پس از خواندن نامه ی آقای خاتمی با عنوان نامه ای برای فردا سوالهای متعدد و بی جواب ما که هرگز پاسخ داده نشدند دوباره عود کرد . امروز همان فردایی است که آقای خاتمی 10 سال پیش برای آن نامه نوشته است. پس جا دارد که بگوییم : آقای خاتمی من از فردا آمده ام.

یکی از خوانندگان مطلب قبلی این وبلاگ کامنتی با این مضمون گذاشته بودند و نوشته بودند : " آقای خاتمی خردمندانه درد دین و مردم را دارند" ملاحظه میکنید که این جمله چه مفهوم زیبایی دارد . کیست که نخواهد آن را بپذیرد؟ کدام عقل سلیمی است که بخواهد با آن مخالقت نماید ؟ من خود شخصا شیفته ی این جمله هستم. به نظر من هرکس که خردمندانه درد دین و مردم را داشته باشد یک انسان والا و با ارزش و شخصیتی ستودنی است.

ما نیز از آقای خاتمی همین انتظار را داریم و به هیبت و چهره و جایگاهش که نظر میکنیم جز این ، رفتاری از او مطالبه نمیکنیم . ما انتظار نداریم که آقای خاتمی ناخرمندانه درد بی دینی و ضد مردمی داشته باشد. نهایت خوشوقتی و انبساط خاطر ماست که اطمینان حاصل نماییم که آقای خاتمی حقیقتا خردمندانه درد دین و مردم را داشته باشد. سوال ما این است که چرا این اطمینان در دل مشتاق ما بوجود نمی آید؟ همه ی ما میدانیم که دلهای مشتاق در راه نیل به اشتیاق خود عیب جویی نمیکند بلکه حتی الامکان لاپوشانی میکند و سعی میکند نواقص را نادیده گرفته و به جوانب مثبت نظر نماید. ما نیز نسبت به خاتمی همین حالت را داریم و خالصانه و مشتاقانه آرزو داریم که خاتمی خردمندانه درد دین و مردم داشته باشد. ما سالها سعی کردیم نقاط ضعف خاتمی را نادیده بگیریم و برجسته نکنیم و رفتارها و گفتارهای خلاف شرع و قانون او را به حساب اشتباه ناخواسته و یا مقتضیات شرایط خاص سیاسی بگذاریم.

اما متاسفانه رفتارها و گفتارهایی بودند که هرچه تلاش کردیم نتوانستیم آنها را به هیج نوع مصلحت و اشتباه ناخواسته ای حواله نماییم و بازهم حسن نیت خودمان را به ایشان حفظ کنیم. ما در کمال تاسف و اجبار رشته ی امید خویش را از اقدامات ایشان به منظور اصلاح خردمندانه اشکالات موجود بریدیم . ما با نهایت تاسف و نا باورانه ضربات سهمگین ایشان را به پیکره انقلاب و اسلام و راه امام مشاهده کردیم و تازیانه ی راه و همراهان ایشان را بر پیکر خویش احساس کردیم .

ما دوست داشتیم باور کنیم که او خردمندانه درد دین و مردم دارد اما با هر تازیانه ای که به پیکر دین و مردم میخورد ما نا باورانه میدیدیم که جریان پشت سر خاتمی هوشمندانه به درد دین و درد مردم می افزایند . ما خوش بینانه سعی داشتیم خود را قانع کنیم که این جریان خارج از اراده ی خاتمی به تخریب پایه های دین و بی دین سازی جامعه میپردازد اما هرچه منتظر ماندیم تا جبهه گیری مناسبی از سوی خاتمی برای مقابله با این جریان دین ستیزی ببینیم خبری نشد و به غیر از سکوت و تایید سخنی گفته نشد. این بود که ما احساس کردیم که خوش بینی بیش از این حماقت می آورد و بدین سان همه ی دلیل هایمان برای اعتماد به خاتمی بی منطق جلوه نمود .

ما به وضوح دیدیم که خاتمی در زبان فریاد دین برمی آورد ولی دوستانش که از چپ و راست و پشت سرش در حرکت بودند و البته جزو استثنائات هم نبودند بلکه اکثریت حامیانش و عناصر اصلی اصلاحات بودند ، کینه توزانه تیشه بر ریشه دین میزنند و او در همان حالی که فریاد زنان از حمایت دین سخن میراند همزمان دست نوازش و حمایت بر سر تیشه بدستان نیز می کشید. ما نمیدانستیم که سخنش را باور کنیم یا دست حمایتش را ؟  جریان اصلاحات در لباس باغبان و  با شعار هرس کردن درخت ، تبر به دست به سمت درخت اسلام و انقلاب حرکت میکرد . ما تبرش را میدیدم ولی عده ای فقط شعارش را می شنیدند و به آن ایمان می آوردند. ما میدانستیم که باغبان برای هرس کردن درخت با تبر به سوی درخت نمیرود اما دوستان ما به هیبت و سخن باغبان ایمان آورده بودند و اینگونه بود که تبر دین ستیزان با دستان دوستان دین بالا میرفت و به نیت هرس به سمت تنه ی درخت دین حواله میشد.

من قصد و صلاحیت آن را ندارم که خدمات دولت خاتمی را به صفر ضرب کنم . بلکه من فقط به شعار "درد دین داشتن خاتمی" میپردازم  و اعتقاد دارم  جهت گیری توسعه سیاسی دولت او  نتایج بسیار خطرناکی داشت . معتقدیم که بزرگترین دست آورد اجتماعی دولت خاتمی گسترش فساد اجتماعی بود . البته فساد قبل از دولت ایشان هم بود اما ساکت بود و در حداقل ترین گستره فعالیت داشت و جرات علنی ساختن خویش را نداشت . اما در دولت خاتمی و در سایه ی خردمندی ایشان! فساد خودی نشان داد و از پستوی خویش سر بیرون آورد و جرات ابراز وجود پیدا کرد و به دفاع از موجودیت خود پرداخت و این به گسترش بی رویه فساد و قدرت و جسارت یافتن فساد منجر شد .

در دولت خاتمی و در سایه شعارهای دین گریز او چنان پنداشته شد که پس از انقلاب حق مفسدان اخلاقی پایمال شده است ! محدودیتهای قانونی و انسان ساز که از دل دستورات دین مبین اسلام برخواسته بود و در جامعه رواج داشت در دیدگاه خاتمی ظلم وستم وتحدید آزادی تلقی شد واین طرز تلقی به متن جامعه سرایت پیدا کرد. به نیروی انتظامی امر شد که حق دخالت و اعتراض به مفسدان اخلاقی را ندارند و این به گستاخی لات ها و اراذل و اوباش انجامید. و مراکز فساد در همسایگی های خانواده ها به فعالیت پرداختند و به بهانه حفظ حریم خصوصی حق هیچ اعتراضی به مردم داده نشد. و دین داران از گستاخی مفسدان اخلاقی که در همسایگیشان لانه کرده و به حمایت دولت دلگرم بودند خون دل خوردند و از دولت خاتمی غیر از اخم و تخم و تمسخر چیز دیگری ندیدند. آقای خاتمی نیروی مردمی بسیج را خانه نشین نموده و امر به معروف و نهی از منکر را به یک رفتار غیر قانونی و هرج و مرج تفسیر نمود.

خلاصه . . . درد ما زیاد است ولی نباید بیش از این مطلب را طولانی کرد باید بگذاریم و  بگذریم و دل به وعده ها و مشیت الهی بسپاریم و قصه غصه را هرچه کوتاهتر کنیم.

الغرض ما از میان انبوه سوالات بی جوابی که از خاتمی و طرفدارانشان داریم به دو مورد اکتفا میکنیم و از ایشان سوال میکنیم که :

1- از مهمترین دوستان و عوامل و همفکران شما آقای مهاجرانی و گنجی و سروش هستند که همگی به خطرناکترین دشمنان اسلام پیوسته و در دامن آنها پناه گرفته اند و زشت ترین توهین ها را به اسلام میکنند. آنها پیامبر را در بهترین حالت فقط یک شاعر میدانند و این را بطور علنی هم اعلام مینمایند. اما شما هیچ اعتراضی به آنها نمیکنید چرا؟ آیا سکوت در برابر هتاکی به مقدسات به معنی تایید آنها نیست؟ ما چنین میپنداریم و در طول سالها با توجه به رفتار و عملکرد شما دریافته ایم که شما با آنها موافقید ولی به دلایل سیاسی و حیثتی هنوز علنی نمودن آن را به صلاح نمیدانید. ما گوشمان از انتظار کر شد اما کلمه ای ازدهان شما در مخالفت با این بی حرمتی ها نشنیدیم. آیا شما اینگونه خردمندانه درد دین و مردم را دارید ؟

2- عمیق ترین محصول فکر سیاسی شما در اوج تلاشهای شما در فتنه سال 88 درقالب شعارهایی نمود پیدا کرد که مهمترین آنها عبارت بودند از : نه غزه! نه لبنان! - مرگ بر اصل ولایت فقیه - حسین حسین شعارشون شهادت افتخارشون ! گیرم که ما به فرض محال قبول کنیم که دوستان شما دختری بنام ندا آقا سلطان را نکشتند تا به گردن نظام بیاندازند ، گیرم که کشته های جعلی و مراسم ختم دروغین کار شما نبوده است ، گیرم که بنا بر ادعای دوستان شما مسجد و اموال عمومی را خود حکومت به آتش کشید تا شما را بد نام کند آیا این شعارها را هم حکومت میداد ؟ آیا در روز عاشورا هم این دوستان شما نبودند که شادی میکردند؟ کی میخواهید مسئولیت اعمال خود را به گردن بگیرید؟ آیا شما اینگونه میخواهید خردمندانه درد دین و مردم را داشته باشید ؟

اگر شما مخالف این اوضا بودید چرا موضع نگرفتید ؟ چرا فریاد نزدید ؟ چرا محکوم نکردید ؟ چرا برائت نجستید؟ چرا آن حنجره ای که در ورزشگاههای چند هزار نفری در جمع انبوه دختران و پسران و بدون ملاحظه جو ملتهب و بدون واهمه از برداشتهای سطحی جوانان فریاد آزادی را با تمام قوا و با تمام پهنای دهان برمی آورد اکنون در مواجهه با دین ستیزان و اراده های فاسد روش دیپلماتیک پیش گرفته است ؟ چرا یکبار و فقط یکبار با همان لحن قاطعی که از عبارت چند وجهی آزادی سخن میراندی از مخالفت با دین ستیزی مفرط و اهانتهای شرم آور حرف نزدید؟ چرا در حراج کردن ارزشهای دینی و حمله به مقدسات و نقض قوانین اساسی کشور اینقدر بی باک هستید ولی در مقابل فاسدان کوچکترین اعتراضی نمیکنید و در حد اعلای ممکن تسامح و تساهل بخرج میدهید ؟

دین ما به ما آموخته است که در این دنیای فانی مردمان به 4 دسته اند :

1- ظالم

2- مظلوم

3- یاور مظلوم

4- همدست ظالم

دسته ی پنجمی وجود خارجی ندارد. به هیچ وجه در میان این دسته بندی ها خلاء ی وجود ندارد. کسانیکه با ژست انسانیت و مدارا خود را بی طرف نشان میدهند تنها خود را فریب میدهند . آنها که به کشته شدن مظلوم فقط نظاره میکنند خیال بی طرف بودن به سرشان نزند زیرا دستان ظالمان به امید بی طرفی ایشان قوت میگیرد و توان شمشیر گرفتن پیدا میکند. پس بی طرفان ، در کشتن مظلوم ، همدست ظالم هستند و در واقع بی طرفی وجود ندارد.

اگر شعار نه غزه نه لبنان شعار شما بود که با سکوت و عدم اعتراض خود به این شعار نشان دادید که بود ، پس یقین بدانید که در ریخته شدن خون کودکان و مردم بی دفاع غزه شریک جرم هستید. دستان دژخیمان اسرائیل به امید بی طرفی مسامحه گران دنیای اسلام و سایر ملل قوت بدست گرفتن سلاح پیدا میکند. میدانید معادل شعار نه غزه نه لبنان چیست ؟ معادل آن شعار اینست : اسرائیل ، آمریکا حمایتت میکنیم !

آیا میدانی وظیفه ی تو در مقابل شعار "حسین حسین شعارشون شهادت افتخارشون " چه بود که انجام ندادی؟ اگر نمیدانی بدان که وظیفه ی تو این بود که با همه حیثیت سیاسی خود منبری بسازی و با تمام قوا فریاد بزنی : حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست ! اما نگفتی ! خاتمی حیف شد ! تو نگفتی و با این نگفتنت به صف مسخره کنندگان عاشورا پیوستی. پس از گذشت سالها من هنوز هم در حیرتم که تو چرا یکبار هم برای برائت جستن از دین ستیزان و مسخره کنندگان عاشورا و یزیدیان زمانه این شعار را تکرار نکردی ؟ چرا از یزیدیان زمانه برائت نجستی ؟ توکه لباس حسینی داری چرا در میان سوت وکفهای لشکر یزید خنده از لبانت برنگرفتی ؟ آیا انتظار داری که ما هنوز هم با وجود این همه شواهد نتیجه ی مطلوب نگیریم ؟

ترا با کدامین نام بخوانم که درون و برونت را باهم معنی کند ؟ من با دیدن تو و امثال تو که همچنان در زمین گام برمیدارید و نفس میکشید به عظمت صبر خدا ایمان می آورم . خدایا صبر تو بی اندازه تر از آنست که درک حقیر ما بتواند فهم کند.

خدایا بیش از سه سال از هتک حرمت عاشورا و امام و انقلاب و رهبر عزیز و حمایت از قاتلان مردم بیگناه فلسطین و عربده کشی دشمنان دین و مردم میگذرد و در این سه سال کلمه ای که نشان دهد که خاتمی از این یزیدیان بیزار است از زبانش و قلمش صادر نشده است. ولی هنوز هم کسانی از دوستان ما پیدا میشوند که بگویند خاتمی خردمندانه درد دین و مردم دارد. سه سال برای اشتباه ناخواسته یا غفلت فرض کردن موضع گیری یک فرد ظرف مناسبی نیست. اگر چه این دین ستیزی ها ریشه در سالهای گذشته هم دارد.

پس از سالها ما هم به این نتیجه رسیده ایم که درد خاتمی فقط دین و مردم هستند. مردمی که دینشان با خواسته های خاتمی ناسازگار است و خاتمی میخواهد دین و مردم را با تفکرات خودش سازگار کند.

خدا را شکر میکنم که در بند سیاست و مقام نیستم که به ادبیات دیپلماتیک اکتفا کرده و حقیقت حرف دلم را در برابر مناسبات و ملاحظات رسمی ضبح نمایم. والسلام