعای نویسندگی نکرده است. (نویسنده به این معنی که شخص هنرمندی بخواهد برای سعادت بشری و یا اعتلای یک فرهنگ گامی بردارد و به این منظور آثار مکتوب خلق نماید)  البته روشن است که او ذوق ادبی داشته است اما به نظر میرسد افسردگی های روانی او که احتمالا بخش عمده ای از آن ناشی از کاستیهای جسمی اش بوده است  انگیزه ای برای خلق آثار مثبت و مفید برایش باقی نگذاشته است. او از شدت درد به نوشتن روی آورده و فقط خواسته است با نوشتن رنج های ناگفته اش ، روح خسته اش تسکین و تخفیفی ناچیز بیابد. او دردهایش را نوشته است و شاید هم اصلا دلش نمیخواسته است که دیگران به سرنوشت او دچار شوند و ادعای رهبری فکری دیگران را نداشته است. زیرا کسی که به پوچی معتقد است انگیزه ای برای تحمل سختی ها برای هدایت مردم ندارد. حتی اگر به اندازه نوشتن یک داستان کوتاه باشد.

باردیگر به بخشهایی از نوشته های او دقت میکنیم :

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»

به نظر میرسد که این سخنان سوزناک را کسی گفته است که یک بیماری جسمی نادر و عجیبی داشته است که از ترس تمسخر اطرافیان قادر نبوده است آن را با دیگران مطرح نماید یا حتی بنویسد و به همین خاطر روحش را افسردگی عمیقی احاطه کرده و مثل "خوره" جان او را خورده و به انزوا کشانده است و در نهایت با کمال بی رحمی او را به مرگ اختیاری مجبور کرده است. و سرنوشت دردناکی را برایش رقم زده است.

باز هم در بوف کور مینویسد : 

«آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.»

یا میگوید : 

  • انسان در زندگی یک سرمایه بزرگ دارد. آن سرمایه خود کشی است
به نظرم روح صادق هدایت از نوشته هایش در عذاب است و هر بار که خواننده ای از خواندن آثار او افسرده میشود به عذابش افزوده میگردد. بیشترین خدمت را کسی به او میکند که از دسترسی جوانان به آثارش جلوگیری کند. من در آثار او مطلبی که بوی زندگی بدهد و امید و نشاط از آن استنباط شود و احترام به مقام انسانیت باشد ندیدم.
ما از کسانیکه از افکار و آثار این نویسنده چیره دست حمایت میکنند میپرسیم که آیا شما حاضر هستید صادق هدایت را بعنوان الگو به فرزند جوانتان معرفی نمایید؟ کسی که خود کشی را سرمایه بزرگ انسان میداند و خودش هم به آن عمل میکند؟ آیا شما دوست دارید پیکر بی جان فرزند عزیزتان را که خود کشی کرده است ببینید؟
من بعنوان یک فرد عادی و هموطن ایشان ، هرچه سعی میکنم از ایشان بخاطر هموطن بودن و نویسنده متقدم بودن حمایت کنم دلیلی برای این کار نمی یابم. چون نویسنده بودن اگر در راستای خدمت به انسانیت نباشد چه ارزشی دارد؟ شخصا معتقدم تکنیک ادبی او قویست ، اما مگر هرچیزی که تکنیک قوی داشته باشد خوب است ؟ آیا ما حق داریم از بمب اتم بخاطر اینکه تکنیکش قوی است حمایت کنیم؟ تشویق به خود کشی در "غیر انسانی بودن" کمتر از بمب اتم نیست. دمیدن روح یاس و نومیدی و نفرت از جامعه بشری کاری پسندیده نیست. اگر یکی از رسالتهای هنرمند نشان دادن نقاط ضعف جامعه بشری است در کنار آن ارائه ی یک روش بهتر نیز وظیفه هنرمند است نه نا امید کردن مردم از کل مردم . اگر از بدبویی دکان قصاب و دباغ سخن میگویی در عوض از  عطر خوش عطاری هم حرفی بزن تا شنونده یا خواننده فکر نکند که همه ی دنیا همان بر فرض دکان دباغی و قصابی است و او چاره ای جز انتخاب بین اینها و مرگ  ندارد. لابد کسانیکه از آثار او حمایت میکنند ادعای تمدن و فرهنگ و انسانیت هم میکنند. چه بگویم ، شاید عقل ناقص ما قد نمیدهد.

من امروز بوف کور را به این امید خواندم که شاید برداشت من از این کتاب در دوران جوانی اشتباه بوده باشد اما باز هم چیزی غیر از افسردگی و نفرت از زندگی برایم حاصل نشد. در ضمن ذهن پریشان این نویسنده چنان بانفرت ، حوادث داستان را به در و دیوار کوبیده است که مغز خواننده را در کلافگی دیوانه واری گرفتار میکند.
به نظر من فقط روانشناسان دلیلی قانع کننده برای رجوع به کتابهای صادق هدایت خواهند داشت آنهم برای تحقیق در مورد روانکاوی آسیبهای روانی این نویسنده برای اهداف درمانی در جهت درمان بیماران روانی مشابه.  و کسانیکه برای انتشار و ترویج آثار بیفایده و مخرب او تلاش میکنند هیچ خدمتی به کشور و انسانیت نمیکنند. 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.