پسر کوچولو با اصرار به مادرش گفت : عجله کن بریم خونه ، من گرسنه ام . مادر گفت : نان را از همینجا باید بگیریم. درخانه که نان نداریم... ومن به یاد روزهایی می افتم که با عجله از نماز خواندن فارغ میشدم تا به کارهایم برسم.