توی خیابان امام خمینی داشتیم دوشادوش هم در پیاده رو راه می رفتیم . بعد از ظهر یک روز پاییزی بود . از دانشگاه بیرون آمده بودیم و بعد از خستگی فکری حاصل از چندین ساعت کلاس درس پیاده روی در مسیر خانه می چسبید. ما سه نفر بودیم. من بودم و دو نفر از همکلاسیها. سال 1365 در گرماگرم روزهای دفاع مقدس بود. ما سه نفر از دوران دبیرستان از سال دوم ریاضی با هم همکلاسی بودیم و این همکلاسی بودن ما در دانشگاه هم ادامه یافته بود . در میان صحبتهای دوستانه  صحبت از جبهه و جنگ شد . در میان صحبتها  من گفتم : نمیدانم ما در این شرایط جنگی کشور برای چه توی دانشگاه زمین گیر شده ایم ؟ تاکی باید اخبار جنگ را از رادیو بشنویم ؟ ما الان باید توی خط مقدم باشیم و . . .

 یکی از ما سه نفر که از همان دوران دبیرستان در انجمن اسلامی و حزبها و دسته ها بود و در دانشگاه هم پایش از انجمن اسلامی قطع نمیشد و برخلاف من خیلی از ریشش مراقبت میکرد و پیراهن یقه آخوندی هم زیاد می پوشید و . . .   البته از خانواده ی معتقدی هم بود و نماز هم میخواند و در مسجد کشیک هم میداد و هیات هم میرفت و . . .   با شنیدن حرف من بی مقدمه و شاید هم ناخود آگاه گفت : من به پیشواز مرگ مفت نمی روم !!؟

. . . این حرف از او صفر درصد هم انتظار نمی رفت . . .  من ناراحت شدم . . . جواب دادم . . . بگو مگو کردیم . . . انجمن اسلامی ، صف اول راهپیمایی ، پشت وانت شعار ، شب دعای کمیل ، صبح دعای ندبه ، جمعه نماز جمعه . . .   اما دریغ از یک ذره خطر پذیری برای عقیده و آرمان ! . . .

. . .  الان ایشان مدیرکل هستند و شاید هم در مراسمات بزرگداشت دفاع مقدس و شهدا و بسیج و انقلاب و . . .  شرکت میکنند و . . . حتی شاید سخنرانی هم میکنند . . .  و شاید هم مسئول برگزاری بزرگداشت ها هم باشند . . .

پی نوشت : به این رئیسها ، مدیران کل و صاحبان مقام زیاد هم نمیشود خاطر جمع شد . برخی آدمهای خوب ظاهر ، کمی تا قسمتی ممکن است با ظاهرشان منطبق باشند .