جلسه تمام شده بود و او در محل کفش کن آماده ی رفتن بود و من برای بدرقه اش ایستاده بودم. تنها من بودم و او . یک نفر انگار از درون  به من گفت: مگر دوست نداشتی دستش را ببوسی ؟ الان وقتشه !  جلو رفتم و با دست چپم دستش را گرفتم . وقتی فهمید میخواهم دستش را ببوسم خواست دستش را از دستم بیرون بکشد اما من زورم به او چربید و به خواسته ام رسیدم.

چند لحظه بعد دست راستش را جلو آورد و روبروی من قرار داد. در انگشت کوچک او انگشتری عجیبی بود که تا حالا ندیده بودم . نگینش به شکل مربع و به رنگ خاکستری روشن یا شاید هم به رنگ نقره ای بود. اینطور فهمیدم که او میخواهد من انگشتر را ببوسم. وقتی خواستم اینکار را انجام دهم در حین بوسیدن رنگ نگین عوض شد و نور فیروزه ای رنگی از داخل آن مشاهده کردم. حال خوشی به من دست داده بود . سبک شده بودم . بعد از من خودش هم انگشتر را بوسید و این بار هم همان نور با شدت بیشتر و درخشانتر و خوشرنگتر ایجاد شد و سطح دست و صورتش  را هم روشن کرد. در حین بوسیدن خطاب به نگین گفت : جانم فدای شما بشود !

گفتم : آقا دوست دارم یک انگشتری عقیق به من بدهید. گفت الان که نمیشه ، انشاء الله زمستان .

وقتی از در بیرون میرفت ، خواستم تا سر خیابان همراهش بروم . دنبال کفشهایم گشتم اما نتوانستم پیدا کنم . سراسیمه همه جا را سرک کشیدم اما پیدا نشد. او عبایش را روی دوشش انداخت و در تاریکی کوچه ی باریک آرام آرام از دیده نهان شد.

وقتی در کفش کن به بدرقه اش آمده بودم ، میان سال و محاسنش جو گندمی بود . وقتی انگشترش  را بوسید محاسنش کاملا سفید شده بود و وقتی در کوچه ی تاریک قدم برمیداشت جوانی لاغر اندام بود که قدی کشیده و ریش سیاه غلیظ داشت و با عبایی بر دوش و بدون عمامه در تنهایی و تاریکی شب آرام آرام قدم برمیداشت.

اللهم صل علی محمد و آل محمد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آقا


تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٢ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.