برادر بزرگم که همه ما حتی بزرگترین فرزند خانواده که خواهرم باشد آقا داداش صدایش میکنیم از همان دوران نوجوانیش در شهر دیگری زندگی میکند الان هم در همان شهر هستند
از زمانی که من نوجوانی بیش نبودم یادم می آید که ما همه علاقه خاصی به او و زن و بچه اش داشتیم و از فرط علاقه ای که به ایشان داشتیم در هر مناسبتی از سال انتظارشان را میکشیدیم . تلفن نبود اما نامه مینوشتیم که بعد از 15 روز به دستش برسد  وتا یکماه  به  انتظار جوابش روزها را میشمردیم و جوابش را با علاقه میخواندیم . گاهی که خدا بیامرز مادرم  دلش تنگ میشد میگفت نامه آقاداداش را بیاور دوباره برایم بخوان و ما بارها نامه را با علاقه میخواندیم و او با عشق و حسرت گوش میداد  و گاهی مادر وسط نامه گریه میکرد و قربان صدقه اش میرفت و ما را هم به گریه می انداخت.   و اکنون که پس از سالها یاد آن ایام را کردم بازهم همان گریه به پیوست خاطرات شیرین آن عواطف فوق العاده ازدریچه چشمانم به من لبخند زد و لذت محبت مادری بار دیگر عظمت خود را به رخم کشید و به خلسه ای دلچسب فرو برد. 
القصه ... همیشه قبل از اینکه او بیاید یک حسی به ما میگفت که او می آید و ما آماده آمدنش میشدیم . وقتی که می آمد حال وهوایمان عوض میشد . هیچکس با هم سر نان گرفتن مشاجره نمیکرد . نمیدانم چرا وقتی آقاداداش می آمد ، فاصله نانوایی و بقال سرکوچه تا خانه ما خیلی کم به نظر میرسید و بعد از رفتنش دوباره زیاد می شد . وقتی او می آمد همه کارها با اشتیاق انجام میشد. ما آدمهای دیگری میشدیم . وقتی آقا داداش میخواست برود آویزانش میشدیم و همه از کوچک و بزرگ بهانه هایی می آوردیم که بیشتر بماند ... آخ که چه روزهایی بود . . .
 
. . . اما این سالها که گرفتار مشکلات زندگی شده ایم و مدل مبل و سنگ روی اوپن آشپزخانه و مارک لباس و گوشی موبایل و مدل ماشین و لوستر همسایه و کابینت فامیل دائم جلو چشمان ما رژه میروند دیگر انتظار هیچ مهمانی را نمیکشیم .اگر هم مهمانی بر روی اصول ضرورت و تکلیف ،  در خانه را بزند با اطواری ساختگی و مصنوعی استقبالش میکنیم و برای بدرقه اش جملات به یادگار مانده از قدیم را از روی عادت و به رسم تعارف تقدیمش میکنیم که : بودید حالا ، تشریف داشتید ، . . .  و در دل دعا میکنیم که مبادا مقبول واقع شود . و وای به حالمان اگر مهمان از این نیت ما مطلع شود .  این حال و روز  روزگار بتدریج  مدرن شونده ماست . ....
 
.... آیا قبل از آمدن عید غدیر با اشتیاق منتظرش بودیم ؟ وقتی در کنار ما بود فاصله های دور نزدیک به نظر میرسید و کارها با رغبت تام انجام می شد؟  وقتی که میخواست برود آویزانش شدیم که نرود؟  یا آمدنش را با اطوار و رفتنش را با تعارف همراه کردیم؟ اگر از نوع دوم بودیم علت چه بود ؟ باید بدانیم که صاحب غدیر از نیت و کیفیت مهمانداری ما آگاه است . آیا حاضریم برای ملاقات شایسته مهمان غدیر در سال بعد تدابیری بیاندیشیم ؟ آیا کسی قادر است تا سال بعد برای آمدن میهمان قربان و غدیر و فطر و میلاد و مبعث  لحظه شماری کند ؟  اگر کسی هست بداند که کسی هست !.... یا حق
 
یک روز بعد از عید غدیر سال 1390 شمسی
 
 
                ××××××××××××××××××××××××××××××××××
 
مرحوم استاد شهریار با مدد از همت خود مولا حرفی زده است که تا سالها کسی را یارای گفتن چنین سخنی نخواهد بود :
 
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را
 
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: امام علی , عید غدیر , عید


تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢٥ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.