نه اینکه دوستت نداشته باشم نه ! ولی دیگه همه چیزت برایم قشنگ نیست . وقتی همه چیز تو برایم قشنگ نیست این یعنی اینکه دیگه در زیر این گنبد مینا  چیز قشنگ زیادی برایم نمانده و این دلگیرم میکند و من در کنج دلم هنوز هم میخواهم عاشقت باشم . من چیز زیادی از تو نمیخواهم فقط دوست دارم عوض آن هزارو چند صد سالی که به تو فکر میکردم حالا تو هم کمی به من فکر کنی .

. . .

به تو می اندیشم

من به تو می اندیشم

آی . . . نرو از پیشم

عشق محال اندیشم

من به تو می اندیشم


آنگاه که آوازه سخن روح بخشش بی واسطه افقها را در نوردید و پیام جانفزایش بی درنگ دلهایمان را تسخیر کرد به تو فکر میکردم

آنگاه که ستون کاخهای ظلم وستم لرزید و کنگره ها فرو ریخت و آتشکده های تزویر و ریا خاموش گشت به تو فکر میکردم

آنگاه که نامه معطر پیام آور ،  در میان بغض و کینه و خودپرستی پوچ انوشیروان ظالم پاره پاره گشت به تو فکر میکردم

آنگاه که اشراف و موبدان و روحانیان دربار شاهان ساسانی موهبت دانش آموختن را از فرزندان سرزمینم به گناه ناکرده ی تعلق به طبقه فقیر سلب نموده بودند به تو فکر میکردم

آنگاه که رعایای سرزمینم در سایه حکومت شاهنشاهان عادل !؟ بذر دریافتی از اشراف را بجای کشت ، از فرط گرسنگی میخوردند به تو فکر میکردم

آنگاه که اراده اهورایی و خواست ایزدان و امشاسپندان به برتری شاهان و اشراف و مغان و موبدان و محکومیت مردمان سرزمینم حکم کرده بود به تو فکر میکردم

آنگاه که روح ایرانی برای فرار از تصلب آیین زرتشتی و پنجه بیرحم مغان به دنبال روزنه ای میگشت و مفری جز بودایی و مسیحیت و هندویی نمی یافت به تو فکر میکردم

آنگاه که برادرانم زیر چکمه شاه و قیصر و یا زیر ننگ جهالت بدوی ، لاجرم به سرنوشت محتوم خویش گردن نهاده و شرافت انسانی خویش را نومیدانه آه میکشیدند به تو فکر میکردم

آنگاه که دختران بیگناه در پنجه های سرد و بیرحم گورهای جهالت عرب ، زنده زنده مدفون میشدند به تو فکر میکردم

آنگاه که تازیانه اشراف مکه فرا میرفت و فرو میامد و بر پوست لخت عمار ها و بلالها با خط سرخی از خون مظلومیتمان را دربرابر چشمان تاریخ امضا میکرد و سنگینی سنگها ی گران نفسهامان را در درون سینه له میکرد به تو فکر میکردم

آنگاه که صاحبان ثروت و قدرت ، صدای حق خواهی پیامبر و یارانش را با سنگ و خار و خاک و خاکستر و شمشیر پاسخ میدادند به تو فکر میکردم

آنگاه که یثرب براحتی نام قدیمی را از یاد برد و داوطلبانه آنرا به تاریخ سپرد و شهد نام جدید مدینه النبی را مشتاقانه درکام خویش کشید به تو فکر میکردم

آنگاه که نیروی جاذبه ایمانهای قوی جهادگران مهاجر و انصار فوج فوج فرشتگان آسمان را به یاری خویش کشانیدند و صحنه بدر را به شکستگاه ظالمان تبدیل کردند به توفکر میکردم

آنگاه که سران مکه در برابر عظمت پیامبر و یارانش چاره ای جز تسلیم نیافتند و درهای بسته را در برابر ایشان گشودند به تو فکر میکردم

آنگاه که رافت و عفو عمومی پیامبر رحمت در عین قدرت به تمامی سرزمین مکه و حتی دشمنان قسم خورده اش تقدیم شد به تو فکر میکردم

آنگاه که جهالت و تعصب قومیت و قبیله دوستی و نژاد پرستی با عبودیت و برادری و پرهیزگاری و نوع دوستی جایگزین شد به تو فکر میکردم

آنگاه که در غدیر خم شهر پرنور علم را دروازه ای باشکوه ، زیبا و برازنده نهادند به تو فکر میکردم

آنگاه که غدیر را در سقیفه سر بریدند به تو فکر میکردم

آنگاه که هنوز کفن پیامبر خشک نشده دختر پیامبر را در شهر پیامبر کتک زدند به تو فکر میکردم

آنگاه که 25 سال خار در گلوی حقیقت نشاندند  و نژاد پرستی دوباره بر دلهای خلیفه ها و مردم باز گشت به تو فکر میکردم

آنگاه که تاریخ  مسلمان شدن افراد و  سابقه مبارزاتشان ، مبنای توزیع بیت المال ومقامات میان دولتمردان شد و مهاجر وانصاربودن بهانه ای برای شرکت در مسابقه ثروت اندوزی گشت  به تو فکر میکردم

آنگاه که قاسطین و مارقین و ناکثین ، دنیا پرستی و کفر و جهالت را در بسته بندی های جدید به میان مردم آوردند و هرکدام به بهانه ای بر روی حقیقت شمشیر کشیدند به تو فکر میکردم

آنگاه که خون حقیقت برزمین ریخت و در قلب سرد تاریخ جاری گشت و پس از آن هرگز نخشکید و خونی به خونی پیوست و سربریدن حقیقت ، سنت زمان گردید و مظلومیت ،  سهم آزادگان شد به تو فکر میکردم

آنگاه که خلیفه گان متعصب از شدت طمع کشورگشایی و کامجویی شمشیر قبیله پرست عرب را زودتر از اسلام محمدی به سرزمینمان هدیه دادند به تو فکر میکردم

آنگاه که دنیا پرستان در زیر ردای خلیفه گی به شاهنشاهی پرداختند و به سازگار کردن اسلام با تمایلات و منافع خویش اقدام کردند به تو فکر میکردم

آنگاه که خلیفه های ناخلف ، قداست عرب را پیش از قداست آیین اسلام به مردمانم تلقین میکردند به تو فکر میکردم

آنگاه که سلسله خلیفه گان دروغین که بسیار دیر پاییدند از این مرزوبوم برچیده شد و عرب رفت ولی اسلام ماند به تو فکر میکردم

آنگاه که سرزمینم از خلیفه گان به شاهان و از شاهان به مغولان و افغانان و دوباره به شاهان دست به دست میشد وکتابخانه ها سوزانده میشد و در عین پیشرفتهای علمی دنیا  برادران من در جنگ زاده میشدند و در غارت میمردند و اندیشه ها شان نشکفته مدفون میشد  به تو فکر میکردم

آنگاه که در اوج پیشرفتهای سریع کشورهای متمدن ، شاهان و سلاطین بنام رئیس کشور مسلمان به فکر حرمسراها و خوشگذرانیها و دوره گردیهای خود بودند به تو فکر میکردم

آنگاه که شاه ها و شاهنشاههای کبیر و صغیر کشورم را بیگانگان نصب و عزل میکردند و سفیرانشان امر و نهی میفرمودند به توفکر میکردم

آنگاه که آخرین ته مانده های غرور مردمم با لایحه کاپیتولاسیون لگدمال شد و کشورم در زیر فساد و تباهی و فقر و فحشا دست و پا میزد به تو فکر میکردم

آنگاه که جواب صدای اندیشمندان و آزادگان گلوله و پاداش دینداری تحقیر و سرانجام اعتراض  زندان و شکنجه و اعدام بود به تو فکر میکردم

آنگاه که قیمت گلوله ای را که قلب برادرانم را پاره کرده بود از خانواده شهید طلب میکردند به تو فکر میکردم

آنگاه که مردمانم به عنوان عضو سر به زیر و زحمتکش و از جیب بیخبر و  توسری خور یک مستعمره ، احترام خاصی نزد اربابان یافته بودند به تو فکر میکردم

آنگاه که خروشهای مردم سرزمینم به هم پیوست و خونها تیغه شمشیرها را بریدند و خون بر شمشیر پیروز شد و آخرین رسوب بی خاصیت شاهنشاهی از کشورم زدوده شد و بانگ شادی سراسر میهن را پر کرد و امام آمد به تو فکر میکردم

 

ای جمهوری اسلامی! به تو فکر میکردم . آری من فقط به تو فکر میکردم.

 

... و تو زاده شدی و من خوشحال که به آرزویم رسیدم. من هزارو چند صد سال منتظر ماندم تا تو بیایی و بالا خره آمدی و چه شیرین بود برایم آمدنت... گویی با آمدنت من دریک لحظه به هزار و چند صد آرزویم رسیده بودم.

وقتی تو زاده شدی من دیگر هیچ کاری بجز مراقبت از تو نداشتم همه عمرم و توانم دراختیار تو بود تا بزرگ شوی و قد برافرازی و نور دیده من باشی .

 بیمار شدی تیمارت کردم ، تحدید شدی نگهبانیت کردم ، در نبرد شدی سربازیت کردم ، دلگیر شدی غمخواریت کردم ، در همه حال پاسداریت کردم ، همه کسم ام را قربانیت کردم ، خون دل خوردم با صلابتت کردم ... وتو بالاخره شیوه راه رفتن آموختی و راه افتادی . راه که میرفتی قند توی دلم آب میشد.

تو چه زود بزرگ شدی و من چه سریع در حال پیر شدنم. میبینی اگرچه من از لحاظ سن از تو بزرگترم اما ترا حرمت مینهم و بزرگ میشمارمت ودر برابرت خود را کوچک میکنم چون هر کسی از آرزوهایش کوچکتر است و تو آرزوی من بودی پس از من بزرگتری .

 

وقتی تو داشتی بزرگ میشدی من تو را برانداز میکردم و لذت میبردم . وقتی قد میکشیدی بقول امروزیها من حال میکردم. درگیر مرامت بودم . هرکس که نگاه چپ به تو میکرد من میگزیدمش ، نیشش میزدم ، لااقل حالشو میگرفتم. همینطور رشد می کردی ومن یک روز چشم باز کردم و دیدم  10 ساله شدی . من عاشقت بودم هرچی که مربوط به تو میشد دوست داشتم حتی لباسهایت را ، کیف و کفشت را ، ژولیدگی موهایت را ، گردوخاک تنت را، شلوغ بازیت را ، حتی گاهی چکی را که بصورتم مینواختی دوست داشتم . دیوانه ات بودم پسر ! آخر تو حاصل عمر من بودی و برآیند تمام آرمانهایم . من هیچ زشتی در تو نمیدیدم .

. . . و تو بزرگ و بزرگ تر میشدی. اما هرچی بزرگتر شدی سر به هواتر شدی تا اینکه حالا 30 ساله شدی ، ماشالاه برای خودت کسی شدی حالا دیگه مارو تحویل نمیگیری با دیگران میپری . راستش را بخواهی خیلی عوض شدی قیافه ات هم عوض شده. اخلاقت خیلی فرق کرده انگار یک آدم دیگه ای شدی گاهی با من هم غریبی میکنی. گاهی دیده بودمت که با افراد نااهل میگردی از وقتی با اینها دمخور شدی بفهمی نفهمی کمی لات منش شدی حرف زدنت مثل اونها شده . گاهی فکر میکنم تو دیگه همان آدم سابق نیستی رفتارهایت برایم دلچسب نیست.

نه اینکه دوستت نداشته باشم نه ! ولی دیگه همه چیزت برایم قشنگ نیست . وقتی همه چیز تو برایم قشنگ نیست این یعنی اینکه دیگه در زیر این گنبد مینا  چیز قشنگ زیادی برایم نمانده و این دلگیرم میکند و من در کنج دلم هنوز هم میخواهم عاشقت باشم . من چیز زیادی از تو نمیخواهم فقط دوست دارم عوض آن هزارو چند صد سالی که به تو فکر میکردم حالا تو هم کمی به من فکر کنی .

وقتی احساس میکنی بزرگ شده ای و دیگر به هیچ کس نیازی نداری به من فکر کن

وقتی احساس میکنی حرفهای جدید باید زد واحساسات کهنه را بدور ریخت به من فکر کن

وقتی دیگرهیچ مستضعفی و ولی نعمتی و آرمانی و وارث زمینی نماند و بجای آن اقشار آسیب پذیر پدید آمد که بتوانی سخاوتمندانه قطره آبی در دهانشان بچکانی و تا ابد مدیونشان سازی و دنیا و آخرت خودت را آباد کنی به من فکر کن

وقتی از زندگیت لذت میبری و احساس میکنی دیگر غمی نداری  به من فکر کن

وقتی از احساس قدرت در برابر ضعیفان لذت میبری به من فکر کن

وقتی با دیگران میگردی و ناشناسی را از طبقه عوام میبینی که ادعا میکند ترا میشناسد به من فکر کن

وقتی از دوستانت نارو میخوری و به دلجویی نیاز داری به من فکر کن

وقتی از شنیدن ناله دردمندی  رنجیده خاطر میشوی و صدای ترانه را زیاد میکنی به من فکر کن

وقتی ازکنارکارتن خوابی پریشان ، دامن برچیده و بیخیال رد میشوی به من فکر کن

وقتی فکر میکنی دیگر بزرگ شده ای و میتوانی به تنهایی بار زندگی را بدوش بکشی به من فکر کن

وقتی از ترس تحدیدهای دشمنانت ته دلت خالی میشود عوض اینکه به دوستان ناباب پناه ببری به من فکر کن

وقتی از شنیدن صدای انتقاد ، غرورت تحریک میشود و تاحد جنون سرخ میشوی و دستت برای سیلی زدن بالا میرود به من فکر

 

آری به من فکر کن چون من هنوز هم به تو فکر میکنم

 

 

به تو می اندیشم

من به تو می اندیشم

آی . . . نرو از پیشم

عشق محال اندیشم

من به تو می اندیشم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جمهوری اسلامی


تاريخ : ۱۳۸۸/٩/٢۳ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.