در دهکده دور افتاده ای واقعیت عجیبی وجود داشت . اهالی ده هیچکدام حس بویایی نداشتند و  چون به غیر از ده خودشان جای دیگری را نمیشناختند و با مردمان دیگری برخورد نکرده بودند ، اصلا نمیدانستند "بو " چیست . آنها به غیر از اهالی روستای خود هیج کس دیگر را ندیده بودند. آنها براحتی زندگی میکردند.

 

 

یکروز بطور اتفاقی  گذار یک نفر به آن ده افتاد. او چون از راه بسیار دور آمده و راه را گم کرده بود در خانه یکی از اهالی ده مهمان شد و روز بعد با تشکر و خداحافظی از آن ده بیرون رفته و به راه خود ادامه داد.

اما مرد مهماندار در دلش اسراری بود که باعث حیرتش شده بود و میخواست هرچه زودتر با دیگران در میان بگذارد و دیگران را هم از این واقعیت شگفت انگیز و غیر قابل باور آگاه سازد. او اهالی ده را جمع کرد و با کمال هیجان خطاب به مردم  چنین  گفت :

دیروز مردی عجیب به خانه من پناه آورده بود. او از آینده خبر میداد. درخانه نشسته و از مطبخ خبر داشت . پیش از آنکه طعام آورده شود او از آن مطلع بود. قبل از آنکه نان در تنور بسوزد او از آن آگاه میشد. حتی میدانست شام همسایه  چیست . . .

. . . هیچکس  حرفهای اورا باور نکرد . اهالی روستا به اتفاق گفتند که چنین چیزی ممکن نیست .  آنها گفتند اگر کسی چیزی را نبیند یا نشنود یا لمس نکند امکان ندارد از وجود او با خیر شود. 

این جریان روزها نقل مجالس روستا بود اما هیج کس نتوانست باور کند که راست بوده است  به غیر از مرد مهماندار که به چشم خود دیده بود .

اطلاع از ماهیت غذا برای روستاییان در آینده و برای مرد رهگذر درحال و گذشته ممکن بود.

خدا میداند !!!

 

یعلم مابین ایدیهم  و ما خلفهم !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زمان , خدا


تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.