داستان پیر مردی که ازکودکی خودهم کوچکتر شد

 

همه چیز به 64 سال پیش برمیگردد ، روزیکه همه با اشتیاق منتظر تولدش بودند .

او در یک خانواده دانشمند و البته کاملا ثروتمند وبا نفوذ که شهرت جهانی داشت به دنیا می آمد و به همین دلیل مردان زیادی از اهالی علم و دانش وثروت و سیاستمدارن  و نظامیان و دولتمردان برای دیدن او آمده بودند . معلوم نبود ازانبوه این جمعیت کثیر و البته با شخصیت و تر وتمیز که همه با لباس رسمی حاضر شده بودند کدامشان به خاطر دانش خانواده و کدامشان به خاطر ثروتشان و کدامشان به خاطر قدرت و منزلت اجتماعی و کدامشان به خاطر مقاصد سیاسی و حتی ستیزه جویی آمده اند.

 

وقتی اومتولد شد مثل زمانی که موفقیت بزرگی اتفاق میافتد همه به هم تبریک میگفتند . هنوز نوزاد را به هیچ کس نشان نداده بودند ولی حاضرین خوش ذوق ، ندیده و نشنیده به کرامات نوزاد ایمان آورده بودند چون همه میدانستند که او در یک خانواده ثروتمند و دانشمند به دنیا میاید این بود که بازار تعارفات و مبارکباد ها مثل نان سنگکی که تازه از تنور بیرون آمده باشد داغ داغ بود:

- آقای دکتر مبارک است ....

- امیدوارم برایتان خوش یمن باشد .

آنهایی که در تملق سرایی تبحر ویژه ای داشتند از هیچ کوششی برای خود شیرینی دریغ نمیکردند

-         دکتر جان ، من مطمئن هستم که این فرزند برای شما مایه افتخار خواهد بود . مبارک است.

-     میدانم که با وجود شخصیتی مثل شما که در تربیت او خواهید کوشید ، بزودی شاهد خواهیم بود که او برای کشور ما افتخارات بسیاری کسب خواهد کرد. تبریکات صمیمانه مرا بپذیرید.

.

.

.

. . .

ودکتر برای حضار تعریف میکرد و حرفهایش برای همه تازگی داشت او توضیح میداد برای اینکه بچه در سلامت کامل به دنیا بیاید چه تلاشهایی کرده است و با جزئیات تمام توضیح میداد که برای حفظ سلامت و تندستی نوزاد قبل از تولد و مخصوصا برای اینکه مغز نوزاد قوی باشد چه اقداماتی انجام داده است هرچه او بیشتر توضیح میداد حاضرین بیشتر به وجد میامدند چون هیچکدام ازآنها چنین کارهایی را برای کودکانشان نکرده بودند . درحالی که او صحبت میکرد همه با احترام به صحبتهایش گوش میدادند و  صمیمانه به تلاشهای شبانه روزی وحس پدرانه او آفرین میگفتند . اوهمچنان گرم صحبت بود و آنچنان با اراده و تسلط در باره خصوصیات نوزاد داد سخن درمیداد که مهمانان همه برای دیدن این نوزاد ثانیه ها را میشمردند .

 

هرکدام از حضار برای آمدنش دلیلی داشت اما دکتر بدون اینکه عمدی درکار باشد با حرفهای پرشورش دردل همه حضار وسوسه ای ایجاد کرد که سرمنشاء تحولات بسیار شگرفی در زندگی آینده نوزاد شد. هیچ کدام نمیدانستند جنس نوزاد چیست اما ذره ای برایشان فرقی نمیکرد که جنس نوزاد چه خواهد بود. آنها از همین الان دردلشان برای بدست آوردن او نقشه ای میکشیدندو اورا لقمه پربی برای خود میدانستند . درواقع هیچ کدام ازآنها فقط برای عرض تبریک و دیدن نوزاد نیامده بودند.

مردان ثروتمند  او را به شکل شمش طلا می دیدند که با 4 دست وپا به سمت آنها می آید و رفته رفته بزرگ میشود و ثروت خانواده اش را  هم به دنبال خود میاورد و غرق در خیالات خوش بودند و سعی میکردند به هر نحوی نزدیکی خودرا به خانواده و مخصوصا نوزاد به همه اعلام کنند .

دانش مندان درکنار او دانشمندتر بودند.

سیاستمداران اورا مهره اصلی در پیشبرد استراتژی های خود تصور میکردند و به این میاندیشیدند که چگونه میتوان ازهم اکنون زمینه های پیوند خانوادگی را به صورت خزنده و تدریجی بوجود آورد.

دولتمردان و نظامیان برای افزایش قدرت و تسلط خود اورا درکنارخود میدیدند و برایش درسرشان برنامه ها می پروراندند

 

دکتر نمیتوانست بیش از این توضیح دهد زیرا نه زمان این اجازه را به اومیداد و نه حضار را توانایی درک صحبتهای او بود این بود که  حضار را دعوت کرد تا لحظه ای تامل نمایند و گفته ها و ناگفته های اورا بادیدن نوزاد بهتر درک کنند.

لحظاتی چند در اوج اشتیاق و تمنای دیدار برای حضارگذشت و بالاخره وعده دیدار رسید و پرده از رخسار این تازه به دوران رسیده برداشته شد.

 

با دیدن نوزاد ناگهان خنده برلبها خشک شد، چشمها از تعجب بازماند و لحظاتی سکوت همه جارا گرفت و دهانها همچنان باز باز بود. این حالت چند ثانیه طول نکشید و جمعیت قبل از اینکه خانواده نوزاد متوجه شوند ازحالت ناباوری بیرون آمدند و کف مرتبی سکوت سالن را شکست و خنده ها و مبارکبادها دوباره رونق گرفت . درمیان این مبارکباد ها و تبسمها حس عجیب و مرموزی در درون حضاربوجود آمده بود که طبق معمول بر اساس قانون محافظه کاری نمیتوانستد بر زبان جاری کنند و نقاب خنده بر چهره دلهای مبهوت زدند. چشمها با حیرت به جثه بزرگ نوزاد مینگریستند و یقینا تا آنزمان هیچ چشمی نوزادی به این عظمت ندیده بود .وجود اوبه قدری غیر عادی بود که دیگران نمیدانستند چگونه با او رفتار کنند آیا به او نزدیک شوند و یا فقط ازدور نگاهش کنند ؟ آیا میتوانند به اودست بزنند ؟ آیا خطری آنها را تحدید نمیکند ؟ رنگ سیاهش تعجب اطرافیان را بیشتر برمی انگیخت . آیا او یک بچه غول بود ؟ تقریبا هیج چیزش به بچه آدمیزاد شباهت نداشت اما این احساس احساسی نبود که بتوان آنرا صادقانه ابراز کرد.

 

مراسم در بین بهت و ناباوری میهمانان تمام شد و همه با احساسی آمیخته با خوشحالی و تعجب و دلهره مجلس را ترک کردند.

 روزها و ماهها گذشت و کودک همچنان برای مردم موجودی نا آشنا بود اما با همه بزرگی اش جای خوشبختی بود که او دیگر بزرگتر نمیشد همه جا درشهر صحبت از این کودک بود . هرکس حرفی میزد و نظری میداد اما هیچکس به درستی نمیتوانست واقعیت را بفهمد ودر نتیجه بازار شایعات رونق گرفته بود

یکی میگفت : نمیتواند حرکت کند اما خیلی با اشتها است ، خیلی میخورد

یکی میگفت : حتی نمیتواند حرف بزند

یکی میگفت : نمیتواند ببیند اما قدرت زیادی دارد

 

. . . و مردم آنقدر حرفهای متناقض میزدند که واقیت ازنظرها پنهان میماند بعضی ها درتوانایی او بسیار مبالغه میکردند وچنان ازتوانایی او سخن میگفتند که فکر میکردی او یک فوق بشر است حتی گاهی شنیده میشد که میگفتند او همه چیز را میداند و بعضی میگفتند او هیچ نمیداند ! . . .

 

اما گذشت زمان یک چیز را به همه ثابت کرد و آن دقت فوق العاده کودک بود .  همه درکمال ناباوری میدیدند که این کودک که نمیتواند خود را حرکت دهد و حتی حرف زدن را هم یاد نگرفته است اما براحتی میتواند بنویسد واین یک قابلیت بسیار بزرگی محسوب میشد. بتدریج مردم پی بردند که او همه چیزدان نیست ، بیهوده هم نیست . بلکه تواناییهایی دارد که اگر منصفانه درباره آنها صحبت شود ممکن است بتوان اورا بهتر شناخت . مثلا معلوم شد که اواز ادبیات چیزی نمیداند وشعربلد نیست و بدترازآن اصلاچیزی دریادش نمی ماند اما  میتواند محاسبات ریاضی را با دقت وعلاقه انجام دهد .

 

2 سال مثل برق وباد گذشت و کودک ما قابلیتهای خودرا برای مردم نشان داد و به همه ثابت کرد که اگر چه خیلی چیزها را نمیتواند انجام دهد اما استعداد فوق العاده ای در ریاضیات دارد. او با تکیه برهمین توانایی توانسته بود توجه همه را بخود جلب کند اواکنون میتوانست حتی از قبل هم بهتر حساب کند . اما کماکان نه حرف میزد و نه حرکتی میکرد و نه جایی را میدید فقط مینوشت و مینوشت و مینوشت.

او توانسته بود خودرا بقبولاند و توجه ها را به خود معطوف نماید و بطور مستمر تحت مراقبت متخصصین قرار داشت .

بالاخره تلاشها نتیجه داد  و ...

 در8 سالگی متوجه شد که هیکلش به طرز عجیبی کوچک شده است واین باعث نگرانیش شد ولی درهمین حال  حس عجیبی به او دست داد .حافظه اش شروع بکار کرده بود او میتوانست اتفاقات را به خاطر بسپارد و این حس خوشحالی عجیبی به او داده بود  اگر چه هیکلش لاغرتر و قدش کوتاهتر شده بود اما حافظه اش را بدست آورده بود اگرچه هنوز کم حافظه بود ولی روز بروز بیشتر میشد . ولی همچنان یادآوری گذشته برایش سخت بود او وقتی میخواست اتفاقی را که 3 روز قبل برایش افتاده بود برای کسی تعریف کند مجبور بود همه خاطراتش را از همین لحظه مرور کند وآنقدر به عقب برگردد تا به 3 روز پیش برسد و این برایش سخت بود و شنونده را خسته میکرد و اورا کند جلوه میداد ولی سرعتش در حل مسائل ریاضی قابل توجه بود  اما متخصصان به این هم قانع نبودند و پیوسته در پرستاری او میکوشیدند.

 

در 15 سالگی اتفاق عجیب گذشته دوباره تکرار شد و این بار شدید تربود . هیکلش باندازه نصف هیکل قبلیش شده بود . ترس سرتاسر بدنش را فراگرفت  آیا اوبه مرض کشنده ای دچار شده بود؟ برای یافتن دلیل سعی کرد گذشته را به خاطر آورد در همین حال متوجه چیزی شد که نزدیک بود از خوشحالی بال دربیاورد  او میتوانست خاطرات گذشته را مستقیما بخاطر بیاورد و تعریف کند و میتوانست با دیگران ارتباط برقرار کند واین دو توانایی بزرگترین پیشرفت او برای تکامل آینده اش بود. حافظه اش بیشتر شده بود او پیشرفتهای خوبی را تجربه میکرد واین باعث میشد کوچک شدنش را فراموش کند.

 

در 25 سالگی بر طبق انتظارش باز هم کوچکتر شد اودیگر به کوچک شدن عادت کرده بود و اصلا به کوچک شدن علاقه هم پیدا کرده بود. چون هربار که کوچک میشد توانایی اش بیشتر میشد شاید تقدیر او اینگونه بود .  حال او تقریبا همه چیز داشت وبرای خودش کسی شده بود حافظه اش کاملا ترمیم یافته بود ، سرعت محاسبه اش بسیار زیاد شده بود میتوانست حرف بزند ، گوش کند ، ببیند ، نقاشی کند او میتوانست حرکت کند و حتی کارگری کند.

وقتی به عکس دورانی کودکی اش نگاه میکند میبیند که جثه نحیف او 200 برابر از آن دوران کوجکتر شده است.

از 35 سالگی به بعد هم یواش یواش یاد گرفته است روی دوپا بایستد و راه برود و تلاش میکند یاد بگیرد ، استنباط کند و بلاخره تصمیم بگیرد و باصطلاح هوشمند باشد و نزدیک 30 سال است که هرروز دراین راستا تلاش میکند و مردم هرروز به او علاقه بیشتری به او ابراز میکنند.

والان او پیرمردی 64 ساله است  اما خودش هم میداند که او فقط یک کامپیوتر است و نمیتواند به معنی واقعی انسان باشد

اما تا حد امکان میخواهد خودرا به انسان شبیه کند. هیچ ایرادی هم ندارد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: کامپیوتر


تاريخ : ۱۳۸٧/٥/۳۱ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.