الان ساعت 11:20  قبل از ظهر روز دوشنبه 23 مرداد ماه 1391 شمسی  برابر با 24 رمضان 1433 قمری و 13 آگوست 2012  میلادی است و 42 ساعت از وقوع زلزله تبریز میگذرد.

دو روز قبل حوالی ساعت  5 عصر روز شنبه 21 مرداد و  22 رمضان زلزله شدیدی به قدرت 6 ریشتر در تبریز رخ داد . یکساعت بعد از وقوع مطلع شدیم که مرکز زلزله در اهر و به قدرت 6.2 ریشتر بوده  که در تبریز با 6 ریشتر احساس شده است.

ما در شرکت مشغول کار بودیم که زمین لرزید و ما با عجله از طبقه سوم ساختمان از طریق راه پله به خیابان دویدیم . حتی فرصت نکردیم لپ تاپ و کیف مدارک مان را برداریم فقط یادم می آید که وقتی دیدم همکاران به دنبال جای امنی به چپ و راست می چرخند داد زدم همه برند بیرون و خودم هم با سرعت از پله ها به خارج از ساختمان رفتم در آن لحظه ای که از پله ها پایین می رفتیم تقریبا جایی را به غیر از چند پله جلویی نمیدیدم و خود من نمیدانستم که چند نفر جلوتر از من و چند نفر عقب تر در حال خروج هستند. فقط میدانستم که همه در حال خروج اضطراری هستند و من هم یکی از آنها هستم حالت عجیبی بود واقعا .  همان طور که آخرین پله ها را طی می کردم بلافاصله یاد قیامت افتادم و کلام خداوند که می فرماید :

لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ

هر یک از ایشان را در آن روز کارى است که همان او را بسنده است

(سوره مبارکه عبس - 37)

و ما در آن حال اضطرار تنها یک کار داشتیم که ما را به خود مشغول میکرد و آن فرار به سوی جایگاه امن بود . حال عجیبی بود که حتی در خط مقدم جنگ هم تجربه نکرده بودم . به خیابان که رسیدیم از وحشت کاسته شده بود و دلهره ها و سرگیجه ها و پا لرزه ها شروع شده بود. در آن حال هیچ چهره ای نمی توانست تشویش قلب ها را پنهان کند. حتی خنده ها هم وحشت دل را مخابره میکرد.

پیاده رو پر شده بود از ساکنین ساختمانهای تجاری که همه هراسان به بیرن ریخته بودند .  ساکت - بهت زده - خنده کن - بذله گو - هراسان - گریان . . . از هر نوعی دیده میشد.

10 دقیقه که گذشت و هیجانها کمی خوابید برخی از همکاران گفتند که تمام شد و از بقیه خواستند که به داخل برگردند . گفتم نیم ساعت صبر کنید فعلا صلاح نیست برگردیم داخل .  توجه نکردند و به داخل رفتند ولی هنوز از پله ها بالا نرفته بودند که زلزله دوم با شدت بیشتر از راه رسید و همه ما به وسط خیابان دویدیم و آنها هم برگشتند.  زلزله دوم بیشتر از اولی ما را ترساند . زمین زیر پای من در وسط خیابان مثل تخته ای که روی آب باشد موج میزد و من دستم را به نرده های وسط خیابان گرفتم تا تعادل خودم را حفظ کنم. تیر فلزی چراغ برق کنار خیابان  با شعاع یک متری به نوسان افتاده بود .

چند ثانیه بعد زمین آرام شد و من به همکاران گفتم که آماده شوید و به حالت دو می رویم داخل ساختمان و لپ تاپ ها و کیفهایمان را برمیداریم و در شرکت را می بندیم و خیلی سریع بر میگردیم و اینکار خیلی سریع و در عرض 2 دقیقه انجام شد.

سوار بر ماشین به سمت خانه حرکت کردیم ، ترافیک خیابانها در عرض همین چند دقیقه سنگین شده بود. 

اهل منزل به همراه همسایه ها در فضای سبز وسط میدان جلوی خانه جمع شده بودند. 2 ساعت تا افطار باقی بود .  با اینکه همه در بیرون بودند ما به همراه بچه ها برای صرف افطار به خانه رفتیم و پس از افطار دو باره به خیابان برگشتیم و تا سحر داخل ماشین ماندیم. بعد از گذشت دو روز هنوز هم به حالت روانی متعادل بر نگشته ایم و من یادم نمی آید که آیا داخل ماشین سحری را خوردیم یا نخوردیم و اگر خوردیم چی خوردیم .  

. . .  ولی الان که برای نوشتن ، گذشته را دوباره مرور کردم ذهنم یاری کرد و یادم آمد که بعد از افطار من اصلا بیرون نیامدم بلکه اهل منزل را برای شرکت در مراسم احیای شب بیست و سوم به مسجد محل فرستادم و خودم برای احیا در منزل ماندم . دعای ابو حمزه ثمالی برای سومین بار لذت دیگری داشت . حوالی ساعت 3 نصف شب مشغول خواندن جزء بیستم قرآن بودم و حضرت سلیمان پس از به بند کشیدن جنیان در حال انتقال تخت ملکه سبا بود که زمین ما دوباره لرزید و ظروف داخل بوفه و کمد را به هم زد و با نوسان لوستر ، سایه ها در خانه به جنبش در آمدند و من به سرعت به بیرون خانه رفتم . مراسم احیا در حال اتمام بود و من منتظر ماندم تا بچه ها از مسجد بیرون بیایند. نیم ساعت از پس لرزه گذشته بود و ما به اتفاق به خانه برگشتیم و سحری را خیلی سریع خوردیم و دوباره به داخل ماشین برگشتیم. نماز صبح را در مسجد محل خواندیم و پس از نماز یکساعت در داخل ماشین چرت ناقصی زدیم. ساعت 6:30 که آفتاب در حال طلوع بود خودمان را قانع کردیم که انشاء الله خطر رفع شده و با توکل برخدا درحالیکه همه مردم در خیابان ماندند ما در کمال خستگی و خواب آلودگی به منزل برگشته و با شک و تردید خوابیدیم و ساعت 11 صبح بیدار شدیم در حالیکه خستگی از تنمان بیرون نرفته بود و هیچ حس خوشایندی نداشتیم. حالا دیگر یکشنبه شده بود ولی من مجبور بودم کار را تعطیل کنم و در این لحظات پر خطر و پر تشویش کنار خانواده باشم. 

دیشب ، شب دوم را  هم مردم در فضاهای خالی خیابانها و فضاهای سبز خوابیدند ولی ما در منزل خوابیدیم اما چشممان به لوستر هم بود که تکان خواهد خورد یا نه ؟  بچه ها در هراس به سر میبردند اما حاضر نمیشدند به این زودی آواره گی را قبول کنند و در کنار خیابان بخوابند و بیشتر به خدا توجه میکردند و امید وار بودند که زمین آرام گرفته باشد .

توهم حرکت لوستر دائم به سراغشان می آمد و با وسواس تمام کوچکترین حرکات لوستر را هم زیر نظر داشتند.  دیشب را در شک و تردید به صبح رساندیم . هنوز حالت تهوع و سرگیجه مان بطور کامل رفع نشده است و خستگی در تنمان جاخوش کرده است.

امروز صبح که به محل کار می آمدم  چادرها هنوز در کنار خیابانها و فضاهای سبز برپا بود ! جماعت هنوز پس از گذشت دو روز نتوانسته اند بر وحشت خود غلبه کنند و روحیه ها هنوز متزلزل است.  ما هم که الان در محل کار مشغول به کار شده ایم ، حواسمان کاملا جمع کار نیست و با کوچکترین بهانه ای دست از کار میکشیم و چند لحظه بی حرکت و ساکت میمانیم و به اطراف نگاه میکنیم و اوضاع را با شک و تردید زیر نظر داریم.