شعری از زنده یاد استاد شهریار

مادری بود  و  دختر  و  پسری         پسرک  از  می  محبت  مست

دختر  از    غصه ی  پدر  مسلول        پدرش  تازه  رفته  بود  از دست

یک شب آهسته با  کنایه طبیب            گفت با مادر، این نخواهد  رست

ماه  دیگر  که  از  سموم   خزان          برگها را   بود  به  خاک نشست

صبری ای باغبان  که  برگ امید          خواهد از شاخه حیات گسست

پسر این   حال  را  مگر  دریافت         بنگر اینجا  چه  مایۀ  رقّت هست

صبح فردا دو دست کوچک طفل         برگها را به شاخه ها می بست

 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

احساسی که این شعر در درون شما ریخت چه اندازه بود؟ شورشی که برانگیخت چه رنگی بود ؟

آنان که فقط به ماده میاندیشند بیایند و متر کنند که چقدر احساس بوجود آمد ؟

چند متر ؟

چند کیلو؟

چند ژول؟

چند ولت ؟

چند نیوتن؟

آنها فقط میتوانند انکار کنند و بگویند که  هیچ حسی در ما ایجاد نشد. اما این حس وجود دارد و هست چون احساسش میکنیم . اما با چشم دیده نمیشود و کمیتش قابل اندازه گیری نیست. و کسی نمیداند این عاطفه چقدر است ؟ ابزاری هم برای اندازه گیری آن اختراع نشده است چون این یک چیز مادی نیست. اما وجود دارد!