این پست فقط یک نقل قول است ، نقل قول از وبلاگ یک هموطن ایرانی که در خارج زندگی میکنه . دوست دارم در باره ی این مطلب اظهار نظری نکنم . خود مطلب گویاست . این داستان نیست ،  تبلیغ نیست ، ارشاد نیست ، سیاست نیست ، بلکه واقعیت است. درد دلی است که یک انسان در لحظات تنهایی و دلتنگی در صادقانه ترین لحظه ی زندگی اش میزند :

(((. . . می گه بذار من دخالت کنم، بلایی سرش می یارم که سرگذشتش عبرت بشه واسه هر مردی که بخواد دست روی زن بلند کنه. لیزا می گه ماجرا رو بکشون به روزنامه ها، شده سیستم قضایی اینجا رو به غلط کردن می اندازیم که به همچین آدمی اینهمه آوانس می ده...

من هیچ کدوم اینها رو نمی خوام. من نمی خوام پدر کسی رو دربیارم یا کسی رو به غلط کردن بندازم. من فقط حق خودم رو می خوام. حق من چیه؟ شما آقا یا خانم قاضی، شما بگو حق من چیه. شما که می گی به صرف این که کسی مرتکب جرم شده نمی شه از حقوق انسانیش محرومش کرد. شما بیا بگو حقوق انسانی من چی؟ منی که سالها مورد خشونت جسمی و جنسی و روانی بودم، دچار نقص جسمی شدم و مادام العمر از ورزشهای مورد علاقه ام محرومم، منی که یک سال و نیمه هزینه دوتا زندگی رو تقبل کردم و همزمان درس خوندم، منی که تمام فشارها و کارهای مربوط به خونه ای رو به عهده گرفتم که یکی دیگه داغونش کرده... حقوق انسانی من کجاست؟ حق من از این زندگی چی می شه؟ شمایی که داعیه دار حمایت از حقوق بشر و رفع تبعیض علیه زنان و این عناوین دهن پرکن هستین: فقط حقم رو به من بدین. روسیاه دو عالمم اگر بیشتر از حقم بخوام...

. . .

. . .   یادم نیست قبل ترها توی وبلاگ کدوم یکی از دوستان خارج نشین خونده بودم که این شهر خیلی قشنگ و آروم و مدرنه ولی فقط یه بدی داره: امامزاده نداره! به خصوص از این امامزاده قدیمیهای مهجور... یعنی اگه دلت بگیره، جایی نیست بری یه چادر گل گلی رو که نیم قرن شسته نشده، بندازی روی سرت و یه گوشه واسه خودت کز کنی و همچین یه دل سیر گریه کنی! هم تنها باشی هم وسط جمعیت باشی! هیچ کس هم نگات نکنه، قضاوتت نکنه، هی پارازیت نده که آر یو اوکی؟

امروز بدجوری امامزاده لازم بودم.

پی نوشت: کمتر از یک ماه دیگه می رم استانبول. مامان و بابا از ایران می یان. هی گفتن بیا بریم آنتالیا. گفتم ساحل دریای جینگولی می خوام چی کار، دارم از جینگول ترین ساحل دنیا می یام. می خوام برم بسط (بست؟!) بشینم تو ایاصوفیه!    )))