کاش نویسنده بودم و میتوانستم این قصه را به شکل مناسبی تعریف کنم. مقدمه ای ، موخره ای بنویسم .  فرازی ، فرودی  درنظر بگیرم و تعلیقی و شخصیتی بسازم تا انتقال پیام بخوبی انجام پذیرد. اما در وضعیت فعلی ، فقط میتوانم خیلی ساده و عامیانه خاطره گویی کنم. 

اولین برنامه کامپیوتری که با آن کار کردیم سوراخ سوراخ بود. درست مثل آبکش مادر بزرگها. یعنی برای نوشتن برنامه باید کارت های مقوایی را با دستگاه پانچ مخصوص سوراخ میکردیم. یعنی باید پشت دستگاهی شبیه شکل زیر که بدون مونیتور و در واقع فقط یک کیبورد بود  می نشستیم و دستورات زبان برنامه نویسی را بدون اینکه چیزی ببینیم می نوشتیم . ما فقط مینوشتیم ولی نتیجه ی نوشتن خود را نمیدیدیم. 


بعد از نوشتن دستورات ، کلیدی را میزدیم و از داخل دستگاه یک کارت سوراخ شده بیرون می آمد که معلوم نبود چه چیزی در داخل آن حک شده است. مثلا ما مینوشتیم : Input  و این دستور بصورت سوراخهایی در روی کارتی که در داخل دستگاه بود حک میشد و از دستگاه خارج میگردید. چیزی شبیه این :

به نظرم در هر کارت فقط یک یا چند دستور میتوانستیم بنویسیم. معلوم است که با این حساب یک برنامه بسیار کوچک و به درد نخور روی دهها کارت ، پانج میشد. بعد این کارتها را به مسئول سایت کامپیوتری میدادیم تا در نوبت بخواباند و در زمان مقرر به کامپیوتر اصلی خورانده شود. کامپیوتر اصلی از دید ما دور بود و ما اصلا شکل و شمایلش را هم نمیدیدم و تصوری از چگونگی اش هم نداشتیم. ما فقط یک در میدیدم و میدانستیم که پشت آن در اتاقی است که کامپیوتر را در خود مخفی کرده است و رابط ما با کامپیوتر اصلی مسئول سایت بود که مثل ماموران امنیتی لباس شخصی به شدت مراقبت و محافظت از درب اتاق را بعهده داشت وما از او بشدت حساب میبردیم و احتمال هم نمیدادیم که او یک فردی مثل ما باشد  ، خلاصه کامپیوتر اصلی در پشت درهای بسته کارت های سوراخ شده را میخواند و دستورالعملها را ترجمه میکرد و اگر برنامه ما ایرادی داشت کارتهای ما را برمیگرداند و یک لیستی از اشکالات برنامه را پرینت میکرد. حال ما میماندیم و یک لیست اشکالات و چند تا کارت سوراخ شده که باید دور ریخته میشد و کار برنامه نویسی مجددا با کارتهای جدید تکرار میگردید. این یعنی ، کار اجباری با اعمال شاقّه ! . . .  این خلاصه ای از رنجهای ما بود برای این که یک برنامه ساده ی جمع یا تفریق بنویسیم که به درد هیچ نفس کشی نمیخورد. درست یادم نمی آید، شاید یکسال به همین منوال گذشت و ما به کار با دستگاه پانچ داشتیم عادت میکردیم که ناگهان آفتاب عمر این تکنولوژی غروب کرد و جسم بیجان دستگاههای پانچ به گورستان رفت و آموخته های ما هم در گور آنها دفن شد. حال دیگر به چه دردمان میخورد بدانیم که کارتها چطور به دستگاه خورانده میشوند ، چگونه دستور شروع داده میشود و چگونه دستور پایان صادر میشود. کارتها با زدن چه کلیدی بیرون میآیند و چگونه غلط ها اصلاح میشوند و . . .  در یک کلام آن همه وقتی که برای یادگیری و مهارت صرف کرده بودیم همه بی مصرف شدند. 

 

اما با این حال خوش حال بودیم چون با دستگاه جدیدی باید کار میکردیم که به آن ترمینال میگفتند. این دستگاه علاوه بر کیبرد ، که دستگاههای پانچ داشتند یک صفحه نمایش خوشگل داشت که به آن مانیتور میگفتند و در این دستگاه در کمال خوش وقتی میتوانستیم هرکلیدی را که بر روی کیبرد میزدیم نتیجه ی آن را روی صفحه مانیتور ببینیم. یادم میآید یک مدتی ذوق میکردیم از اینکه میدیدم بازدن یک کلید ، حرف مربوط به همان کلید در روی مانیتور نشان داده میشد. واقعا چیز جالبی بود. به خودمان میگفتیم :علم کامپیوتر عجب پیشرفتی کرده است که دیگر مثل آدمهای کور مجبور نیستیم چیزهایی را که نمی بینیم بنویسیم. صدای خوش آهنگ صفحه کلید که حروف نورانی و سبز رنگ روی مانیتور را روشن میکرد چه هارمونی دلنشنی را ایجاد میکرد. اسم اتاقی را که ترمینالها در آن ردیف شده بود گذاشته بودند : اتاق ترمینال !   این اتاق از اتاق پانچ خیلی زیباتر و آبرومندتر  وبزرگتر بود. وارد اتاق که میشدی بیشتر از 10 ترمینال به رویت لبخند میزد و نوشته های نورانی سبز رنگش روحیه تازه ای به تو میداد. 

هیجان انگیزتر این  بود که دیگر برای کامپایل شدن برنامه ات لازم نبود یکروز در صف منتظر بمانی چون این ترمینالها در همان زمان میتوانست با زدن یک کلید برنامه ات را به کامپیوتر اصلی فرستاده و بلافاصله کامپایل کرده و اشکالات برنامه را اعلام نماید. مهمتر اینکه اشکالات برنامه روی مانیتور نشان داده میشد و لازم نبود که چاپ شود.

وقتی نتیجه ی اجرای موفق برنامه را روی صفحه ترمینال میدیدی که با حروف نورانی سبز رنگ خود نمایی میکرد یک حس موفقیت و رضایت در درونت ایجاد میشد. واحساس میکردی که الان میتوانی با خیال راحت برای بازی گل کوچک به زمین چمن دانشگاه بروی و به این طریق بخاطر این موفقیت به خودت پاداش کوچکی بدهی.

حالا دیگر زبان پانچ کاملا فراموشت شده است ولی در عوض با زبان ترمینال آشنا شده ای و کمی هم مهارت پیدا کرده ای. احساس میکنی زبان ماشین مجازی یا همان وی ام (VM) که ترمینالها با آن کار میکنند یک چیز دیگری است که یادگیری آن باعث افزایش قدرت و دانش تو میشود و برایت یک عمر مفید واقع میشود. 

اما باکمال تاسف و تاثر، این حس و حال نیز بیشتر از یکسال طول نمیکشد ودوران ترمینالها نیز به سر میآید. حروف نورانی سبز رنگ دیگر آن درخشندگی سابق را ندارند و به نظر کهنه و چرک می آیند. آن محیط دو  رنگ سیاه و سبز بیش از حد یکنواخت به نظر میرسد. زیرا دستگاههای جدیدی به بازار آمده اند که هوش از سر آدم میربایند. 
این دستگاهها یک کامپیوتر کامل هستند و فقط یک ترمینال نیستد که واسط بین کاربر و کامپیوتر باشند.  کاربر وقتی پشت میز مینشیند مستقیما با یک کامپیوتر مستقل طرف حساب میشود نه بایک واسط کاربری. اندازه این کامپیوتر به اندازه یک تلویزیون معمولی است و مانیتور آن میتواند صدها رنگ را نمایش دهد. رقص رنگها در صفحه مانیتور چشمها را خیره میکرد. به آنها PC های NCR  میگفتند. سه دستگاه از آنها را در ردیف اول اتاق ترمینالها گذاشته بودند . عجب مالی بودند این طاووسهای صد رنگ. 
دیگر کسی برای تصرف چند ساعته ی ترمینالها با دیگران جدل نمیکرد. در عوض سر تازه واردها شلوغ بود. لاکردارها خیلی خوش دست بودند. هم زیبا ، هم خوش دست و حتی خوش صدا هم بودند. 
اولین باری که پشت یکی از این کامپیوترهای جدید نشستیم متوجه شدیم که این جدیدها دستورات ترمینالها را نمیفهمند و دستورات ترمینالها که برای ما آشنا بودند برای اینها نا آشنا بودند و در هنگام اجرا با خطا مواجه میشدند. میگفت املای شما غلط است و خطای سینتاکس میگرفت . آخ که چه کشیدیم از دست این خطای سینتاکس اررور : Syntax Error  که دست بردار نبود.
زمان آن رسیده بود که مهارتهای کار با ترمینال را فراموش کنیم و آموخته های یکساله خود را دور بریزیم و زبان جدیدی یاد بگیریم که به آن DOS  میگفتند. شور وشوق کار با فن آوریهای جدید سختی یاد گیری زبان جدید را برایمان راحت میکرد. شور وشوقی که از نیروی جوانی مان نشات میگرفت و ما خیال میکردیم که همیشه گی است.
کی برد این پی سی ها از ترمینالها خیلی نرمتر و کارکردن با آن خیلی راحت تر بود . صدای چیلیکی که از دکمه های صفحه کلید ترمینال شنیده میشد و اولها برایمان خوش آهنگ بود دیگر عذاب آور و اعصاب خورد کن به نظر میرسید چون خیلی بلند بود در حالیکه صدای کیبرد این پی سی ها خیلی ملایم بود و برخلاف ترمینالها فشار زیادی هم برای زدن کلید لازم نبود. بایک اشاره کوچولو کار تمام بود. 
حالا میتوانستی یک برنامه GWBasic   نصب کنی و برنامه های متنوع بنویسی و از رنگ آمیزی برنامه ات لذت ببری . منو درست کنی ، جدول رنگارنگ بکشی ، ملودی بزنی و . . .  از زندگی لذت ببری.
هیجان دیگر این کامپیوترهای کوچک این بود که میتوانستی برنامه های خودت را روی یک دیسک ذخیره کنی و با خودت ببری و هر جا که به کامپیوتر دسترسی داشتی استفاده کنی. حالا دیگر داشتن یک جعبه دیسکت 4.5 اینچی یک کلاس ویژه ای به آدم میداد مخصوصا اگر مارک آن BASF   باشد 
Dos و برنامه های تحت داس مدت زیادی ما را به خود مشغول کرد . بازهم شروع کردیم به اندوختن مهارت و کسب تجربه در این عرصه جدیدی که برایمان باز شده بود. برنامه نوشتیم ابزار برنامه نویسی ساختیم ، ابزار خریدیم ، به محیط تک خطی داس غلبه کردیم ، با چاپگرها کلنجار رفتیم و در خیلی از دستورات داس ماهر شدیم و به خاطر سپردیم.  با برنامه های مفید یا همان یوتیلیتی ها آشنا شدیم و آموزش دیدیم و آموزش دادیم و برای کار با برنامه هایی مثل NC , PCTools و ده ها برنامه مشابه آن عمر تلف کردیم و استاد شدیم. 
اما دوران داس هم به سر آمد و بسیاری از مهارتهای ما را بی ارزش نمود و به خاک سرد نشانید. مهارتهایی که به هر کدام از آنها عمری از بهترین روزهای جوانی ما الصاق شده بود. و الان دیگر به هیچ دردی نمیخوردند.

بالاخره ویندوز از راه رسید و با آن همه سر وصدا و تغییرات انبوه ، چشمها را خیره کرد و همه ی نگاهها ، بسوی این لعبت شهسوار معطوف شد. پنجره های خوشرنگ ، دنیای دیگری را بروی ما گشاده بود و دنیای خطی و تک بعدی داس به یک صفحه دو بعدی نا محدود تبدیل شده بود. صفحه ی سفیدی در برابر ما گشوده شده بود که باور کردنی نبود و تو میخواستی از فرط شوق بارش یک برف زمستانی زیبا در اعماق آن محیط سفید و یکدست غلط بزنی و اسکی کنی و به هر سو که خواستی سر بخوری . اینگونه بود که ویندوز  مثل کالسکه چی شهر اسباب بازیهای داستان پینوکیو ما را اغفال کرد تا مصیبت تلخ ناشی از مرگ برنامه های تحت داس خود را از یاد ببریم و به وسوسه ی رنگ و لعاب و صدای موزیک ویندوز ، خود را مسرور حس کنیم.
دیگر دستور Dir  به چه درد من میخورد که آنهمه پارامترهای متنوعش را با سماجت تمام یاد گرفته بودم؟ یا دستور XCopy , MD , list , ClsScr و دهها دستور که هر کدام با دهها پارامتر  و سویچ و سینتاکس ، گوشه ای از ذهن مرا بخود مشغول داشته بود؟
اکنون کارها راحت شده است و فقط با یک کلیک دستور صادر میکنی و دیگر نیازی به تایپ حروف مقطعه نیست. چقدر این دستورات مقطعه را در کلاسها یاد گرفتیم و یاد دادیم و عمر برایش سپری کردیم که هیچکدام الان به هیچ دردی نمیخورند. 
حالا هم ویندوز روزگار تقریبا درازی است که با سماجت به دنیا چسبیده است اما او هم مدام رنگ عوض میکند و هر روز با چهره ای و نامی جدید ظاهر میشود. جای منوهایش عوض میشود فرمهایش جابجا میشود ، امنیتش دگرگون میشود ، رجیستری اش تغییر رفتار میدهد ، کنترل پنلش زیرورو میشود و خلاصه هیچ جایش یکجا بند نمیشود . تا بخواهیم به یک تسلط قابل قبول دست پیدا کنیم و از آموخته هایمان بهره ببریم ، رفتارش عوض میشود و گاهی برای یافتتن یک منوی خیلی معمولی که در ورژن قبلی فقط چند ثانیه وقت لازم داشتی در ورژن جدید باید دهها دقیقه ویندوز را چپ و راست کنی تا اثری از خواسته ات را بیابی. این مهارتهای جوانمرگ ما  عمریست که مثل یک بیماری لاعلاج ما را به دنبال خود میکشد و سرطان وار در طول عمر ما جریان یافته است و این ویندوز هزار چهره  همچنان در حال چهره عوض کردن است.
 ویندوز 3.1 ، ویندوز 97 ، ویندوز میلینیوم ، ویندوز 98 ، ویندوز 2000 ، ویندوز 2008 ، ویندوز ویستا ، ویندوز لانگ هورن ، ویندوز 7 ، ویندوز 8 و . . . این قصه هنوز ادامه دارد. 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: کامپیوتر


تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.