خدایا !

دیده ای کسی را که برای بالا کشیدن خود از پرتگاه  ، نومید  و  مایوس  و رنجکش، آخرین رمقش  را نیز در حال  از دست دادن است ؟

خدایا ! من در این دره عمیق ، آواز خوان و بیخیال  و آسان ، آنقدر پایین رفته بودم که اکنون در آستانه صعود به سطح  بندگی تو ، دیگر رمقی برایم نمانده است.

خدایا ! همین امسال اگر دستم را نگیری تلف خواهم شد ! من فهمیده ام که بی تو هیچم ! ولی دیر فهمیده ام ! میدانم ! . . .  میدانم . . .  حتی اگر قبل از این که خود را بالا بکشم توانم تمام شود و دستم رها شود باز هم فهمیده ام که تو مهربانی !  دوستت دارم . . .   برای همیشه . . .

پرتگاه