شعر گره گشای پروین اعتصامی یکی از زیباترین تمثیلهاست که در نهایت استادی سروده شده است . و باور نمیتوان کرد که این شعر را یک دخترزیر  25 سال سروده باشد این شعر آنقدر ساده و روان و دلنشین گفته شده است که با خواندن آن لذتی فوق العاده به آدم دست میدهد بطوری که هیچ کس نمیتواند آن را فقط یکبار بخواند و رد شود. این تمثیل زیبای بانوی شعر ایران درباره حکمت بلای خدا و جهل انسان است .

گره گشای

پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقر و هم تیمار بود

این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک

این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها می رفت بر بازارو کوی - نان طلب می کرد و می برد آبروی

دست بر هر خودپرستی می گشود - تا پشیزی بر پشیزی می فزود

هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی

شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی ، دل پرز خون

روز سایل بود و شب بیمار دار - روز از مردم ، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم - کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری می رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم فقیر - شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره کایام بست

چون کنم یا رب در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا

می خرید این گندم ار یکجای کس - هم عسل زان می خریدم هم عدس

آن عدس در شور با می ریختم - وان عسل با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است - جان فدای آنکه درد او یکیست

بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل

این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته

بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر ؟

سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی ؟

این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ - کاین گره را برگشاید بنده ای ؟

تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیمار را

هرچه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم ای یار عزیز - کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی و آن هم غلط

ا

الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای

زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که با لطف تو پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست - تا بداند کانچه دارد زان توست

زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای

گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی

در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش