عید را فقط بخاطر رویش جوانه ها  جشن میگیریم که شوری بالاتر از آن برای ما متصور نیست . چنان است که گویی  عزیزی مدتها پس از مرگش دوباره  زنده میشود . چه شوقی بالاتر از این ؟  وچه اتفاق خوب غیر منتظره تری از این ؟

فکرش را بکنید اگر قرار باشد سال بعد زمستان بیاید ولی بعد از آن دیگر بهاری نباشد چه میشود ؟  و بشر به چه امیدی زنده ماندن را طلب خواهد کرد؟ چرا بعضی ها دوست دارند بگویند بهار را نه بخاطر رویش جوانه ها بلکه بخاطر . . . . و . . . .  دوست داریم ؟ مگر رویش جوانه ها ارزش کمی دارد که بهانه کافی برای شادی کردن به حساب نیاید ؟ 

وقتی جوانه ها می رویند به زبان رمز میگویند که روزی حقیقت برملا خواهد شد و از دل ظلمات روشنایی ظهور خواهد کرد همانگونه که سبزه از زیر خاک سر بر می آورد و چه لذتی بالاتر از این ؟  در بدترین شکنجه گاههای تاریخ  رویش جوانه ها را باید پاس داشت همانگونه که مردمان ما در طول تاریخ در زیر ظلمت حکومت شاهان  ظلم و جور از کوروش و داریوش و دیکتاتورهای صغیر و کبیر گرفته تا یزد گردها و قاجارها و پهلوی ها  آن را گرامی داشته اند .

آنگاه که نیاکان ما در زیر یوغ فرعونها و پادشاهان کبیر و صغیر برای بنای اهرام و تخت جمشیدها و کاخهای رنگین و سنگین کمر خم میکردند و آه از نهادشان برمی آمد نوروز را به امید رویش جوانه های کرامت انسانی گرامی میداشتند.

نوروز فی نفسه الهام بخش است ! نشانه عظمت الهی و محمل راز سر به مهر خلقت خداوندیست. نوروز را جور دیگر باید دید !

. . . . راستش  نمیخواستم سخن به این سو کشیده شود و قصد دیگری داشتم ولی در نوشتاری اینچنین  آنی و برخط و کم فرصت ،  گریزی  از این ناخواسته ها نیست.

. . . در هر حال با کمی دقت در می یابیم که نوروز ، ابتدا با غم خود نمایی میکند و سپس با شادی آمیخته میشود. و این حس دوگانه است که احساس مردمان را غیر قابل بیان میکند. تلخ و شیرین به گونه ای در نوروز در هم می آمیزد که  مزه ای منحصبر بفرد و نامفهوم در ضائقه ها خلق میکند .  تا حال هیچ کس نتوانسته است احساس خویش را از آمدن نوروز بیان کند .  زیرا حسی که لحظه ای آرام و قرار ندارد و دائم در شورشی و انقلابی دگر است چگونه به وصف می آید؟ چه نویسنده گان خبره ای که برای توصیف نوروز و بهار قلم بدست گرفته اند و هرگز موفق به خلق نوشته ای منطبق با احساس درونی خویش نشده اند.  نویسندگان  و هنرمندان  مغلوب همیشگی این صحنه هم آوردی هستند.

قبل از اینکه سال نو بیاید همه متوجه میشویم که امسال تمام شد و از دفتر عمرمان برگ نوشته شده ی دیگری ورق خورد و میدانیم که از برگهای سفید این دفتر یکی کم شد.  معلوم است که از یاد آوری تعداد اندک برگهای سفیدی که از این دفتر نفیس باقی مانده است  غمناک  میشویم . به برگهای ورق خورده ی قبلی که نگاه میکنیم از بد خطی خودمان دلگیر میشویم و موجی از نارضایتی قلبی از خودمان در فضای درونمان منتشر میشود و آرزو میکنیم که ایکاش میشد به عقب برگشت و جور دیگر نوشت.  آنگاه که در میان آنهمه بدخطی ، سطر خوشی جلب توجه میکند حسرت از دست رفتنش را میخوریم و آهی از دلمان بر می آید که : ای داد چه زود گذشت ! و این احساسات متناقض  وقتی به هم می آمیزد از شدت ناهمگونی ، روان حساس انسان را به دست بی قراری  میسپارد و عواطف را به جریان می اندازد.

اما آنگاه که انسان  از دست نوسانات و هیجانات گذشت زمان  به تنگ می آید و افسرده خاطر میگردد ناگاه متوجه  رویش جوانه ها میشود ،  معجزه طبیعت رخ می نماید و  ورق برمیگردد و امیدی نو در دلش پدید می آید ، امید شکفتن دوباره !

 

 

از رویش جوانه ها به شوق می آییم  چون در می یابیم که پس از هر مرگی زنده شدنی نیز ممکن است . اگر چه زمان گذشته مرده است  اما هر دم فرصت دیگری متولد میشود این را رویش جوانه ها به ما می آموزد .  معجزه رویش جوانه ها امید زنده بودن و زنده شدن را در دلها زنده میکند .  اگرچه هر سال صفحات سفید دفتر عمرمان کمتر و کمتر میشود و طعم سرد نزدیک شدن مرگ  بصورت نامحسوس فضای ذهن ناخود آگاهمان را  دستخوش ناملایمات میکند اما تحول  شگفت انگیز طبیعت به امید نو شدنی دوباره و رویشی از نو مارا به وجد می آورد .  یاس و امید ، غم و شادی  و حسرت و  رضایتمندی بهم می آمیزد و حسی غریب و ناگو بوجود می آورد که شاعر و نویسنده و هنرمند  آن را در می یابد و خود را به آب و آتش میزند تا بیانش کند و نمیتواند ! اما هنر ها آفریده میشود و هریک گوشه ای از این آمیختگی را به تصویر میکشد.

آمد    بهار    خرم    و    آورد    خرمى

وز    فر    نوبهار   شد   آراسته   زمى

از    ابر   نوبهار   چو  باران  فروچکید

چندین  هزار  لاله  ز  خارا  برون  دمید

**********************************

بمان‌ تا بیاید همه‌ فرودین‌ 
که‌ بفروزد اندر جهان‌ هوردین‌
زمین‌ چادرسبز در پوشدا
هوا بر گلان‌ سخت‌ بخروشدا
بخواهم‌ من‌ آن‌ جام‌ گیتی‌ نمای‌
شوم‌ پیش‌ یزدان‌ بباشم‌ به‌ پای‌

****************************************

سحرگاهی که باد صبحگاهی

ببرد از چهرهٔ گردون سیاهی

شفق شنگرف بر مینا پراکند

فلک دردانه بر دریا پراکند

ز مشرق شاه خاور تیغ برداشت

سپاه زنگبار اقلیم بگذاشت

**********************************

 

 

سال نو مبارک


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عید نوروز


تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.