سالها بود که در اداره کشور کج رویها را میدیدم و افسوس میخوردم و تنها کاری که از دستم برمی آمد کنار کشیدن از کج رویها بود . حرفمان را کسی نمیخرید و زورمان به آنان که سوابق انقلابیشان از ما بیشتر بود نمیرسید.

ادبیات انقلاب بوضوح در حال تغییر بود . کلمات بار معنی خودرا از دست میدادند. معیار ها در حال شکل عوض کردن بودند. قیافه ها همان قیافه های قبلی بود و نشانه های انقلابیگری کمابیش از چهره ها هویدا بود. اما درون سینه ها دلها به عشق دیگری میطپید.

. . . سالها گذشت و دگر دیسی افراد به حد اعلای خود رسید. جامعه را میدیدیم و شعارها و حرفها و اعتقادات خودمان را با آن میسنجیدیم و به نتیجه مشخصی نمیرسیدیم.

ظلم - تبعیض - فساد - اعتیاد - فقر و بیکاری و . . . هزار جور ستم و جور میدیدم و میخواستیم فریاد بزنیم اما به مسئولین مینگریستیم و همه آنها را از خودمان ظاهر الصلاح تر میدیدیم و لاجرم ساکت میماندیم. البته صدایمان هم همچین طنینی نمی انداخت اگر فریاد میزدیم اما اگر میزدیم برای دل خودمان میزدیم .

" هزار فامیل " فقط یکفقره از این کج رویها بود که میدیدیم . وقتی به شیوه ایشان اعتراض میکردیم همه چنان از شخص دوم و سوم مملکت دفاع میکردند و انگشت اتهام به سمت ما میگرفتند که از گفته خود پشیمان میشدیم و به خودمان شک میکردیم و از خیر قضیه میگذشتیم.

اما با خودمان که خلوت میکردیم و مسائل را مثل زنجیر بهم وصل میکردیم طبیعی بود که از شخص دوم مملکت به شخص اول برسیم و وقتی صدای واضح و بدنبالش اقدام قاطعی  جهت مخالفت با وضع موجود و اصلاح آن نمیشنیدیم و نمیدیدیم  بدیهی بود که همه کاسه کوزه ها را به شخص اول حواله شده ببینیم.

ما رابطه مستحکم شخص اول و دوم مملکت و دوستیهای دیرینه آندو را بخوبی میدانستیم و سکوت شخص اول مملکت را به دو نوع تعبیر میکردیم :

1- دیدن کجرویها و ملاحظه همسنگر قدیمی و چشم پوشی از خطاها و ظلم ها

2- ندیدن ظلم ها و خطاها و عدم اطلاع

تنها چیزی که حتی به مخیله ما راه نمی یافت و نمی یابد همسویی آکاهانه شخص اول و دوم مملکت بود و این تنها روزنه سکوت و تحمل و زنده ماندن ما بود.

و هردوی تعابیر دو گانه فوق ما را به انتقادی تلخ و درون سوز مشغول میکرد . و در گفتن و نگفتن انتقادات جام زهری بود که هر روز و هرشب  سر میکشیدیم وتا صبح در خودمان میپیچیدیم و مینالیدیم و بامدادان زرد روی و نیمه جان از جا برمیخواستیم و روزگار میگذراندیم و مدام با هر گفتن و هر نگفتنمان رگی از تن بی رمقمان را نیشتر میزدیم و خونمان را از منظر دیدگان محرم و نامحرم پاک میکردیم و دیدار ملک الموت را آه میکشیدیم . . . آه . . .

سالها این معما برای ما حل نشده باقی ماند و گلایه ها و انتقادات همچنان مثل درد بی درمان ما را بخود مشغول میداشت و به انزوا رفتنمان را توجیه و تسهیل میکرد. بهتر دیدیم نام ما از سیاهه مدیران شهر پاک شود که شد . تمایل یافتیم که نامی از ما در جامعه ی کج اندیش و کج روش  برده نشود که برده نشد. و سالها خدا را نیاز کردیم که نانی از قبل این مدیریت مسموم شکممان را از گرسنگی نجات ندهد که نداد و شهوتی از آن مقامها در دل ما سایه نیفکند که نیفکند.

. . . طوفان بارانی فتنه  سال 88  بی مهابا از راه رسید ودریای آرام گرفته را در نوردید و  غیر منتظره سیلی براه انداخت که امواج آن به همه رسید . امواج غول پیکر آب  چنان خود را به جمعیت زد که هیچ کس را یارای کناره گیری نماند.

باران که تمام شد جهره ها دیدنی بود. خط چشمها سرازیر شده و زیباییهای دروغین را به ضد خود تبدیل کرده بود. نقابهای مردم پسند کنار رفته و چهره های واقعی و کریه نمایان شده بود. و البته چهره های غبار گرفته مظلوم سالها نیز از باران تاثیر گرفته و از پشت غبار بیرون آمده بودند. جهره هایی مثل ماه میدرخشیدند و سروهای بلند قامت کشیده قامت تر جلوه مینمودند.

وقتی شخص اول مملکت به صراحت و شجاعت مثال زدنی اختلاف راه خود با شخص دوم را بیان کرد و در مقابل هجمه ها و تهدیدهای بی شرمانه تسلیم و مرعوب نشد ورق برگشت و ناگفته ها شنیده شد و نا نوشته ها خوانده شد. صحت مصلحت اندیشی های سالیان به ظهور رسید و دلها بار دیگر آفتابی شد و صبرها و ایمان به نتیجه رسید.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فتنه , رفسنجانی , شجاعت , خامنه ای


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٦ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادزاده | نظرات ()
.: a good site پارس قرآن :.