خوش بحال شاعران ، که چون لب باز میکنند ، جوشش قلب نا آرامشان به صورت کلمه در می آید و در قالب سخنان منظوم میتراود و میتابد و می ماند و به سخن در می آید و با او گفتگو میکند .

خوش بحال تصویرگران ، که دلتنگیهای درون خویش را به رنگها میسپارند و رنگها جادو میکنند و خود را به رنگ  احساس او در میآورند و در روی بوم نقاشی طرح میشوند و تصویرگر سپس به تماشای اسرار دل خویش می نشیند.

خوش بحال نوازندگان ، که زخمهای دل ریش خویش را به زخمه میدهند و زخمه به نیابت آنها فریاد میزند و سپس نوازنده به شنیدن صدای فریاد خویش مشغول میشود.

خوش بحال آوازخوانان ، که چون لب میگشایند ، بی قراریهایشان ، آوایی دل انگیز میشود و  به جان مستمع می نشیند و او را سرخوش میکند و به این سرخوشی ، آوازخوان نیز خوش میشود.

خوش بحال خطاط ، که خون دل خویش را در قلم میریزد و به خواستگاری شعر شاعر میرود و با جوشش طبع شاعر می آمیزد و چشمها را به میهمانی جشن تولد صفا دعوت میکند.

خوش بحال بازیگر ، که داستان میشود و در کالبد مردمان داخل میگردد و خود را در آنها تکرار میکند.

خوش بحال مجسمه ساز ، که خود را به هر شکل که دوست داشته باشد و بجای هرکس که بخواهد میتراشد. 

خوش بحال هنرمند ، آنگاه که دیواره ی طبع ظریفش ترک برمی دارد، آنگاه که ظرافت طبعش به فریادش میرسد و احساسش فوران میکند و بیرون میریزد و صحنه ای جذاب خلق میکند...

اما خدایا! مردم پوست  کلفت چه گناهی کرده اند؟ بیچاره بی هنران که هیچ راهی برای نمایاندن دردهای درون خویش ندارند به کدام دستاویزی دل خوش کنند؟ چاره ی آدم لالی که میخواهد سخن بگوید ولی نمیتواند چیست؟  کاش کسی که هنری نداشت دردی هم نداشت.  این منصفانه نیست . . . این اصلا منصفانه نیست . . .  بیچاره بی هنر ، بیچاره بی هنر !