کلمه "مناسب" از آن کلماتیست که به خودی خود هیج مفهوم کاملی را در ذهن بوجود نمی آورد. مثلا وقتی سوال شود که این پیراهن مناسب است یا نه؟ طبیعتا باید پرسید مناسب برای چه کسی؟ 

 کودک است یا بزرگسال؟... زن است یامرد؟... چاق است یا لاغر؟... متین است یا جلف؟... سنتی است یا متجدد؟... شغلش اداری است یا آزاد؟... خوش سلیقه است یا بدسلیقه؟... ثروتمند است یا متوسط الحال؟.... مذهبی است یا غیر مذهبی؟... درمنطقه سردسیر زندگی میکند یا گرمسیر؟ و . . .

حال که ترکیب این کلمه با یک کلمه ساده مثل پیراهن اینقدر علامت سوالهای متعدد تولید میکند پس ترکیب آن با خصوصیات انسانی چقدر میتواند سوال برانگیز باشد؟

اگر کلمه "چهره" را به معنی "نمود شخصیت" یا وجهه  یک فرد در میان جمع در نظر بگیریم و مثلا بپرسیم که آیا فلانی چهره مناسب دارد یا نه ؟ دراین صورت باید به انبوه سوالات متعاقب آن جواب دهیم که : مناسب برای چه جامعه ای ؟ با چه افرادی و چه مشخصاتی و چه جغرافیایی ؟ چه مذهبی ؟ چه تمدنی ؟ چه فرهنگی؟ و . . .

بااین همه علامات سوال نمیتوان براحتی کنار آمد پس اجازه دهید این مسئله پیچیده را ساده تر کنیم و در یک حالت کاملا تک بعدی به مسئله نگاه کنیم. فرض کنید یک اجتماع کوچک یا بزرگ داریم که افراد این اجتماع دارای افکار کاملا همگن و تثبیت شده ای هستند و در آن جامعه کلمه "مناسب" و "نامناسب" برای همه افراد یک معنی مشخص دارد. حال دراین اجتماع مشخص کنید :

فردی که تلاش میکند چهره مناسب داشته باشد چه نوع فردیست؟

مهمترین مطلب اینست که با این اقدام روشن میشود که این فرد چهره مناسبی ندارد زیرا تلاش میکند آن را کسب کند.

از طرف دیگر کسی که درمیان اجتماع چهره مناسب دارد به این معنی است که افراد جامعه ازاو  افکار و گفتار و کردار خوب دیده اند. و چهره خوبی از او در ذهن دارند.

مطلب اساسی اینست که : فکر مناسب ، گفتار و کردار مناسب تولید میکند و کردار مناسب چهره مناسب ارائه میدهد .

پس مشخص میشود که این فرد از فکر مناسب بی بهره بوده است که در نتیجه چهره مناسبی ندارد.

حال کسی که تلاش میکند چهره مناسب از خود ارائه دهد دوراه بیشتر ندارد :

١- او باید افکار نامناسب خودرا تغییر دهد و تفکرات مناسب کسب کند که در نتیجه بطور خودکار صاحب چهره مناسب خواهد شد. این فرد در این راه اگر صادق باشد دیگر به فکر چهره مناسب نیست بلکه فقط در جهت کسب افکار مناسب تلاش میکند. او درطی این راه باارزش از چهره ها عبور کرده و به باطن نظر میکند و در حقیقت او برای تغییر چهره هیچ تلاشی نمیکند بلکه فقط در مسیر اندیشه پاک گام برمیدارد. چنین شخصی هیچگاه مردم را به سوی خود فرا نمیخواند بلکه در درون خود طی طریق مینماید و اگر هم صدای دعوتی از او بشنویم ندای توجه به سمت خویش نیست بلکه به سمت مقصود اشاره میکند و نامی از خویش در میان نمی آورد. وشاید روزی برسد که انبوه جمعیت را در پشت سرش راهرو ببیند که هیچ تلاشی برای فراهم آوردن آن جمعیت در پشت سرش نکرده است. بلکه جمعیت خود به سمت شخصیت او کشیده شده اند.

٢- او بدون تغییر دادن فکرش تلاش میکند یک چهره مناسب از خود ارائه نماید. و ناچار برای این کار به لوازم جانبی احتیاج خواهد داشت  و این شروعی برای ورود به دنیای ریاکاری و فریب خواهد بود. او ساختمان و بنای باشکوهی دیده ودلش خواسته است که اوهم داشته باشد . اما چون توانایی ساختن آن را در خود ندیده است و یا تن پروری و تنبلی او را از کار کردن باز داشته است حال میخواهد چیزی بسازد که مثل او مردم را به سمت خود جلب کند. و او یک ماکت میسازد . نه استحکامی ، نه آسایشی ، نه امنیتی و نه ماندگاریی ! چنین کسی اگر مردم را به خود فرا بخواند مجبور است سستی درون سازه را از مردم پنهان کند و الا کسی به او اقبال نخواهد کرد . بنابر این او مجبور است طوری حرف بزند که خوشایند مردم باشد . او مجبور است آنقدر در تعریف نمای سازه تبلیغ کند که کیفیت محتوی آن از نظر ها دور بماند . او در پی شعار درست کردن است تا عده بیشتری را خوش آید .

چهره و نام نیک مردان بزرگ مانند یک سازه با شکوه است و تقلیدگرمجذوبی که از استحکامات داخلی آن مطلع نشده باشد فقط میتواند ماکت سست و شکننده ای را از آن بسازد. واگر مردم را به داخل آن ماکت فرا بخواند آنان را به مهلکه کشانیده است.


تلاش برای ارائه چهره مناسب بدون اصلاح فکر فریب کاری عمیقی است که دام راه مردم است ! اگر کسی متوجه شود که چهره اش مناسب نیست باید افکارش را تغییر دهد نه چهره اش را.

سیاست مدارانی که به تاسی از مردان بزرگ درپی تاثیر گذاری و گرد هم آوردن مردم به دور خود هستند به روش دوم عمل میکنند . آنها میگویند طوری شعارهایمان را انتخاب کنیم که قدرت جذب حداکثری داشته باشد. آنها میگویند باید روی حداقل ها تکیه کنیم و به همین جهت از اصول اساسی سخن نمیگویند وبه فرعیات کم ارزش میپردازند.

سخنان مردان بزرگ و انسانهای صالح ،  واضح و روشن بوده و به اصول اساسی اشاره میکند.
اولین سخن پیامبر به مردم این بود : قولوا لا اله الاالله تفلحوا
وعجب سخن محکم و صادقانه ایست . روشن - واضح - قوی - تمام کننده و بدون تردید. اصل سخن را باید همان اول گفت بابیانی روشن و قاطع .
صالحان از ترس اینکه ممکن است مردم دعوتشان را نپذیرند نیاتشان را درقالب مفاهیم مبهم عامه پسند و کم وبیش متناقض با افکارشان نمیریزند.

کاش فرصتی برای نوشتن بود

خوش بین و دقیق باشید!
یاحق